شمارهٔ ۲۶
ماه زیباست ولی چون رخ زیبای تو نیست سرو یکتاست ولی چون قد زیبای تو نیست تا تو از مشگ چلیپا به قمر بر زده ای جبهه ای کو که برو داغ چلیپای تو نیست گرچه رعناست رخ باغ به خوش خنده گل ب...

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
ماه زیباست ولی چون رخ زیبای تو نیست سرو یکتاست ولی چون قد زیبای تو نیست تا تو از مشگ چلیپا به قمر بر زده ای جبهه ای کو که برو داغ چلیپای تو نیست گرچه رعناست رخ باغ به خوش خنده گل ب...
دلی که درد تو ارزد دوا نمی ارزد کسی که مهر تو جوید جفا نمی ارزد جهان خرم گر بی تو عاشقان ترا فزون ز نیم جو ارزد مرا نمی ارزد بهای کون و مکان بی تو یک نفس ندهم که بی تو هر دو مرا ای...
هر دوست که اختیار ما بود واندر بد و نیک یار ما بود از غایت لطف و مهربانی غمخواره و حق گزار ما بود از طبع لطیف و طلعت خوب در فصل خزان بهار ما بود ما خرم و خوش به صحبت او او شاد به ر...
ای صدر شاه رتبت قطب فلک جلالت کایام تحفه تو فتح و ظفر فرستد بس مدتی نماند کین چار طاق ازرق هر دم به بارگاهت نزلی دگر فرستد گردون به مجلس تو از بهر شمع و سفره هم جرم مه فشاند هم قرص...
قد باهت الثغور باعلام بهلوان و ارتاحت السعود بایام بهلوان می در فگن به جام غم انجام پهلوان کاب حیات گشت می از جام پهلوان لا زالت الثواقت فی لجه الدجی مغبرة بتربة اقدام بهلوان هرگز ...
زان طیره نیم کان بت آزار پرست دل بست مرا به عشوه و پشت شکست در تابم ازان کاین دل سگ روی مرا از گوشه برون کشید و با گوشه نشست
زلف مشکین تو از مهر چو شیدای تو نیست کیست کز مهر تو چون زلف تو شیدای تو نیست تا بدان حد به غم عشق تو شیدا شده ام که دلم را ز غم عشق تو پروای تو نیست دورم از روی تو دور آه که از دور...
رخت عاشقان را نظر می پذیرد لبت خستگان را شکر می پذیرد فلک را شکرخنده می آید آنجا که پروانه را شمع پر می پذیرد ز آه دلم هر شبی خاک کویت جهان را نسیم سحر می پذیرد به دل مهر بپذیر کای...
شکست دور سپهرم به پایمال زحیر بریخت خون جوانیم غبن عالم پیر همی نفر نفر آید بلا به منزل من ازین نفر نفر ای دوستان نفیر نفیر چو چرخ بی سر و پایم چو خاک بی دل و زور ز خاک دیر نشین و ...
مرا ز غیبت خاقانی و خریش چه باک چون او به نزد دل من کم از جوی سنجد و گر برنجم ازو هم شگفت نیست از آنک که گربه عطسه شیرست و شیر ازو رنجد
یا خلیلی اسقیانی یا خلیلی اسقیان واغیثانی بصرف الخمر عن صرف الزمان خیز ای سبک روح ای حریف مهربان باد پیمایی رها کن باده ای در ره گران اطیب الا شیاء عندی فی اوان المهر جان شرب راح ف...
درد توام ای عهد شکن در جانست غم در دل باشد آن من در جانست دل بردی و دیده خون شد و تن بگداخت با این همه راضیم سخن در جانست
طارم زر بین که درج در مکنون کرده اند طاق ازرق بین که جفت گنج قارون کرده اند پیشه کاران شب این بام مقرنس شکل را باز بی سعی قلم نقشی دگرگون کرده اند سبز خنگ چرخ را از بهر خاتون هلال ...
دل سوختست چون به وصالت نمی رسد جان خسته تا به صورت حالت نمی رسد از حد گذشت کار جمال تو پس رواست گر عقل ما به کنه کمالت نمی رسد مه را چه سود گرد فلک تاختن که او با حسن خود به گرد جم...
نیک رنجورم ز رنج آتش افشان فراق سخت خاطرخسته ام از دست دستان فراق نیست روزی تا ز فرقت بر دل ما نیست غم آنچ ما را هست بر دل باد بر جان فراق درد بی درمان فراق آمد وزین معلوم نیست هیچ...
هوا ز انسان خنک شد کز جنان حورا همی گوید خنک آنکو درین سرما مقام اندر سقر دارد ز مرغی کو خورد آتش حسدها می برد مرغی که طوبی آشیانست وز کوثر آبخور دارد
اضحک فی الروض ثغر الاقحوان عبرة الغیم اذا طاب الزمان ساقیا در مجلس شاه جهان پیر ده می زانکه عالم شد جوان هاتها فی الشمس فی باحورها اسقنیها الخمر یا بدر الحسان باده ای نه بر کفم چون...
در کوی غم تو صبر بی فرمانست در دیده ز اشگ هر شبی طوفانست دل را ز تو دردهای بیدرمانست با این همه راضیم سخن در جانست
زیوری از نو بدین چرخ کهن بر بسته اند گوهری شاهد برین دریای اخضر بسته اند شب روان گلشن نیلوفری را همچو صبح روی ها بگشاده اند این بار و زیور بسته اند از شفق صد جرعه بین در طاس گردون ...
با سر زلف تو مرا کار به جایی نرسد درد مرا گر تو تویی از تو دوایی نرسد از تو هر آن روز که من گل به وفا می طلبم شب نرسد تا به دلم خار جفایی نرسد در غم آنم که شود عمر من از دست چو گل ...
نیست روزی که نیستم دلتنگ از چه از آسمان آینه رنگ رخت محنت نهم به منزل عیش زانکه شد بارگیر شادی لنگ دل من کز صفا چو آینه بود یافت از فرقت عزیزان زنگ از تو پرسم چگونه دارد دل ور بود ...
ز روح القدس دوش کردم سؤالی که از مکرمت چیست کاو حد ندارد مرا گفت کای مادح حضرت او چه گویم ز اوحد که او حد ندارد
ناح الحمام بذاتها فاشرب علی اصواتها صرفا و قل لسقاتها هات المدامة هاتها واطرب علی علاتها خرم دل و روشن روان جانرا پی از من جام ده زان جام رنج انجام ده پخته نخواهم خام ده دلرا به می...
شاهی که سعادت و ظفر رهبر اوست در چشم فلک سرمه ز خاک در اوست رنجور شد از پای و سزا نیست به رنج آن پای که سرهای سران چاکر اوست