ای ایرانی (در دستگاه دشتی)
ملکالشعرا بهارآخر ای ایرانی
تا به کی نادانی
تا چند سرگردانی
بر اروپا بنگر
شور و غوغا بنگر
کز مژگان خون رانی
باری باری بر خود کن نظری
داد ازین دربدری آه ازین بی خبری
عزت تو جلالت و شجاعتت کو
جلال تاریخی و آن برش شمشیر تو کو
کورش و دارای مهین خسرو و شاپورکزین
غرش و آوای سواران جهانگیر تو کو
نه به دل گفته زردشت تورا هیچ خبر
نه ز محمد خبر و نی ز علی درتو اثر
اهرمن اندر دل تو جسته مقر
پند بزرگان صدمه دوران رفته ز یادت به نظر
رستم دستان سام نریمان و آن جگر شیر تو کو
