غزل شمارهٔ ۲۰۳۲
بیدل دهلویشب که عبرت را دلیل این شبستان یافتم
هر قدرچشمم به خود وا شد چراغان یافتم
جام می خمیازه جمعیت آفاق بود
قلقل مینا شکست رنگ امکان یافتم
سیر این هنگامه ام آگاه کرد از ما و من
ناله ای گم کرده بودم در نیستان یافتم
سایه ژولیده مویی از سر من کم مباد
پشم اگر رفت از کلاهم سنبلستان یافتم
هر کسی چون گل در این گلشن به رنگی می کش است
لب به ساغر باز کردم بیره پان یافتم
عمرها می آمد از گردونم آهنگی به گوش
پرده تا بشکافت دوکی را غزلخوان یافتم
سیر کردم از بروج اختران تا ماه و مهر
جمله را در خانه های خویش مهمان یافتم
ربط اجزای عناصر بس که بی شیرازه بود
هریکی را چار موج فتنه توفان یافتم
