شمارهٔ ۴۹
عمر به پای شد ز غم چون که نشد غمم به سر الحذر از در جهان ای دل خسته الحذر در بن خانه همچو در حلقه بگوش غم شدم از چه ز بس که حادثه بر درم آورد حشر با دل آفتاب وش خانه نشین چو سایه ا...

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
عمر به پای شد ز غم چون که نشد غمم به سر الحذر از در جهان ای دل خسته الحذر در بن خانه همچو در حلقه بگوش غم شدم از چه ز بس که حادثه بر درم آورد حشر با دل آفتاب وش خانه نشین چو سایه ا...
شاید که ز تو یک نفس آسوده نباشیم جز زیر پی عشق تو فرسوده نباشیم خود شرم نداری تو که در دولت حسنت ما زان تو وانگه ز تو آسوده نباشیم عشوه چه دهی با سری افگن سخن ما تا بر سر این عشوه ...
از بلندی نه بر او راه دعای مستجاب وز حضیضی نه در او راه قضای کردگار کوه در بلای او باشد بسان پای مور دشت در پهنای او باشد بسان چشم مار وهم یابد رنج اگر ماند به عرضش در گذر چشم یابد...
جلال الدین نلت مدی الامانی و ساعدک الزمان بلا توانی خداوندا می نوشین طلب کن که در اقبال صد نوشین روانی لقد نالت بک الایام فخرا و طال علی عداک ید الزمان سکندر ملکتا عمرت چنان باد که...
گل از رخ گلرنگ تو تشویر خورد نرگس ز کمان ابروت تیر خورد در نیشکر سبز شکر در طفلی گویی ز لب چون شکرت شیر خورد
ز دور جنبش این چرخ سیمگون سیما چو سیم و زر شده گیر اشگ ما و چهره ما چو زر و سیم شود اشگ این و چهره آن که هست بسته این چرخ سیمگون سیما مشعبدیست فلک مهره دزد و حقه تهی که هر زمانی صد...
آب نیکویی روان در جوی تست نور ماه و آفتاب از روی تست در بهاران هر نسیم خوش که هست در میان بوستان از بوی تست دولتی کز یوسف اندر مصر بود از نو آن دولت کنون در کوی تست ماه در تاریکی ش...
عهدیست تا نصیبه ما از جهان غم است حال دل از فلک چو فلک نیک بر هم است در عالم از فراغت خاطر اثر نماند آری مگر فراغت از آن سوی عالم است در مدت جوانی و در عهد کودکی ما را چه روز رنج و...
صدر عالی اوحدالدین دام انعامه که هست چاکر خاک جنابش چشمه آب حیات بر رخ این رقعه شکل نیلگون یعنی زمین داده رای او وزیر آسمان را شاه مات خصمش از رشگ دوات و کلک گوهر بار او سر بریده ه...
یا سید المکرمات بابک خیرالمآب کفی مغیث الوری کفک فی کل باب ای به صفا برده گوی سایه تو ز آفتاب زهره زهره شد ز آتش تیغ تو آب جودک یوم العطا بأسک یوم العذاب فاق دموع السحاب عارض یوم ا...
تاج بخشی که گذشتست ز گردون قدمش تنگنایی است جهان پیش سواد حشمش سقف این گنبد پیروزه به صد شاخ شدست بارها از چه ز یک صدمه صیت کرمش گشت بازار ظفر تیز و قد دولت راست چون چه همچون قلم و...
مه مژده دهد به عمر جاوید امشب بربط بنهد ز دست ناهید امشب العیش که بی زحمت مریخ و زحل مهمان عطاردست خورشید امشب
پرده مستان نواخت زخمه باد سحر باده ده ای عشق تو همچو سحر پرده در دایره بزم را نقطه چو از خال تست ساغر تا خط بیار سر ز خط ما مبر مردمیی کن به شرط از پی ما پیش از آنک شهری در پای تو ...
گر ترا راحت جان می گویم آشکارا نه نهان می گویم من ترا جان و دل ای عهدشکن از میان دل و جان می گویم به غمم شاد شوی می دانم غم دل با تو از آن می گویم گرچه گویم که دلم زان تو نیست می ش...
چو گیتی بگسترد فرض جلالت تو اندر جهان فرش نیکی بگستر بپرور تو در دار دنیا درختی که در دار عقبی ثوابت دهد بر
مکانک فی الوری اعلی المکان و شأنک قد تفوق کل شان ایا خورشید را رأی تو ثانی ز اقران قرون صاحبقرانی فنجمک طالع فی المجد جدا و نحسک نازح و السعد دان رسیدستی ز رفعت تا بدانجا که هفتم آ...
از روی خرد شعر ترا ای سره مرد ماننده به آب بیلقان باید کرد این گرچه پر از خطاست می باید خواند وان گرچه پر از گه است می باید خورد
سیاهی می کند با من سر زلف نگونسارش به لب می آورد جانم لب لعل شکربارش مرا خاری نهاد از هجر خویش آن یار همچون گل که در پای دل سرگشته دایم می خلد خارش به شوخی پاره ای کارست در راه غمش...
می درفگن به جام که مست شبانه ایم ما را سه گانه ده که درین ره یگانه ایم زان جام آبگینه به رغم زمانه زود آبی بده که تشنه به خون زمانه ایم از زلف و خال دانه و دامی بساز از آنک ما صید ...
به فر دولت تو صد هزار کس هستند رسیده این به مراد و نشسته آن به سرور من شکسته دل خسته جان غمگینم که همچو چشم بد از حضرت تو هستم دور
اتی النیروز یا ظل الاله و من بجلاله الدنیا تباهی و من خضعت له الافلاک طرا خضوعا فی الاوامر والنواهی زهی بر تو جهانداری و شاهی مقرر کرده تأیید الهی مبارک باد و میمون بر تو نوروز که ...
دل گر سوی لهو و ناز کم می یازد شاید که ز غم به خود نمی پردازد چندین غم دل که سوی ما می تازد گر دل همه از سنگ بود بگدازد
کشورستان راستین کاقبال سلطان خواندش صاحبقرانی کاسمان خورشید احسان خواندش آن صف شکن کاندر وغا از رمح سازد اژدها آن خسرو آصف صفا کآصف سلیمان خواندش خورشید همچون گوی زر از کنج مشرق هر...
فراقت نیش غم ما را چنان در جان شکست ای جان که گفتی تیر جست از شست و در سندان شکست ای جان ندید از کان عشق ای بت دل من گوهر وصلت که دل را با تو هم زاول گهر در کان شکست ای جان چو در ز...