بخش ۳۳ - سرگذشت سبکتگین و خواجهاش
ابوالفضل بیهقیسرگذشت امیر عادل سبکتگین رضی الله عنه که میان او و خواجه او که وی را از ترکستان آورد رفته بود و خواب دیدن امیر سبکتگین
حکایت کرد مرا شریف ابو المظفر بن احمد بن ابی القاسم الهاشمی الملقب بالعلوی در شوال سنه خمسین و اربعمایه - و این بزرگ آزاد مردی است باشرف و نسب و فاضل و نیک شعر و قریب صد هزار بیت شعرست او را درین دولت و پادشاهان گذشته رضی الله عنهم و ابقی السلطان المعظم ابا شجاع فرخ زاد ابن ناصر دین الله - گفت بدان وقت که امیر عادل ببخارا رفت تا با امیر رضی دیدار کند جد مرا احمد بن ابی القاسم بن جعفر الهاشمی را بنزدیک امیر بخارا فرستاد و امیر گوزگانان را با وی فرستاد بحکم آنکه سپاه سالار بود تا کار قرار دادند و امیر رضی وی را بنواخت و منشور داد بموضع خراج حایطی که او داشت و جدم چون فرمان یافت این موضع بنام پدرم کرد امیر محمود و منشور فرمود که امیر خراسان گشته بود و سامانیان برافتاده بودند و وی پادشاه شده و جدم گفت چون از جنگ هرات فارغ شدیم و سوی نشابور کشیدیم هر روزی رسم چنان بود که امیر گوزگانان و همه سالاران محتشم از آن سامانی و خراسانی بدر خیمه امیر عادل سبکتگین آمدندی پس از نماز دیگر و سوار بایستادندی چون وی بیرون آمدی تا برنشیند این همه بزرگان پیاده شدندی تا وی برنشستی و سوی منزل کشیدندی چون بمنزلی رسید که آن را خاکستر گویند یک روز آنجا بارافگند و بسیار صدقه فرمود درویشان را و پس از نماز دیگر برنشست و در آن صحراها میگشت و همه اعیان با وی و جای جای در آن صحراها افرازها و کوه پایه ها بود پاره کوهی دیدیم امیر سبکتگین گفت یافتم و اسب بداشت و غلامی پنج و شش را پیاده کرد و گفت فلان جای بکاوید کاویدن گرفتند و لختی فرورفتند میخی آهنین پیدا آمد سطبر چنانکه ستورگاه را باشد حلقه ازو جدا شده برکشیدند امیر سبکتگین آن را بدید از اسب فرود آمد بزمین و خدای را عزوجل شکر کرد و سجده کرد و بسیار بگریست و مصلای نماز خواست و دو رکعت نماز کرد و فرمود تا این میخ برداشتند و برنشست و بایستاد این بزرگان گفتند این حال چه حال است که تازه گشت گفت قصه یی نادر است بشنوید
