بخش ۲۶ - بر دار کردن حسنک، بخش اوّل
ابوالفضل بیهقیذکر بر دار کردن امیر حسنک وزیر رحمة الله علیه
فصلی خواهم نبشت در ابتدای این حال بردار کردن این مرد و پس بشرح قصه شد امروز که من این قصه آغاز میکنم در ذی الحجه سنه خمسین و اربعمایه در فرخ روزگار سلطان معظم ابو شجاع فرخ زاد ابن ناصر دین الله اطال الله بقاءه ازین قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زنده اند در گوشه یی افتاده و خواجه بو سهل زوزنی چند سال است تا گذشته شده است و بپاسخ آن که از وی رفت گرفتار و ما را با آن کار نیست- هرچند مرا از وی بد آمد- بهیچ حال چه عمر من بشست و پنج آمده و بر اثر وی می بباید رفت و در تاریخی که می کنم سخنی نرانم که آن بتعصبی و تزیدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این پیر را بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندرین موافقت کنند و طعنی نزنند
این بو سهل مردی امام زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود اما شرارت و زعارتی در طبع وی مؤکد شده- و لا تبدیل لخلق الله - و با آن شرارت دلسوزی نداشت و همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبار بر چاکری خشم گرفتی و آن چاکر را لت زدی و فروگرفتی این مرد از کرانه بجستی و فرصتی جستی و تضریب کردی و المی بزرگ بدین چاکر رسانیدی و انگاه لاف زدی که فلان را من فروگرفتم- و اگر کرد دید و چشید - و خردمندان دانستندی که نه چنان است و سری می جنبانیدندی و پوشیده خنده می زدندی که وی گزاف گوی است جز استادم که وی را فرونتوانست برد با آن همه حیلت که در باب وی ساخت از آن در باب وی بکام نتوانست رسید که قضای ایزد با تضریبهای وی موافقت و مساعدت نکرد
