بخش ۲۴ - دنبالهٔ داستان بوبکر حصیری ۲
ابوالفضل بیهقیمن بازگشتم و کار رفتن ساختم و بنزدیک وی بازگشتم ملطفه یی بمن داد بمهر بستدم و قصد شکارگاه کردم نزدیک نماز شام آنجا رسیدم یافتم سلطان را همه روز شراب خورده و پس بخرگاه رفته و خلوت کرده ملطفه نزدیک آغاجی خادم بردم و بدو دادم و جایی فرود آمدم نزدیک سرای پرده وقت سحرگاه فراشی آمد و مرا بخواند برفتم آغاجی مرا پیش برد امیر بر تخت روان بود در خرگاه خدمت کردم گفت بو نصر را بگوی آنچه در باب حصیری کرده سخت صواب است و ما اینک سوی شهر میآییم آنچه فرمودنی آید بفرماییم و آن ملطفه بمن انداخت بستدم و بازگشتم امیر نماز بامداد بکرد و روی بشهر آورد و من به شتاب تر براندم نزدیک شهر استادم را بدیدم و خواجه بزرگ را ایستاده خدمت استقبال را با همه سالاران و اعیان درگاه بو نصر مرا بدید و چیزی نگفت و من بجای خود بایستادم و علامت و چتر سلطان پیش آمد و امیر بر اسب بود و این قوم پیش رفتند استادم بمن رسید اشارتی کرد سوی من پیش رفتم پوشیده گفت
چه کردی و چه رفت حال بازگفتم گفت بدانستم و براندند و امیر دررسید و پیاده شدند خدمت را و باز برنشستند و براندند و خواجه بر راست امیر بود و بو نصر پیش دست امیر و دیگر حشم و بزرگان در پیشتر تا زحمتی نباشد و امیر با خواجه سخن همی گفت تا نزدیک باغ رسیدند امیر گفت در باب این ناخویشتن شناس چه کرده آمد خواجه گفت خداوند بسعادت فرود آید تا آنچه رفت و می باید کرد بنده بر زبان بو نصر پیغام دهد گفت نیک آمد و براندند و امیر بر خضرا رفت و خواجه بطارم دیوان بنشست خالی و استادم را بخواند و پیغام داد که خداوند چنانکه از همت عالی وی سزید دل بنده در باب حصیری نگاه داشت و بنده تا بزید در باب این یک نواخت نرسد و حصیری هرچند مردی است گزاف کار و گزاف گوی پیر است و حق خدمت قدیم دارد و همیشه بنده و دوستدار یگانه بوده است خداوند را و بسبب این دوستداری بلاها دیده است پسرش بخردتر و خویشتن دارتر از وی است و همه خدمتی را شاید و چون ایشان دو تن دربایستنی زودزود بدست نیایند و امروز می باید که خداوند را بسیار بندگان و چاکران شایسته دررسند پس بنده کی روا دارد این چنین دو بنده را برانداختن
