غزل شمارهٔ ۱۲۵۸
گل نکرد آهی که بر ما خنجر قاتل نشد آرزو برهم نزد بالی که دل بسمل نشد دام محرومی درین دشت احتیاط آگهی ست وای بر صیدی که از صیاد خود غافل نشد دل به راحت گر نسازد با گدازش واگذار گوهر
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
گل نکرد آهی که بر ما خنجر قاتل نشد آرزو برهم نزد بالی که دل بسمل نشد دام محرومی درین دشت احتیاط آگهی ست وای بر صیدی که از صیاد خود غافل نشد دل به راحت گر نسازد با گدازش واگذار گوهر
از حوادث خاطر آزاد ما غمگین نشد جبهه این بحر از سعی هوا پرچین نشد با لباس فقرم از آلایش دنیا چه باک این نمد هرگز به آب آینه سنگین نشد از قبول خلق نتوان زحمت منت کشید ای خوش آن سازی
گدازگوهر دل باده ناب است شبنم را نم چشم تحیرعالم آب است شبنم را نگردد جمع نوراگهی با ظلمت غفلت صفای دل نمک در دیده خواب است شبنم را جهان آیینه دلدار و حیرانی حجاب من چمن صد جلوه و
چون شفق از رنگ خونم هیچکس گلچین نشد ناخنی هم زین حنای بی نمک رنگین نشد از ازل مغز سر من پنبه گوش من است بهر خواب غفلتم دردسر بالین نشد در محیطی کاستقامت صید دام موج بود گوهر بی طاق
پر هما چه کند بخت اگر دگرگون شد اطاقه است دم ماکیان چو واژون شد در اهل مزبله کسب کمال کناسی ست نباید اینهمه مقبول عالم دون شد جنون حرص پس از مرگ نیز درکار است هزار گنج ته خاک ملک ق