شمارهٔ ۱۳۷
ای شب چکنم چاره من از بهر خدای تنهایی و تیرگی و بندی بر پای گر عمر منی ای شب ازین بیش مپای ور جان منی ای نفس صبح برآی

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
ای شب چکنم چاره من از بهر خدای تنهایی و تیرگی و بندی بر پای گر عمر منی ای شب ازین بیش مپای ور جان منی ای نفس صبح برآی
ای برده دلم به صد هزار استادی در عشق تو بندگی به از آزادی اصل طرب و مایه شادیست غمت یک دم غم تو به از هزاران شادی
صد عشوه نغز و دلستان آوردی تا عمر عزیزم به زیان آوردی گفتی به برم جان تو دل خوش می دار تا جان بردن مرا به جان آوردی
شش جهت ملک را کار یکی در ده است کز پس هفتم قران ملک به دست شه است مادر هفت آسمان گرچه همه فتنه زاد تا به مراد دلش حامله شد نه مه است شه ره کون و فساد پاک شد از حادثات یعنی از انصاف...
به دلی وصل تو در نتوان یافت جانی و بر تو ظفر نتوان یافت راحت دل ز تو چون شاید بست کز تو جز خون جگر نتوان یافت از که پرسم خبر وصل تو من که ز سیمرغ خبر نتوان یافت گوهر عمر و وصال تو ...
هیچ کس را از زمانه حاصلی در دست نیست هیچ کس را در جهان آسایشی پیوست نیست نیست هشیاری که اندر بزم گیتی هر زمان از شراب نکبت و جام حوادث مست نیست همچو ماهی گر شود در قعر دریا آدمی حا...
صدرا بدان خدای که مرغ ثناش را در کام سالکان طریقت نشیمن است گامی فراخ در ره حکمش همی رود این چرخ تنگ بسته که چون کره توسن است راتب ده وجد که بر خوان قدرتش خورشید و نسر گرده و مرغ م...
غیرت وجه حالی من وجهک المنقش شوشت حال قلبی من صد غک المشوش ای قد و قامتت خوب وی زلف و عارضت خوش آبی بر آتشم زن آبی بده چو اتش مهلا فداک روح فالجسم فات عشقا رفقا فکدت انی من دمعی ال...
روح را خار در جگر فگنید عقل را خاک در بصر فگنید ساز راحت چو ذره ذره شکست زخمه بر روی قرص خور فگنید خواجه رفت از جهان چه تن زده اید به جهان شور و فتنه در فگنید هین که ایام شام خورد ...
تن در غم تو همچو زه از کاستی است واندر تو چو دامن همه ناراستی است بر بسته شد از تو چو گریبان غم آنک در عشق تو سر گشاده چون آستی است
با دل گفتم چو دلبری بگزیدی بنشین و بگو که با منش چون دیدی دل گفت که از تو جان طمع می دارد می دان تو و این سخن ز من نشنیدی
ای موی سپید اگر شبی با یاری بنشینم و از عیش بر آید کاری صد عذر نهم گر بودش آزاری این جور ترا چه عذر سازم باری
ای دل تو اگر ز رنج جان پرهیزی در جستن وصل آب رخ خود ریزی با یار چنان شبی که صد عمر دراز بنشینی اگر از سر جان برخیزی
زان دل ز من ای سرو سهی نستانی خواهی که ز من دل تهی نستانی تا لب ندهی دل ز رهی نستانی اینست سخن تا ندهی نستانی
هر شب صنما که رای زی خنده کنی صد عاشق مرده را به لب زنده کنی گشتی تو نمک فروش تا بر دل خلق چون زخم زنی نمک پراکنده کنی
یک دم به وصال با رهی ناسایی جز سوی خلاف کار من نگرایی دل رفت و دو دیده کور شد در غم جان نیز همی رود چه می فرمایی
آنکس که به چهره بوستانیست تویی وانکس که به غمزه دلستانیست تویی آنکس که ملامت جهانست منم وانکس که قیامت جهانیست تویی
در معرکه شیر آتش انگیز تویی در بزم به از هزار پرویز تویی خون ریز عدو به خنجر تیز تویی اسلام نواز و قایم آویز تویی
دل گفت مرا که آن بت از دلجویی دیدی که نکرد با تو جز بدخویی گفتم که تو در خدمت او خوش هستی گفت ایمه کدام خوش تو نیز این گویی
ای غم تو فراق من گزینی گویی وی هجر تو مهره باز چینی گویی ای روز شب وصال بینی گویی وی شب تو به روز من نشینی گویی
دوش چون مرغ شب فغان برداشت مهر خاموشی از دهان برداشت صبح سرپوش زر کشیده چرخ از طبقهای آسمان برداشت زاغ شب در زمان که پشت نمود بیضه از روی آشیان برداشت ناتوان شکل کرد بالش چرخ سر ز ...
کس درین دوران وفاداری نیافت یاریی بی زحمت از یاری نیافت روز عالم رفت و در عالم کسی بی غمی را روز بازاری نیافت هیچ عاشق بر گلی ننهاد دل تا از آن گل در جگر خاری نیافت دل به جان آمد ز...
کار عالم نیک دیدم هیچ بر بنیاد نیست بر دل خاصان ز عالم جز غم و بیداد نیست داده ام انصاف و شد معلوم من کاندر جهان هیچ کس را خاطری از بند غم آزاد نیست من که از من عالمی شادند چون می ...
شاها بدان خدای که در دست قدرتش هفت آسمان چو مهره به دست مشعبدست فرمان دهی که در خم چوگان حکم اوست آن گویهای زر که برین سبز گنبد است کین بنده تا ز خدمت بزم تو دور ماند روزی دمی خوش ...