شمارهٔ ۴
خسروی کاینه روی ظفر خنجر اوست رونق سلطنت از تیغ ظفرپرور اوست بام بی در که فلک کنیت و گردون لقب است عاشق و شیفته خدمت بام و در اوست پس ازین گر ننهد فتنه کله کژ چه عجب کان کله کش سر ...

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
خسروی کاینه روی ظفر خنجر اوست رونق سلطنت از تیغ ظفرپرور اوست بام بی در که فلک کنیت و گردون لقب است عاشق و شیفته خدمت بام و در اوست پس ازین گر ننهد فتنه کله کژ چه عجب کان کله کش سر ...
اکنون که شد از دست من وصل تو که جان من بدو یافت طرب جان من و تیمار فراقت همه روز دست من و دامان خیالت همه شب
دم گیتی معنبر می نماید چمن از خلد خوشتر می نماید هوا از صبح لویلؤ می فشاند جهان از باد زیور می نماید صبا را خیرمقدم گوی زیراک نسیمش روح پرور می نماید به توقیع شریف صبغة الله جهان ب...
جز رگ جان عشق تو دگر چه گشاید یا ز تو جز رنج و درد سر چه گشاید راه نظر بسته ای و گرچه نبندی خسته دلان را ز یک نظر چه گشاید پر بهم آورد مرغ عافیت از تو مرغ بر آتش نهاده پر چه گشاید ...
چه وقت موی سیپدست روز برنایی چه روز زحمت پیری است وقت زیبایی مرا که اول عهد جوانی امروزست شبم چو روز همی گردد اینت رسوایی رواست کز پی موی سیاه دل تنگم که در میان سیاهی است نور بینا...
ای یازده امهات و نه آب نازاده خلف تر از تو فرزند قهر تو دو رخ نهاده بر زهر لطف تو سه ضربه داده بر قند شیر اجم از تو ریسمان صید شیر علم از تو آسمان رند خورشید ز خلعتت قباپوش جمشید ب...
الراح الراح یا سؤلی یا املی فالنور غاب و خاض النوم فی المقل تویی که در همه عالم به حسن بی بدلی می چو گل ز تو خواهم که لعبت چگلی و اوقد الشمع من خدیک حین بدا کالبدر فی الثور او کالش...
آنرا که بد امید وصال از چشمت دور از لبت افتاد به حال از چشمت وان دل که ز عشق حله در گوش تو شد خورده ست هزار گوشمال از چشمت
ایهاالعشاق باز آن دلستان آمد پدید جان برافشانید کان آرام جان آمد پدید چشم بگشایید هین کان تلخ پاسخ رخ نمود لب فرو بندید کان شیرین زبان آمد پدید صد دل اکنون در میان باید چو شمع از ب...
گلی کو کزو زخم خاری نیاید میی کو کزان می خماری نیاید ز پشت جهان هر نفس عاشقان را غم آید ولی غمگساری نیاید ازین رهروان گر بسی بر شماری از آن حاصل الا شماری نیاید مگر کار اهل عدم دار...
به خدایی که قدرت او را ماه را عاجز محاق کند کاین دل ریش آرزومندم تا که با وصلت اتفاق کند گر زند خنده بر دروغ زند ور کند شادیی نفاق کند
بنانک مستعد بالنوال و شأنک غالب فی کل حال تو آن شاهی که اقلیم خرد را خجسته طالع و فرخنده فالی و امرک لو خصصت به الثریا لقابلة بطوع و امتثال خداوندا ز رای تست محکم نهال ملک و بنیاد ...
دل بر سر کوی تست سرمست غمت تن همچو دل اوفتاده در شست غمت درمانده آنم که چه بر خواهد داشت جانی که به پای بردم از دست غمت
نه دل ز یار شکیبد نه می بسازد یار به غم فرو نشوم گر به سر برآید کار ز سر گذشت مرا آب و صبر می گوید که جان بپای بری یا شوی ز سر بیزار چگونه از در دل در شوم که دستم گیر که زد ز عجز د...
نیک بدعهد گشت یار این بار سخت سست است شکل کار این بار یار بد در کنار هر باری غم یارست در کنار این بار از قراری که داشت با او دل بی قراریست بر قرار این بار هم به ره بر بماند لاشه صب...
هر که بر مردمان ستم نکند کس برو نیز لاجرم نکند وانکه جان دارد و خرد دارد خویشتن خیره متهم نکند وانکه نکند شکایت زشتی شکر نعمت بدان که هم نکند
قد قدم العید عایدا بجلال فاسق لنا قهوة بایمن فال عید رسید ای کنار من ز تو خالی بزم بیارای و می بیاور حالی وجهک بدرالدجی وصدغک لیل هات سلافا علی طلوع هلال رطل گران کن که روی در طرب ...
ای کم زده خورشید فلک از رایت عاجز شده کان ز طبع گوهرزایت آن زهره نداشت رنج کاید بر تو آمد به بهانه بوسه زد بر پایت
نداست سوی من از دل به هر نفس صد بار که پای مرغ قناعت به دام صبر در آر چو سایه خاک در کس مبوس از آنکه ترا فتاده پرتو خورشید فقر بر دیوار زمانه حادثه زایی است پیش او منشین که بار بر ...
هر دم به بند زلف شکاری دگر مگیر وحشی مباش با من و وحشت ز سر مگیر دل گر نبود خاک تو بی سایه تو سوخت جان خاک تست از سر او سایه بر مگیر گفتی که زر چه جای زرست ای بهانه جوی رنگ رخم ببی...
گفت آن کس که در جهان او را بجز از زحمت جهان ننهند نام او پختگان آتش لطف بجز از خام قلتبان ننهند پیش او زمره سبک روحان قله قاف را گران ننهند که مجیر آنکس است کز طمعش در کف کس خط اما...
یا غزالی یا غزالی لاتحدنی بالوصالٖ مع ان تعرف حالی فی فنون الإختلالٖ تو طراز هر جمالی در نهایات کمالی رشک مشک و غیرت گل هم به خد و هم به خالی این اشکو حالتی فی قید هجر واشتعالی لست...
گندانی را کز آفتابه ش نم زاد چون آتش خاطر آب خود داد به باد از نام نکو گو پس ازین دست بشو کان تهمت آفتابه بر طشت افتاد
کام روان باد دل شهریار بر همه کافی به جهان کامگار عز فلک داور او رنگ بخش حرز ملک خسرو دیهیم دار بخت چو تختش شده خدمت پذیر چرخ چو دهرش شده رفعت شمار جامه جان را لطفش طول و عرض دیبه ...