شمارهٔ ۳۲
ای دیده نگویی که ترا با دل چیست وی دل ز تو چند خواهد این دیده گریست ای دیده تو عاقبت نمی اندیشی وی دل تو به عاقبت نمی دانی زیست

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
ای دیده نگویی که ترا با دل چیست وی دل ز تو چند خواهد این دیده گریست ای دیده تو عاقبت نمی اندیشی وی دل تو به عاقبت نمی دانی زیست
کسی که قصد سر زلف آن نگار کند چو زلف او دل خود زار و بی قرار کند کسی که دارد امید کنار و بوس ازو بسا که خون دل از دیده در کنار کند دلم ربود بدان زلف همچو چنگل باز تو هیچ باز شنیدی ...
ز عالم دلربایی بر نیامد کزو شور و جفایی بر نیامد چه گویم من تو خود دانی که بی زهر به باغ کس گیایی بر نیامد نشد روزی به شب هرگز که آن روز به دست غم خطایی بر نیامد شد از ساز ارغنون ع...
گفتم که به زیرکی تمامم شاید که خرد بود غلامم هر چند که توسن است گردون از دانش من شدست رامم از جهد و کفایت من است این کز چرخ بر آمدست کامم وز غایت عقل و کاردانی انگشت نمای خاص و عام...
به خدایی که در ستایش عقل نتوانند و گر بسی گویند کارزومند خدمتم نه چنان به تکلف که هر کسی گویند
هجرانک محرق فؤادی اعراضک زاید ودادی با حسن تو کاسدست امروز بازار هر آنکه بد روادی عش فی فرح و فی سرور فی دولة صاحب الایادی می ده به مجیر تا کند نوش بر یاد محمد روادی
ای موی سپید هیچ آزرمت نیست بر من بجز از تاختن گرمت نیست بر فرق سرم بیشتر از سی و دو سال بنشستی و از هیچ کسی شرمت نیست
شاهد ما گر سر زلف معنبر بشکند قدر روز افزون کند بازار عنبر بشکند زلف او سر راست از بهر شکست کار ماست گر شکست ما بجوید زلف را سر بشکند دانه خالش که باز اندیشه او چون کنم گر نه دستی ...
خوش است حسن تو تا دل ز یار بستاند چو دل ستد ز دل و جان قرار بستاند تویی و عشوه آن روی چون بهار که او خراج نیکوی از نوبهار بستاند غمت به هر دو جهان چون دهم که سود نبرد کسی که گل بده...
منم آن کس که شادی را سر و کاری نمی بینم به عالم خوشدلی را روز بازاری نمی بینم درختی طرفه شد عالم که من چندان که می جویم به جز اندوه و اندیشه بر او باری نمی بینم جوانی گلستان خرم و ...
تو آفتاب و سحابی شها به چشم کرم درین نهال نگر پیش از آنکه خشک شود
الامر فی نفاذ والملک فی قرار والعید قد تجلی من غرة النهار ای شاه عدل گستر عید آمدست بر در از یار خواه باده وز باده خواه یاری یا مالک المعالی یا کاشف المعانی اصبحت فی الغوانی بدرا ب...
چون در دل من تویی دروغم خوش نیست کارم ز تو چون زلف تو درهم خوش نیست گفتی خوش نیست جان بدادن به غم ای جان خوش این قصد به جانم خوش نیست
گر سر زلف تو بر روی تو جولان نکند عشق تو قصد دل و غارت ایمان نکند با تو کس گوی به میدان نبرد تا غم تو خاطرش خسته تر از گوی به میدان نکند بر دلم روز وصال تو ز اندیشه هجر می کند آنچه...
جانا خبر وصل تو زی ما که رساند یا قصه ما سوی تو تنها که رساند توتوست چو دفتر غم ما از هوس آنک زینجا به تو طومار غم ما که رساند اینجا که منم طمع وصال تو محال است وآنجا که تویی حال م...
ما را که سر آمد جهانیم وز دولت و ملک داستانیم فرمانده خطه زمینیم آرایش چهره زمانیم بنگر که چگونه در زمانه رنجور فراق دوستانیم نی هیچ به کام خوش نشینیم نی آتش دل فرو نشانیم با این ه...
به خدایی که روی گردون را به کواکب همی بیاراید که مرا از نهیب فرقت تو هر زمان مرگ آرزو آید
یا قمرا مقامرا ملکت قلب القمر قم اسقنی الخمر فقد قام خطیب السحر صبح رخ از پرده نمود ای بدو رخ رشگ پری خیز و مکن وقت سحر همچو سحر پرده دری واسق ثلثا صافیا مسلما عن کدر من زر جون مزج...
چون دلم که زلف یارم خم داشت در حلقه او رفت و قدم محکم داشت بیچاره ندانست چوبه در نگریست هر حلقه از آن زلف دری در غم داشت
این خر جبلتان که قدم بر قدم نهند بی معنی اند و در ره معنی قدم نهند ناشسته هیچ یک حدث جهل وین عجب کاغاز هر سخن ز حدوث و قدم نهند جام شکسته زیر کف پای خاطرند خود را ز خاطر ار چه همه ...
با که گشایم نفس کاهل صفایی نماند در همه روی زمین بسته گشایی نماند بر چمن روزگار پی چه نهم کاندرو نوش نهالی نرست مهر گیایی نماند قافله خرمی زان سوی عالم گذشت وز پی واماندگان بانگ در...
خرمی رو در کشیدست از جهان وز میان برداشت انصاف آسمان عیش را لذت نماند چون برفت خرمی از دست و انصاف از میان نیست در شش گوشه عالم دلی کو بود از صدمه غم در امان ربع خاکی سر به سر وحشت...
اوحد دین چون ز حادثات زمانه کار وزارت به مرگ خویش تبه کرد با من مسکین خرد به زاری زاری گفت هزاران هزار آوخ واه کرد بر دل تو باز حادثه حشر آورد بر در تو باز رنج نایبه ره کرد عمر ربو...
ادام الله ایام البهار و الیس لیله حلل النهار می روشن درین شب های تاری چه می داری بیاور تا چه داری ادر لله درک من ملیح زجاجات العقار بلانقار به یاد خسرو عادل قزل خور که او را شد مسل...