شمارهٔ ۱۹
ای شب خجل ز مویت گل تنگ دل ز رویت کوثر عرق گرفته از شرم خاک کویت ماییم و خشک جانی بر کف نهاده پیشت یا رحمت است رایت یا کشتن آرزویت عالم ز عشوه پر کن دلها به غمزه بشکن کس را نماند ر...

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
ای شب خجل ز مویت گل تنگ دل ز رویت کوثر عرق گرفته از شرم خاک کویت ماییم و خشک جانی بر کف نهاده پیشت یا رحمت است رایت یا کشتن آرزویت عالم ز عشوه پر کن دلها به غمزه بشکن کس را نماند ر...
کس را فلک ز دست حوادث امان نداد عنقاست داد او که ازو کس نشان نداد مرغی که بی مراد بر این آشیان نشست او را جز از مضیق زوال آشیان نداد بر شاخ عمر هیچ کسی غنچه ای ندید کان غنچه را بها...
مرا دوای دل خسته ساخت خواجه رفیع به گوهری شبه صورت که کم ز لؤلؤ نیست مسیح وار لب جان خوش بدان دل داد که در جهان فراخ ایچ تنگ ترزو نیست ز بهر داروی جان گر دمیم داد رواست از آنکه مای...
یا صاح قد صاح دیک الصبح فاستعجل مدامة مثل عین الشمس یستقبل بیاور ای می و ماه از لب و رخ تو خجل میی که قوت روان آمدست و قوت دل واسقنی صرفها من وسط باطیة فی حضرة الملک الموصوف بالعدل...
تا دل به کف تو رایگان افتادست صد گونه مرا به جان زیان افتادست جز با اجلم صلح نخواهد دادن زینسان که غم تو در میان افتادست
تا تو از هستی خود خود را نگردانی جدا هودج جان چون نهی در بارگاه کبریا درکش انگشت از نمکدان جهان تا چون نمک کم شوی از پختگان آتش وحدت جدا کاسه ها کرده ست بر خوان امید اما تهیست هست ...
بیا بنشین که دلها بی تو برخاست دمی با ما دل سنگین بکن راست من اندیشم که جان بر تو فشانم مشو از جای کین اندیشه برجاست ز تو جورست با ما و غمی نیست اگر خواهی غرامت نیز بر ماست دمم داد...
آنها که بوده اند ز دل دوستدار ما در نیک و بد موافق و انده گسار ما وان جمع دوستان و عزیزان که بود خوش زایشان همیشه عیش دل روزگار ما رفتند از این زمانه بدعهد زیر خاک هم عهد ما گذاشته...
شاها جمال طبلکی این زن وفاست کو نحس زحل دهد به وجود اورمزد را او نرد خدمتت به دغا هفت سال برد دریاب کار این دغل مهره دزد را در عمر خویش یک بزه دانم که کرده ای مردی بکن زبان ببر این...
یا من اصابته حمی غیر نایبه لا کان عرضک ما یبقی لها غرضا فاسلم و لا تحسبنها من اری مرض فانها عرض کالبرق او و مضا الصدر جوهر فرد دام مغتبطا و للجواهر طبع یقبل العرضا
نیست روزی که به من از تو جفایی نرسد وز فراقت به دلم رنج و عنایی نرسد دل به درد تو اگر خوش نکنم خوش نبود چون یقین شد که مرا از تو دوایی نرسد من زنم با تو گر از بخت خطایی نرود میکنم ...
تا سایه فگند سرو آزاد بر آب تا عکس گل شکفته افتاد بر آب آب از هوس بهار دیوانه بماند زنجیر نهاد ازین سبب باد بر آب
دلی که تحفه تو جان مختصر سازد بسا که قوت خود از گوشه جگر سازد در آشیان دو عالم نگنجد آن مرغی که او ز شیوه عشق تو بال و پر سازد بر آن سری تو که از صبر همچو تیغ خطیب به پیش صاعقه هجر...
غمی دارم که هرگز کم نگردد دلی داری که گرد غم نگردد به جان زخم ترا مرهم که باید اگر هم زخم تو مرهم نگردد هنوز آن دل بود در دام عالم که او با درد تو همدم نگردد ز لب صفرای من بشکن مین...
هر کو ز نژاد آدم افتاد شادی به نصیب او کم افتاد بنمای دلی که او درین دور از صدمه غم مسلم افتاد زخمی که زمانه بر دلم زد افزون ز هزار مرهم افتاد چون خوش بود ای عجب دل آنک در یک سالش ...
شاها تویی آنکه از بزرگی بر سقف سپهرت آستانه ست دست ستم زمانه بکشست تا دست تو بر سر زمانه ست از دور فلک نصیبه تو اقبال و بقای جاودانه ست هر تیر که هیبت تو انداخت آن را دل دشمن نشانه...
یا ملیح الکلام هات الجام اسقنی قهوة کماء غمام ای ز تو کار نیکویی به نظام پخته کن کار ما به باده خام و امزج الماء بالمدام کما مزج الصبح نوره بظلام باده در ده که عیش خواهد کرد ارسلان...
زان پیش که دل داد جوانی دادست اندر سر من موی سپید افتادست چون روز به من نشان پیری بنمود این صبح که از شب جوانی زادست
گر نه ز وصل تو دل ما را امان رسد کار دل از فراق تو جانا به جان رسد عقل از حیات دامن امید در کشد زان پیش کز غم تو دمم بر دهان رسد خونم چه می خوری که ازین خون به عاقبت سودی ترا نباشد...
ز عشقت دل مسلم برنگردد ز کویت باد بی غم برنگردد ز من پرسی باشد عاشق آنکس که با زخمت ز مرهم برنگردد سر شاخ امید آن مرغ دارد که از دام تو یکدم برنگردد به یک زخم از تو چون گردد آن دل ...
جهان فتح من آخر به نوبهار رسد نهال عیش من آخر به برگ و بار رسد دلی که کوفته رنج و زخم خورد غم است به عیش و عشرت بی حد و بی شمار رسد امید هست کزین پس نوا و واله زیر به بزم ما بدل نا...
به خدایی که کلک قدرت او حلقه ماه و آفتاب نگاشت وقت ابداع در جهان قدم صنع را هیچ باقیی نگذاشت که مرا بی حضور خدمت تو زندگی جز که نام مرگ نداشت
اشرب مع الندامی فی روضة الخزامی فالصبح قد تبدی والریح قد تنسم ای دلربای ساده برگیر جام باده دل خستگان غم را از باده ساز مرهم یا معدن الملاحه الراح منک راحه سلم الی کأسا من راحتیک و...
امشب بر من زمانه شاد آوردست حوراوش و مشتری نژاد آوردست امید نبد مرا که آیی به برم ای آتش رخ کدام باد آوردست