غزل شمارهٔ ۱۴۷۴
سپند بزم تو گویند هیچ جا ننشیند خدا کند که به گوش دل این صدا ننشیند سر ی که تیغ تو باشد چو شمع کردن نازش چه دولت است که از دوش ما جدا ننشیند بر آستان توگرد نیاز سجدoپرستان نشسته اس
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
سپند بزم تو گویند هیچ جا ننشیند خدا کند که به گوش دل این صدا ننشیند سر ی که تیغ تو باشد چو شمع کردن نازش چه دولت است که از دوش ما جدا ننشیند بر آستان توگرد نیاز سجدoپرستان نشسته اس
اتفاق است آنکه هردشوار را آسان نمود ورنه از تدبیر یک ناخن گره نتوان گشود گر به شهرت مایلی با بی نشانی ساز کن دهر نتواند نمودن آنچه عنقا وانمود آرزو از نفی ما اثبا یار ایجاد کرد هرچ
بر در دل حلقه زد غفلت کنون آهش چه سود اشک کم آرد برون از چشم روزن سعی دود راحت این بزم بر ترک طمع موقوف بود دستها بر هم نهادیم از طلب مژگان غنود بی بضاعت عالمی افتاد در وهم زبان ما
ریشه واری عافیت در مزرع امکان نبود هرکه در دلها مدارا کاشت جمعیت درود گرمی هنگامه ما یک دو روزی بیش نیست رفته است آنسوی این محفل بسی گفت و شنود جز وبال دل ندارد زندگی آگاه باش تا ن
تاآینه روبروی ما بود گلچین بهار کهربا بود یاد دم عشرتی که چون صبح آیینه ما نفس نما بود فریاد شکسته رنگی ما عمری چو نگاه سرمه سا بود شد عجز حجاب ورنه از دل تاکوی تو راه ناله وابود آ