غزل شمارهٔ ۱۵۴۸
بیدل دهلویحسرت مخمورم آخر مستی انشا می شود
تا قدح راهی است کز خمیازه ام وامی شود
جز حیا موجی ندارد چشمه آیینه ام
گرد من چندان که روبی آب پیدا می شود
بس که دارد بی نشانی پرده ناموس من
در نگین نامم چو بو در گل معما می شود
لب گشودن رشته اسرار یکتایی گسیخت
نسخه بی شیرازه چون شد معنی اجزا می شود
نسبت تشبیه غیر از خفت تنزیه نیست
شیشه می باید شکستن نشیه رسوا می شود
انفعال فطرت از کم ظرفی ما روشن است
قطره کز دریا جدا شد ننگ دریا می شود
کامرانی های دنیا کارگاه خودسری ست
با فضولی طبع چون خو کرد مرزا می شود
پاس دل دارید کز پیچ و خم این کوهسار
نشیه بی پرواست اما کار مینا می شود
پرده فانوس می باشد شریک نور شمع
جسم در خورد صفای دل مصفا می شود
نوبت موی سفید است از امل غافل مباش
