غزل شمارهٔ ۲۶۸۵
بیدل دهلویآفت ایجاد است طبع از دستگاه خود سری
دختر رز فتنه ها می زاید از بی شوهری
تا کی اجزای کمال از گفتگو بر هم زدن
یک نفس هم گر دو لب بر هم گذاری دفتری
هیچکس از تنگنای چرخ ره بیرون نبرد
عالمی را کلفت این خانه کشت از بی دری
دل شکست اما صداواری ننالیدیم حیف
موی چینی کرد ما را دستگاه لاغری
تا درین بازار عبرت جنس ما آمد به عرض
هیچکس جز بر فلک نشنید نام مشتری
ساز راحت گر همه خارست دام غفلت است
بر نگه تکلیف خواب آورد مژگان بستری
رنگها دارد بهار انتظار مدعا
فرق دام اینجا محال است از دکان جوهری
همچو شبنم انفعال نارسایی می کشم
در عرق خواباند پروازم ز بی بال و پری
چون دف عبرت خراش از پیکر فرسوده ام
پوست رفت و بر نیامد استخوان چنبری
مستی آهنگست پیغام ازل هشیار باش
