بخش ۱۵ - آمدن رسول از بغداد
ابوالفضل بیهقیذکر ورود الرسول من بغداد و اظهار موت الخلیفة القادر بالله رضی الله عنه و اقامة رسم الخطبة للامام القایم بامر الله أطال الله بقاءه و ادام سموه و ارتقاءه
و چون رسول بیاسود- سه روز سخت نیکو بداشتندش- امیر خواجه را گفت رسول بیاسود پیش باید آورد خواجه گفت وقت آمد فرمان بر چه جمله است امیر گفت چنان صواب دیده ام که روزی چند بکوشک در عبد الاعلی باز رویم که آنجا فراهم تر و ساخته تر است چنین کارها را و دو سرای است غلامان و مرتبه داران را برسم بتوان ایستادن و نیز رسم تهنیت و تعزیت را آنجا بسزاتر اقامت توان کرد آنگاه چون از این فارغ شویم بباغ باز آییم خواجه گفت خداوند این نیکو دیده است و همچنین باید و خالی کردند و حاجب بزرگ و سالار غلامان و عارض و صاحب دیوان رسالت را بخواندند و حاضر آمدند و امیر آنچه فرمودنی بود در باب رسول و نامه و لشکر و مرتبه داران و غلامان سرایی همگان را مثال داد و بازگشتند و امیر نماز دیگر برنشست و بکوشک در عبد الاعلی بازآمد و بنه ها بجمله آنجا بازآوردند و همچنان بدیوانها قرار گرفتند و بر آن قرار گرفت که نخست روز محرم که سر سال باشد رسول را پیش آرند و استادم خواجه بونصر مشکان مثالی که رسم بود رسولدار بوعلی را بداد و نامه بیاوردند و بر آن واقف شدند در معنی تعزیت و تهنیت نوشته بودند و در آخر این قصه نبشته آید این نامه و بیعت نامه تا بر آن واقف شده آید که این نامه چند گاه بجستم تا بیافتم درین روزگار که تاریخ اینجا رسانیده بودم با فرزند استادم خواجه بونصر ادام الله سلامته و رحم والده
