غزل شمارهٔ ۲۷
بیدل دهلویکجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
که آدم ازبهشت آید برون تا نان شود پیدا
تمیز لذت دنیا هم آسان نیست ای غافل
چو طفلان خون خوری یک عمر تا دندان شود پیدا
سحر تا شام باید تک زدن چون آفتاب اینجا
که خشکاری به چشم حرص این انبان شود پیدا
سحاب کشت ما صد ره شکافد چشم گریانش
که گندم یک تبسم با لب خندان شود پیدا
تلاش موج در گوهر شدن امید آن دارد
که گرد ساحلی زین بحر بی پایان شود پیدا
جنون هم جهدها باید که دامانش به چنگ افتد
دری صد پیرهن تا پیکر عریان شود پیدا
عیوب آید برون تا گل کند حسن کمال اینجا
کلف بی پرده گردد تا مه تابان شود پیدا
پریشان است از بی التفاتی سبحه الفت
ز دل بستن مگر جمعیت باران شود پیدا
امان خواه از گزند خلق در گرم اختلاطی ها
که عقرب بیشتر در فصل تابستان شود پیدا
بنای وحشت این کهنه منزل عبرتی دارد
