شمارهٔ ۳۶
هر زخم جفایی که فلک پنهان داشت زد بر دل ما از قضا فرمان داشت ای دور فلک دست فرو هل که به صبر با زخم تو پای بیش ازین نتوان داشت

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
هر زخم جفایی که فلک پنهان داشت زد بر دل ما از قضا فرمان داشت ای دور فلک دست فرو هل که به صبر با زخم تو پای بیش ازین نتوان داشت
رسید کان مروت به قعر گوهر جود ز صاین الدین دریای مکرمت محمود سخی کفی که سه بعد و چهار عنصر را دو نیر است یک انگشت او به معنی جود برای ختم مروت پس از ولادت او به مهر کرد طبیعت مشیمه...
بلبلان رخت به باغ افگندند زاغ را بار سفر می بندند دل لاله به عبیر آلودند دهن باد به مشگ آگندند باغ با باد صبا هم سخن است چه سخن همدم و هم سوگندند صبح و گل خنده زنانند به هم هر دو ب...
گلی کو کزان رنج خاری نیابی میی کو کزان می خماری نیابی به دشت جهان هر نفس عاشقان را غم آید ولی غمگساری نیابی ازین رهروان گر کسی برشماری وزان حاصل الا شماری نیابی مگر کار اهل عدم دار...
دریا دلا کسی که گهر چین لفظ تست در جزع دیده صورت لؤلؤ نیاورد عقل آن زمان که سحر حلال تو دل برد ایمان به هیچ غمزه جادو نیاورد هستی مسیح جان ده وآنرا که دانشی است پیش دم تو هاون و دا...
الا یا ساکن الدار رأیت الثلج فی الدار فاوقد بیننا جمرین من خمر و من نار جهان از برف پر کافور قیصوریست پنداری بیاور باده روشن که شد روی هوا تاری ادر کأسین من لحظ و من مکنون خمار ققل...
با من غمت ای فقاعی حور سرشت هنگام وفا تخم تبهکاری کشت آن دل که فقاع از تو گشودی همه سال اکنون سخن وصل تو بر یخ بنوشت
مرا که کار غم عشق یار خواهد بود بیا بگو که ازین به چه کار خواهد بود نه من نه یار اگر در میان وصل و فراق مرا بجز غم او غمگسار خواهد بود چه می خورم غم وصلی که روز دولت او چو شمع یکشب...
باد چون طره آن جان جهان درشکند فتنه بینی که در عقل و روان در شکند دل بر آتش نهم آن لحظه که آن عهدشکن بر مه نو زره مشگ فشان در شکند عهد کرد او که خورد خونم و می ترسم از آنک بشکند عه...
گر به عالم درد فرقت را همی درمان بدی آنچه دشوارست بر ما از فراق آسان بدی بیشتر دلها تواند خورد اندوه فراق راحتی بودی اگر دلها همه یکسان بدی ور نبودی تلخی فرقت پس از روز وصال آدمی ا...
عیسی وقت ما رییس الدین مایه مرکز هنر باشد پسر بوالیمین خری است عجب کز همه علم بی خبر باشد آن خرست این مسیح و پیش خرد عیسی از خر طبیب تر باشد
یا من بعیونه یوازی حوراء رعت ربی الحجاز ای کار لب تو دلنوازی چون با من خسته دل نسازی اکمام ملاحة و حسن طرزت باحسن الطراز مگذار که نالم از غم تو در حضرت پهلوان غازی
دل در غم تو نقش امان جست و نیافت وز محنت تو خلاص جان جست و نیافت صد لقمه زهر یافت ناجسته به کام یک ساعته کام در جهان جست و نیافت
مرا چو دل به جوانی ز غم جدا نبود ز عیش لاف زدن در جهان روا نبود نوای عیش ز یاران همنفس باشد چو همنفس نبود عیش را نوا نبود ز هر ذخیره که اندر جهان کسی سازد به از موافقت یار باوفا نب...
تا لاله ز شوخی به جهان شور در افگند از پرده بسی خسته دلان را بدر افگند زلف و رخ معشوقه ما دید بعینه هر دیده که بر لاله سحرگه نظر افگند هر خون که جهان خورد از آزرده دلان پار امسال ز...
حاصل روزگار می بینی غم بی غمگسار می بینی تا به بوی گلی برآسایند این همه زخم خار می بینی گرد عالم بر آی تا کس را راحتی برقرار می بینی زان ظریفان که پیش ازین بودند یکی از صد هزار می ...
به جان آفرینی که ابر بهاری به تسبیح و تهلیل او می خروشد به وقت سحر بلبل از جام لاله می روشن الا به یادش ننوشد کسی را که دل چون کمان نیست داند که با تیر تقدیر او کس نکوشد که هر لحظه...
یا ملک المغرب و المشرق مثلک فی العالم لم یخلق بار خدایا تویی آن شهریار کز همه شاهان جهان بر حقی بسطت ظل العدل فی الخافقین وجدت ما شیت فلم یحمق حق به تو چون ملک پدر باز داد زود دهد ...
بس دل که ز عشق تو سر خویش گرفت بس جان که به بازار تو از دست برفت عالم همه سوختی وزین کم نکنی تا بر رخت آتشست و در پیش تو نفت
ز دار ملک جهان روی در کشید وفا چنانکه زو نرسد هیچ گونه بوی به ما دو چیز هست که در آفتاب گردش نیست وفای عهد درین عهد و سایه عنقا به هیچ گوش نوایی ز خوشدلی نرسد که شد ز ساز بیک بار ا...
بلبل آمد به در باغ و ز گل راه بخواست وز گل این بار به فریاد و علی الله بخواست گل بدو گفت اگرت آرزویی هست بخواه خدمت خاص گلستان به سحرگاه بخواست لاله با جام می سرخ چو آمد بر گل گل ز...
با شبروان شدم به در یار نیم شب جستم بسوی حضرت او بار نیم شب در گرچه آهنین بدو مسمار آتشین آهم نه در گذاشت نه مسمار نیم شب خورشید بود قافله سالار آسمان بربست رخت قافله سالار نیم شب ...
دعاگوی دیرینه مداح مجرم که حقهاست در حضرت شاه او را بدین آستانت موقوف مانده ز تدبیر غم دست کوتاه او را هم از کرده نادم هم از بخت خایب که نزدیک خسرو بود راه او را بود هیچ ممکن که شه...
اتی العید فی حلل من هوی وحید الزمان فرید الوری و من بمواهبه المعجزات امسی مقلد حیدالوری اهنیک بالعید لا و الذی هداک الی صید صیدالوری اهنی بک العید طوع الجنان لانک عید لعید الوری