بخش ۳۹ - المشافهة الثّانیة
ابوالفضل بیهقیالمشافهة الثانیة
یا أخی و معتمدی ابا القاسم الحصیری اطال الله بقاءک می اندیشم که باشد که از تو حدیث امیر برادر ما ابو احمد محمد ادام الله سلامته پرسند و گویند که بدان وقت که بر در سمرقند دیدار کردند و عقود و عهود پیوستند عقد وصلتی بود بنام برادر ما چنانکه حال آن پوشیده نیست امروز اندر آن چه باید کرد که بهیچ حال آنرا روا نباشد و شریعت اقتضا نکند مهمل فروگذاشتن اگر درین باب باندک و بسیار چیزی نگویند و دل ما در آن نگاه دارند و آن حدیث را بجانب ما افگنند تو نیز اندر آن باب چیزی مپیوند تا آنگاه که رسولان آن جانب کریم بدرگاه ما آیند با شما آنگاه اگر در آن باب سخنی گویند آنچه رأی واجب کند جواب داده آید
و پس اگر بگویند اینک جواب آنچه ترا باید داد درین مشافهه فرمودیم نبشتن تا تو بدانی که سخن بر چه نمط باید گفت و حاجت نیاید ترا استطلاع رأی ما کردن
بگو که پوشیده نگردد که امیر ماضی انار الله برهانه ما را چون کودک بودیم چگونه عزیز و گرامی داشت و بر همه فرزندان اختیار کرد و پس چون از دبیرستان برخاستیم و مدتی برآمد در سنه ست و اربعمایه ما را ولیعهد خویش کرد و نخست برادران خویش را نصر و یوسف و پس خویشان و اولیا و حشم را سوگند دادند و عهد کردند که اگر او را قضای مرگ فراز رسد تخت ملک ما را باشد و هروثیقت و احتیاط که واجب بود اندر آن بجا آورد و ولایت هرات بما داد و ولایت گوزگانان ببرادر ما پس آنکه او را سوگند داده بودند که در فرمان و طاعت ما باشد چون بر تخت مملکت نشینیم و آنچه رسم است که اولیاء عهود را دهند از غلام و تجمل و آلت و کدخدایی بشبه وزیر و حجاب و خدمتگاران این هرچه تمامتر ما را فرمود
