شمارهٔ ۳
تا کی ز خطه خوف آیی به صف رجا برگیر پا و برو زین دار ملک فنا عمرت به باغ امل یکروزه گشت چو گل تو چون مه دو شبه طفل جهان صفا طفلی ز بار رضا یکره دو تا شو و بس کانک هلال فلک طفل است ...

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
تا کی ز خطه خوف آیی به صف رجا برگیر پا و برو زین دار ملک فنا عمرت به باغ امل یکروزه گشت چو گل تو چون مه دو شبه طفل جهان صفا طفلی ز بار رضا یکره دو تا شو و بس کانک هلال فلک طفل است ...
آب آن عارض خرم برخاست تاب آن طره پر خم برخاست آنکه بی عشق تو درمانم بود شاد بنشست و ز ماتم برخاست وانکه می کرد سر اندر سر غم پای کوبان ز سر غم برخاست زخمهایی که زدی بر دل ما همه بی...
اگر شکایت گویم ز چرخ نیست صواب و گر عتاب کنم با فلک چه سود عتاب ز جور اوست مرا صد حکایت از هر نوع ز درد اوست مرا صد شکایت از هر باب به تیغ قهر میان سپهر باد دو نیم که دور ساخت مرا ...
زهی باد بر تو و عکس حلمت گران سایه کرده سپهر سبک را تف خطار و تیغ آتش فشانت دهد طبع خورشید باد خنک را تنگ حال بد بی تو صدر وزارت همی خواست این کلک و تیغ تنک را چو گشتی وزیر جهان با...
حبذا هبة ریح اشعلت فی الروض نارا وحلت بالورد لما ملات فاه نضارا گر صوابی کرد خواهش پیش خوان ترک ختا را تا دهد در موسم گل باده ای گلرنگ ما را سر الی الروض رویدا لصبوح و غبوق لتری ال...
به سر زلف سیه باز گره بر زده ای خرمن عمر مرا آتش غم در زده ای با کله داری خود ماه فلک بنده تست تا سر زلف سیه زیر کله بر زده ای تر شد از شرم رخت برگ گل امسال که تو رقم از غالیه بر ب...
آن دل که همیشه در طرب داشت شتاب وان دیده که بد رخ تو وی را محراب در هجر تو ای نوش لب تلخ جواب پروانه آتشست و پیمانه آب
زیوری نو باز بر سقف کهن بر بسته اند گوهر شب تاب بر دریای اخضر بسته اند بر وطای آسمان کاندر نظر نیلوفریست نرگس خوش چشم بر نیلوفر تر بسته اند صد طلسم بوالعجب در ظلمت اسکندری بر سر ای...
عقل من در عشق خواری می کشد صبر باری بی قراری می کشد هر شبی بر اشگ چشمم تا به روز دست هجرانت سماری می کشد روز روشن کار دل آسانترست رنج تو شبهای تاری می کشد پای تو عالم ندارد تا ترا ...
در دستبرد نظم ز دوران گزینه ام گردون به صد قران ننماید قرینه ام من خضرخان تاج دهم در جهان نطق خضرست رشگ خورده لفظ کمینه ام سیمرغ فارغم که نه دانه خورم نه آب ایمه چه دانه نی بچه مرغ...
نه میر و شه بود هر کو کله دارد قبا بندد که میر و شه کسی باشد که عالم را نگهدارد نخیزد از قبا میری که موری هم قبا دارد نیاید از کله شاهی که شاهین هم کله دارد
وجهک لی من کل وجه حسن لو لم تکن عینک عین الفتن ماه نتابد چو رخت بر فلک سرو نروید چو قدت در چمن قرب منی سهرا مدنفا طرفک قد ابعد عنی الوسن شکر تو لشکر عقلم شکست دید کسی شکر لشکر شکن ...
عهدیست که جام می ندیدم بر دست نه عشرت پنج روزه وامن پیوست دل از غم عیش و کامرانی برخاست از بس که ماتم عزیزان بنشست
این خسیسان کز طمع طفل سخن می پرورند سربسر ابلیس طبع اند ار چه آدم پیکرند همچو بیژن در بن چاه ضلالت مانده اند گرچه در پرویزن ایام چون خس بر سرند در فریب عامه همچون صبح کاذب چابک اند...
مگذار که عشقت را هر مختصر اندیشد یک گام نهد در ره صدبار براندیشد جایی که ز مژگانت زوبین بلا بارد عاشق نبود آنکس کانجا سپر اندیشد دل وصلت لب جوید وانگاه ز جان ترسد پروانه رخت بیند و...
هیچ وفایی ز روزگار ندیدم هیچ میی خالی از خمار ندیدم چیده ام از باغ روزگار بسی گل لیک بجز در میان خار ندیدم جرعه راحت که خورد تا پس از آن من بر سر خاکش چو جرعه خوار ندیدم از خم ایام...
به خدایی که ید قدرت او گردش چرخ را به فرمان کرد که چنانم ز آرزومندی که به صد نامه شرح نتوان کرد
قم هات با عز الملح صرفا سلافا فی القدح کز باده می زاید فرح در سینه غمگین من من رقدة السکر انتبه فاطلب زجاجا واسق به بستان ز من عقل و بده داد دل مسکین من یا بدر دام الخیر لک ارحم کی...
زان روز که چشم من به رویت نگریست نگذشت شبی که در غمت خون نگریست بشتاب که دل بی تو نمی داند ساخت دریاب که جان بی تو نمی داند زیست
ساقیا باده بده تا طرب از سر گیرند پیش کاین تاج مه از تارک شب برگیرند شاهدان شمع ز کاشانه برون اندازند قدسیان مشعله هفت فلک درگیرند نیکوان پرده بر انداخته در رقص آیند مطربان هر نفسی...
مهر تو هرگز ز جانم نگسلد یاد تو هیچ از زبانم نگسلد از توام بگسست گردون اینت درد چون کنم تا از جهانم نگسلد هجر بدنام تو هم نیک است اگر از جهان نام و نشانم نگسلد غرقه ام در خون وزین ...
مرا با آنکه با اقبال و با دولت سری دارم ز عالم نگذرد روزی که از عالم نیازارم به من بر نگذرد روزی که از تشویش و رنج دل نه از جنسی اثر بینم نه از عیشی خبر دارم مرا چون رفته اند از دس...
از بستر غم که جای بدخواه تو باد برخیز سبک ورنه جهان برخیزد
ایهاالساقی تفضل واسقنی کاس الشراب غیر ممزوج بماء بل کنار فی الحباب خسروا بر تخت شاهی همچو بر چرخ آفتابی باده خور کز بخت فرخ هرچه می خواهی بیابی لا تلمنی عاذلی فی الشرب ایام الشباب ...