بخش ۴۲ - فرو گرفتن اریارق ۳
ابوالفضل بیهقیو امیر دیگر روز بار داد سپاه سالار غازی بر بادی دیگر بدرگاه آمد با بسیار تکلف زیادت چون بنشست امیر پرسید که اریارق چون نیامده است غازی گفت او عادت دارد سه چهار شبان روز شراب خوردن خاصه بر شادی و نواخت دینه امیر بخندید و گفت ما را هم امروز شراب باید خورد و اریارق را دوری فرستیم غازی زمین بوسه داد تا بازگردد گفت مرو و آغاز شراب کردند و امیر فرمود تا امیرک سیاه دار خمارچی را بخواندند- و او شراب نیکو خوردی و اریارق را بر او الفی تمام بود و امیر محمود هم او را فرستاد بنزدیک اریارق بهند تا بدرگاه بیاید و بازگردد در آن ماه که گذشته شد چنانکه بیاورده ام پیش ازین- امیرک پیش آمد امیر گفت پنجاه قرابه شراب با تو آرند نزدیک حاجب اریارق رو و نزدیک وی می باش که وی را بتو الفی تمام است تا آنگاه که مست شود و بخسبد و بگوی ما ترا دستوری دادیم تا بخدمت نیایی و بر عادت شراب خوری امیرک برفت یافت اریارق را چون گوی شده و بر بوستان می گشت و شراب می خورد و مطربان میزدند پیغام بداد وی زمین بوسه داد و بسیار بگریست و امیرک را و فراشان را مالی بخشید و بازگشتند و امیرک آنجا بماند و سپاه سالار غازی تا چاشتگاه بدانجای با امیر بماند پس بازگشت و چند سرهنگ و حاجب را با خود ببرد و بشراب بنشست و آن روز مالی بخشید از دینار و درم و اسب و غلام و جامه و اریارق هم بر عادت خود می خفت و می- خاست و رشته می آشامید و باز شراب می خورد چنانکه هیچ ندانست که می چه کند و آن روز و آن شب و دیگر روز هیچ می نیاسود
