شمارهٔ ۱۱
مژده ای دل هان که ما را مژده جان آمده ست وز نسیم صبح بوی زلف جانان آمده ست تن مزن ای دل بزن دستی و جان را برفشان زانکه این خوش مژده در دل از ره جان آمده ست نیم شبخیزان دولت جوی را ...

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
مژده ای دل هان که ما را مژده جان آمده ست وز نسیم صبح بوی زلف جانان آمده ست تن مزن ای دل بزن دستی و جان را برفشان زانکه این خوش مژده در دل از ره جان آمده ست نیم شبخیزان دولت جوی را ...
دلم عشق ترا چون جان نهان داشت مسوز آن دل که عشقت را چو جان داشت به چشمم عشق تو خوش لقمه ای بود چو خوردم استخوان اندر میان داشت زبانم سوخت چون نام غمت برد تو گفتی نامش آتش در دهان د...
هنگام آنکه صبح صف آسمان شکست اول نفس که زد دم شب در دهان شکست هر بیضه ای که بود برین آشیان سبز مرغ سپیده دم همه در آشیان شکست شب دید و من که تیر نفسهای سالکان پیکان سفته در جگر آسم...
زهی شکسته رواق سپهر نیلی را صدای صیت بلندت که در جهان عام است بگویم و بزه این سخن به گردن من که خاص حلقه بگوش در تو ایام است به چشم تو که مرا در ثنای تو دستی است ز پشت پای تو تا سا...
اسعد فقد اقبل وجه النهار واقض ذمام الورد والجلنار ای به دو رخ همچو گل اندر بهار خیز مزن بر دل من نوک خار لن یقبل العذر فلا تعتذر اذ لیس هذا ز من الاعتذار بوسه اگر خواهی و گر نی بده...
ای مرغ بر پریده به بالا چگونه ای وی در باز رفته به دریا چگونه ای ای مریم طهارت وی جوهر حیا در خلوت آشیان مسیحا چگونه ای اینجا به ماتم تو جهانی سیاه شد معلوم کن یکی که تو آنجا چگونه...
کار دو جهان از دو محمد شد راست وز سایه هر دو ملت و ملک بجاست از دعوت او ضلالت و کفر بکاست وز هیبت این ظلم ز عالم برخاست
دل بر تو فشانم ار بسوزی جگرم و آن دل که من از تو باز گیرم که برم ور دل طلبد غم تو هم غم نخورم از بهر غمت دلی به صد جان بخرم
تا کی غم وصل تو پر آوازه خورم بیدل ز تو اندوه بی اندازه خورم با هجر بسازم که اگر خوش نبود بی روی تو باری غم رو تازه خورم
چون در شب هجر تو فرو شد روزم واندر غم تو نیست کسی دلسوزم آن به که ذخیره از سخن پردازم وز جان به لب رسیده لب بردوزم
گفتم به مراعات دل و تن برسم یک چند به حق دوست و دشمن برسم این آرزوی دل است از آن می ترسم زان پیش که این رسد به من من برسم
تن کو که بدو ناز و دلال تو کشم یا دل که غم هجر و وصال تو کشم جانی دارم اگر به من نپسندی آن نیز شبی پیش خیال تو کشم
ماییم درین زمانه سر دفتر غم غم در خور ما آمده ما در خور غم در کوی جهان که خانه عمر دروست همسایه محنتیم و در با در غم
جان خواست ز من دوش بت دلگسلم گفتم بدهم باز نفرمود دلم یعنی نرسد به وصل رویش بی جان واکنون که برم جان که ز رویش خجلم
پیوسته ز روزگار دشمن کامم گر شهد خورم زهر شود در کامم ناداده مرا چرخ فلک یک کامم ترسم که برد زیر زمین ناکامم
روزی که سراپرده بر افلاک زنم آن روز ردای صبح را چاک زنم پیش رخ تو که نور خورشید ازوست چون سایه هزار بوسه بر خاک زنم
در شیوه عشق بیش ازین کم نزنم ور دل ببرد دو دیده بر هم نزنم عهدی دارم که در غم فرقت یار گر جان برود تن زنم و دم نزنم
روز بس خرم و موسم ز همه خوبترست عید فطرست که عالم همه پر زیب و فرست باز در مهد شرف کوکبه عید رسید موکب عشرت و شادی و طرب بر اثرست شاهد عید که آنرا مه نو می خوانند کرده هر هفت بدین ...
دل سپر بفگند چون درد ترا درمان نداشت عقل پی گم کرد چون گوی ترا میدان نداشت صبر می زد لاف چون طوفان غم بالا گرفت عاجزی شد زانکه کشتی در خور طوفان نداشت شحنه عشق تو تا سر حد جان آتش ...
در گلشن ایام نسیمی ز وفا نیست در دیده افلاک نشانی ز حیا نیست بر خوانچه این سبز فلک خود همه قرصی است و آن هم ز پی گرسنه چشمان چو ما نیست آسایش و سیمرغ دو نام است که معنیش یا هست و د...
سپهر قدرا در قبضه کفایت تست نظام هر چه برون از سراچه قدم است چو چاه خصم تو سر در نشیب از آن دارد که او به دامن تر همچو آب متهم است نظیر تو خرد اندر وجود جست و نیافت وجود چه که وجود...
اقبل العید بقدح غلب الدهر و فاز وسقی الخمر فقد حل لنا الشرب و جاز عید فرخنده به اقبال رسیدست فراز باز خواهید می لعل که عید آمد باز موسم طاب و یوم حسن غرته واشرب الراح و عاشره بلهو ...
ای شاه یاور تو درین غم خدای باد طبع تو شاد و تیغ تو عالم گشای باد هر جا که رخت جاه و جلال تو افگند آنجای عیش خانه و دولت سرای باد این رنج دل که در تو رسید از قضای حق بدخواه ملک و خ...
ای دل بنشین که یار بر خواهد خاست در کار تو دوست وار بر خواهد خاست از راه غباری که میان من و اوست خوش باش که چون غبار بر خواهد خاست