بخش ۲۹ - رای زدن امیر با اعیان در باب ترکمانان
ابوالفضل بیهقیچون وزیر این نامه ها بخواند بونصر را گفت ای خواجه تا اکنون سر و کار با شبانان بود و نگاه باید کرد تا چند دردسر افتاد که هنوز بلاها بپای است اکنون امیران ولایت گیران آمدند بسیار فریاد کردم که بطبرستان و گرگان آمدن روی نیست خداوند فرمان نبرد مردکی چون عراقی که دست راست خود از چپ نداند مشتی زرق و عشوه پیش داشت و از آن هیچ بنرفت که محال و باطل بود
ولایتی آرمیده چون گرگان و طبرستان مضطرب گشت و بباد شد و مردمان بنده و مطیع عاصی شدند که نیز با کالیجار راست نباشد و بخراسان خللی بدین بزرگی افتاد ایزد تعالی عاقبت این کار بخیر کناد اکنون با این همه نگذارند که بر تدبیر راست برود و این سلجوقیان را بشورانند و توان دانست که آنگاه چه تولد شود
پس گفت این مهم تر از آن است که یک ساعت بدین فرو توان گذاشت امیر را آگاه باید کرد بونصر گفت همه شب شراب خورده است تا چاشتگاه فراخ و نشاط خواب کرده است گفت چه جایگاه خواب است آگاه باید کرد و گفت که شغلی مهم افتاده است تا بیدار کنند
مرا که بوالفضلم نزدیک آغاجی خاصه خادم فرستادند با وی بگفتم در رفت در سرای پرده بایستاد و تنحنح کرد من آواز امیر شنیدم که گفت چیست آن خادم گفت بوالفضل آمده است و میگوید که خواجه بزرگ و بونصر به نیم ترگ آمده اند و میباید که خداوند را ببینند که مهمی افتاده است گفت نیک آمد و برخاست و من دعا بگفتم و امیر رضی الله عنه طشت و آب خواست و آب دست بکرد و از سرای پرده بخیمه آمد و ایشان را بخواند و خالی کرد من ایستاده بودم نامه ها بخواندند و نیک از جای بشد و عراقی را بسیار دشنام داد خواجه بزرگ گفت تقدیر ایزد کار خود میکند عراقی و جز وی همه بهانه باشد خداوند را در اول هر کار که پیش گیرد بهتر اندیشه باید کرد و اکنون که این حال بیفتاد جهد باید کرد تا دراز نشود گفت
