غزل شمارهٔ ۱۱۸۴
بیدل دهلویتا مشرب محبت ننگ وفا نباشد
باید میان یاران ما و شما نباشد
بر ما خطا گرفتن از کیش شرم دور است
کس عبب کس نبیند تا بی حیا نباشد
با هرکه هرچه گویی سنجیده بایدت گفت
تا کفه وقارت پا در هوا نباشد
ابرام بی نیازان ذلت کش غرض نیست
گر در طلب بمیرد همت گدا نباشد
از سفله آنچه زاید تعظیم را نشاید
نقشی که جوشد از پا جز زیر پا نباشد
در پایت آنچه ریزد تا حشر برنخیزد
خون وفاسرشتان رنگ حنا نباشد
شمع بساط ما را مفت نفس شماری ست
این یک دو دم تعلق آتش چرا نباشد
حرف زبان تحقیق بی نشیه اثر نیست
در کیش راستی ها تیر خطا نباشد
چون موی چینی اینجا اظهار سرمه رنگ ست
انگشت زینهاریم ما را صدا نباشد
خو دارد آن ستمگر با شیوه تغافل
بیگانه اش مفهمید گو آشنا نباشد
