شمارهٔ ۲۲
این نادره بین باز کز ایام بر آمد در باغ جهان شاخ حوادث ببر آمد وین بلعجبی ها که برین مهره خاکی است از حقه گردون مشعبد بدر آمد بگرفت سرا نگشت به دندان فلک از عجز چندانکه فلک را همه ...

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
این نادره بین باز کز ایام بر آمد در باغ جهان شاخ حوادث ببر آمد وین بلعجبی ها که برین مهره خاکی است از حقه گردون مشعبد بدر آمد بگرفت سرا نگشت به دندان فلک از عجز چندانکه فلک را همه ...
به سر تو که دل تو سر انصاف ندارد آن زید شاد کز اول به غمت جان بسپارد آنکه یارش تو نباشی نفسی با که نشیند وانکه حالش تو نپرسی غم دل با که گسارد من خجل باشم اگر تا سر تو لعل بریزم تو...
مدت انده ما زود به سر خواهد شد وز دل ما غم و اندیشه بدر خواهد شد کار شادی و فراغت به نوا خواهد شد خانه وحشت و غم زیر و زبر خواهد شد عیش ما گرچه بسی تلخ تر از حنظل بود شکر کان حنظل ...
صاحبا صدرا به ذات آنکه کلک قدرتش سنبله گردون و راه کهکشان داند نگاشت گه به داس ماه نو بدرود خوید سنبله گه به راه کهکشان در دانه انجم بکاشت کاشتر و اسب من از دیروز باز از کاه و جو ج...
نسیم الصبا قادم اذ تبسم فقدم و قل للصبا خیر مقدم فنیرو زنا زاده الله قدرا اتانا باو فی نعیم و انعم زهی روز شادی و نوروز خرم که فرخنده بادی تو بر شاه عالم پناه جهان ارسلان سایه حق ک...
از باده درد ناز ساقی بترست وز صبر گریز پای عاقی بترست از عمر چو حاصل غم و باقی هوسست مجموع مرا حاصل و باقی بترست
چه شب است این که درو خون ستم ریخته اند بر شکر ریز دعا زر کرم ریخته اند موکب قدر رسید و به ره قدر سپاس آب صد جشن جم و عید حرم ریخته اند لشگر ظلم سحرگه به شبیخون دعا در هزیمت ز شبی ک...
گیتی سر نوبهار دارد عالم رخ چون نگار دارد تا خوشی باغ برقرارست بلبل دل بی قرار دارد گر لاله سیه دل است شاید کاندوه فراق یار دارد سر بر زانو بنفشه زانست کو خود دل سوگوار دارد اکنون ...
ای دریغا کان همه شایسته یاران رفته اند وان ستوده دوستان و دوستداران رفته اند گرچه غم بد پیش ازین با غمگساران سهل بود این زمان غم شد فزون کان غمگساران رفته اند هست دوری کز ظریفان هی...
به خدایی که نفس ناطقه را با تن تیره آشنایی داد که مرا کم شبی چراغ حیات بی جمال تو روشنایی داد
ورد الورد والنسیم سقیم والهوی صح عن سقام نسیم گل به اکنون حریف و باده ندیم که جهان کرد گل به گل تسلیم فختام الریاض من مشک و مزاج المدام من تسنیم در دل از باده لذتی است تمام بر گل ا...
چون دید بتم که کار من بر خطرست وز درد دلم بر رخ زردم اثرست گل بر لب خود نهاد و پس داد به من یعنی که دوای درد دل گلشکر است
چون ترا غالیه بر گرد رقم ریخته اند بر زر روی من از اشگ درم ریخته اند تا رقم زد خط رخسار ترا کاتب صنع عاشقان روح بر آن شکل رقم ریخته اند نیل خط و بقم روی تو در دور سرشگ از دل و دیده...
با دل بسی گفتم که یار از عهد و پیمان بگذرد فرمان من کن جان مکن کان بت ز فرمان بگذرد جولان زد اندر کوی او با حلقه گیسوی او دیدم که مسکین سوی او از مه به جولان بگذرد جان خواست از من ...
آن عزیزانی که با ما جام و ساغر داشتند مهر ما از یکدلی با جان برابر داشتند از بر ما وقت عشرت جام نوشین خواستند وز پی ما روز کینه تیغ و خنجر داشتند روز ما از خوشدلی چون مهر و ماه افر...
ز گردون آرمیده چون بود خلق که ایزد خود در او آرام ننهاد خنک آنکس که در میدان ارواح قدم در خطه اجسام ننهاد
اتی النیروز محفوفا بهذا الحسن والاحسان تفضل واشرب الصهبا بهذا الروح والریحان خداوندا می گلگون ز یار لاله رخ بستان که رخ بنمود گل در باغ و آمد لاله در بستان لقد نادی منادی الغیم بال...
هر کو ز ملوک عصر بیگانه نشست در آتش اندوه چو پروانه نشست زودا که چو سایه خاک درها بوسد آن کس که چو سایه در بن خانه نشست
خون بر آن سینه که فرسوده غم های تو نیست که بر آن سر که سراسیمه سودای تو نیست تو گل باغ بهشتی و گلی نیست به باغ که غلام نظر نرگس شهلای تو نیست دست فرسوده بلا به به سراندازی غم سر آن...
رخ تو قهر قمر خواهد کرد لب تو قصد شکر خواهد کرد آفتاب رخ تو تیغ چو زد آسمان ماه سپهر خواهد کرد کان پر گوهر یعنی دهنت طنز بر کان گهر خواهد کرد زلف پر بند تو در بوالعجبی نقش بندی قمر...
آنچه موی از جور با ما می کند راست خواهی سخت رسوا می کند چیست مقصودش که پیش از وقت خویش از شب من صبح پیدا می کند زرگر ایام در بازار عمر مشگ ما را سیم سیما می کند مردمان قصد کسان پنه...
زهی ملک بخشی که از روی قدرت سهپر از حوادث امانت فرستد تو سلطان نشانی و هر روز دولت به سلطان نشانی نشانت فرستد زحل را فلک با همه شیر طاقی به سگ داری پاسبانت فرستد مجیرست و جانی اگر ...
قم فاسقنی فی زمن المهر جان واصرف بصر الخمر عن صرف الزمان موسم گل رفت و درآمد خزان باده گلرنگ در آرید هان یا حبذا الراح و یا حبذا حسن اوانیه بهذا الاوان باده صافی خور و بگشای دل چون...
شبها که من از وصل تو بودم سرمست مسکین دلم از روز غم ایمن نشست امروز ز هجران تو معلومم شد کز بعد چنان شبی چنین روزی هست