غزل شمارهٔ ۲۶۲
بیدل دهلویچو شمع یک مژه وا کن ز پرده مست برون آ
بگیر پنبه ز مینا قدح بدست برون آ
نمرده چند شوی خشت خاکدان تعلق
دمی جنون کن و زین دخمه های پست برون آ
جهان رنگ چه دارد به جز غبار فسردن
نیاز سنگ کن این شیشه از شکست برون آ
ثمر کجاست در این باغ گو چو سرو و چنارت
ز آستین طلب صدهزار دست برون آ
منزه است خرابات بی نیاز حقیقت
تو خواه سبحه شمر خواه می پرست برون آ
قدت خمیده ز پیری دگر خطاست اقامت
ز خانه ای که بنایش کند نشست برون آ
غبار آن همه محمل به دوش سعی ندارد
به پای هرکه از این دامگاه جست برون آ
امید و یاس وجود و عدم غبار خیال است
از آنچه نیست مخور غم از آنچه هست برون آ
مباش محو کمان خانه فریب چو بیدل
خدنگ نازشکاری ز قید شست برون آ
