شمارهٔ ۴۴
دوش دلبند من آن مهر گسل آنکه زو ماه به خوبی است خجل مست و مدهوش در آمد در شهر شهر را ولوله زو شد حاصل شمع در پیش و جهانی زن و مرد شده نظاره آن شمع چگل دست شنگانه بر آورده ز چاک پای...

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
دوش دلبند من آن مهر گسل آنکه زو ماه به خوبی است خجل مست و مدهوش در آمد در شهر شهر را ولوله زو شد حاصل شمع در پیش و جهانی زن و مرد شده نظاره آن شمع چگل دست شنگانه بر آورده ز چاک پای...
چه فتوی کند خواجه خواجه زاده که جود طبیعی بدو می پناهد سلیمان آصف دل آنکس که حلمش سکونت دهد باد را گر بخواهد در آنکس که او را به هنگام رفتن غلامی در افزاید اسبی بکاهد
الدیک فی صیاح واللیل فی انهزام والنور قد تبدی من لجة الظلام ای همچو دیده در خوروی همچو جان گرامی چون از غم تو شادم می ده به شادکامی اسمع فداک روحی فالدیک قال حقا یا معشر السکاری هب...
پیروزه آسمان نگینم زیبد بر توسن روزگار زینم زیبد در خرمت نظم و نثر چون خاقانی حقا که هزار خوشه چینم زیبد
قدر ترا مرتبه ای استوار عمر ترا قاعده ای استوار چون ز خروش و صف اندر نبرد گوش جهان کر شود از گیر و دار خیمه افلاک شود باد سر رایت اجرام شود خاکسار خسته شود پشت زمین از جسام تیره شو...
شمع دل را شب هجران تو سر سوخته ام مرغ جان را گه سودای تو پر سوخته ام تو چه دانی که من از دست شکر خنده تو چند بر مجمر غم همچو شکر سوخته ام ای بسا روز که من پیش خیال تو چو شمع تا به ...
ای جهان کرم سلام علیک کز سلامت سلامت افزاید وهم مساح پیشه تا ابد طول و عرض دلت نپیماید دفتر مردمی و مردی را با تو یک حرف در نمی باید هیبت تو چو همت اندر تست گره روزگار بگشاید با فر...
غرب الشمس والهوی سکنی و سهیل بدا من الیمن این این الکؤوس مترعة هاتها هاتها و لاتهن لشکر شب رسید تن چه زنی حبشی دست یافت بر ختنی ای که از عارض آفتاب منی پر کن از باده کوزه دو منی هی...
با من چو شبی به وصل در پیوندد ننشسته هنوز رخت بر می بندد بنشینم و در فراق او می گریم برخیزد و بر گریه من می خندد
دوش که شد ماه نهان در غبار آن مه نو روی نمود آشکار طالع دولت شده بی اطلاع اختر خوبی زده بی اختیار سنبل تر بافته بر سنبله گوشه شب تافته بر گوشوار بوی گلش فتنه صد گلستان فتنه لبش آفت...
مگذار تا توانی کز غم فغان برآرم ترسم کز آتش دل دود از جهان برآرم آبی بر آتشم زن ورنه به آه سینه بس گرد فتنه هر شب کز آسمان برآرم عمرم به وصل بستان کاین دولتم نباشد کز جیب عشق سودی ...
خداوندم ظهیرالدین ادام الله ایامه که در فضل و هنر جز صدر سلطان را نمی شاید همی داند به عقل کامل و رای رفیع خود که چرخ ازرق الازرق و دستان را نمی شاید نباتی کز فضای بی ثبات او همی ر...
هات یا عقلی و دینی من صبابات الزمان لا تعدنی ان قلبی لیس یرضی بالامان از سر حالت نگارا عیش کن تا در جهانی زانکه تو طفلی درین ره حیلت گردون ندانی لا تلومونی فانی هایم اهوی المثانی غ...
گر یار به خون تو کمر در بندد ای دل مکن آنچه از تو خرد نپسندد گر خون گریم نهان تو بیرون خوش باش من گریم به بود که دشمن خندد
ای لعل تو دستگیر شکر وی جزع تو پایمرد عبهر هم جزع ترا سپهر در دام هم لعل ترا ستاره در بر واداشته ای مه فلک را در چنبر زلف لاله پرور هرماه نحیف از آن شود ماه تا بو که برون جهد ز چنب...
نصیحت می کنم دل را که دامن درکش از یارم چو با دل بر نمی آیم به رنج دل سزاوارم اگر معزولم از وصلش ندارم غم بحمدالله که در دیوان هجرانش منم تنها که بر کارم من از وی بر خورم گویی کس ا...
شمس یکدست که از دست من و زخم بدم هر شبی تا به سحر روی به خون می شوید رقعه را دیدم و دانست و یقین گشت مرا که رخ از اشک به خون مژه چون می شوید گر نجس بود سخن هاش در آن رقعه رواست که ...
اقبلا هذا مکانی منعما لولا زمانی اسمعی یا نور عقلی صوت قلبی من لسانی مردم از بهر خدا را ای غلام از دوستکانی بر کفم نه تا زمانی زین جهان بازم رهانی بارک الله ملاء بدر انت فی برج نعی...
گندانی را که گند بدعت دارد فرابه به سنگلاخ ما می آرد او را همه وقت پشت پا خاریدی اکنون به سر من که سرش می خارد
الطرب ای شکرستان چون دم سرد در سحر گرم درآی و دم مده باده بیار و غم ببر چند به خنده های خوش گریه من طلب کنی گریه شمع می طلب خنده صبح می نگر عشق تو کم نمی کند یک سر مو ز قصد من پس م...
باز ناز ماه رویی می برم باز مهر کینه جویی می برم تا بیابم ز آستان او نشان رخت دل هرشب به کویی می برم موی گشتم و اندرین دریای غم کشتی محنت به مویی می برم تنگ شد بر من جهان ورنه چرا ...
اکنون که روزگار به انصاف می نهد در دست تو زمانی جهانی به اختیار بر عادت قدیم به انصاف و عدل کوش کز سروران رفته همین است یادگار تا مایلی به مال بلا همنشین تست کز بهر میوه سنگ خورد ش...
دمت دمعی با جفان و لست مذنب جانی و صارالقلب مشعوفا بالفاظ کمر جان مرا بیدل چه می داری اگر چه دیده و جانی ز جانت دوستر دارم مرا چندین چه رنجانی لین الف النوی قلبی بحب الوصل انسانی ک...
دهر ار چه غم نامتناهی دارد در کار دلم بسی تباهی دارد عاجز شده ام از آنکه این موی سپید از بهر چه در سرم سیاهی دارد