بخش ۳۶ - بقیهٔ قصّهٔ التبّانیه ۲
ابوالفضل بیهقیو این امام بو صادق تبانی حفظه الله و ابقاه که امروز به غزنی است- و خال وی بو صالح بود و حال او بازنمودم- به نشابور می بود مشغول به علم چون امیر محمود رضی الله عنه با منوچهر والی گرگان عهد و عقد استوار کرده و حره یی را نامزد کرد تا آنجا برند خواجه علی میکاییل چون بخواست رفت در سنه اثنتین و اربعمایه امیر محمود رضی الله عنه او را گفت مذهب راست از آن امام ابو حنیفه رحمه الله تبانیان دارند و شاگردان ایشان چنانکه در ایشان هیچ طعن نتوانند کرد بو صالح فرمان یافته است چون به نشابور رسی بپرس تا چند تن از تبانیان مانده اند و کیست از ایشان که غزنین و مجلس ما را شاید همگان را بنواز و از ما امید نواخت و اصطناع و نیکویی ده گفت چنین کنم و حره را که سوی نشابور آوردند من که بو الفضلم بدان وقت شانزده ساله بودم دیدم خواجه را که بیامد و تکلفی کرده بودند در نشابور از خوازه ها زدن و آراستن چنانکه پس از آن بهنشابور چنان ندیدم و علی میکاییل تبانیان را بنواخت و از مجلس سلطان امیدهای خوب داد بو صادق و بو طاهر و دیگران را و سوی گرگان رفت و حره را آنجا برد و امیرک بیهقی با ایشان بود بر شغل آنچه هرچه رود انها کند- و بدان وقت بدیوان رسالت دبیری می کرد به شاگردی عبد الله دبیر- تازه جوانی دیدم او را با تجملی سخت نیکو و خواجه علی از گرگان بازگشت و بسیار تکلف کرده بودند گرگانیان و به نشابور آمد و از نشابور به غزنین رفت
