بخش ۴۳ - هزیمت آلتونتاش
ابوالفضل بیهقیو درین هفته امیر بمشافهه و پیغام عتاب کرد با بو سهل زوزنی بحدیث بو الفضل کرنکی و گفت سبب عصیان او تو بوده ای که آنجا صاحب برید نایب تو بود و با وی بساخت و مطابقت کرد و حال او براستی بازننمود و چون کسی دیگر بازنمودی در خون آن کس شدی و بحیلت بو الفضل بدست آمد تو و بو القاسم حصیری ایستادید و وی را از دست من بستدید تا امروز با ترکمانان مکاتبت پیوسته کرد و چون تشویشی افتاد بخراسان عاصی شد و بجانب بست قصد میکند اکنون به بست باید رفت که نوشتگین نوبتی آنجاست با لشکری تمام تا شغل او را بصلاح باز آری بصلح و یا بجنگ بو سهل بسیار اضطراب کرد و وزیر را یار گرفت و شفیعان انگیخت و هر چند بیش گفتند امیر ستیزه بسیار کرد چنانکه عادت پادشاهان باشد در کاری که سخت شوند و وزیر بو سهل را پوشیده گفت این سلطان نه آن است که بود و هیچ ندانم تا چه خواهد افتاد لجاج مکن و تن درده و برو که نباید که چیزی رود که همگان غمناک شویم بو سهل بترسید و تن در داد و چون توان دانست که در پرده غیب چیست عسی أن تکرهوا شییا و هو خیر لکم اگر به بست نرفته بودی و امیر- محمد برین پادشاه دست یافته به ماریکله نخست کسی که میان او بدو نیم کردندی بو سهل بودی بحکم دندانی که بر وی داشت و چون تن در داد برفتن مرا خلیفت خویش کرد و تازه توقیعی از امیر بستد که اندیشه کرد که نباید که در غیبت او فسادی کنند بحدیث دیوان دشمنانش و من مواضعت نبشتم در معنی دیوان و دبیران و جوابها نبشت و مثالها داد و بامداد امیر را بدید و بزبان نواختها یافت و از غزنین برفت روز پنجشنبه سوم ذی الحجه و بکرانه شهر بباغی فرود آمد و من آنجا رفتم و با وی معما نهادم و پدرود کردم و بازگشتم
