بخش ۱۲ - رفتن باد صبا و پیغام بردن
محمد بن عمادالدین خراسانیچون باد صبا از آن غم اندوز
این قصه شنید از سر سوز
برخاست ز راه دل نوازی
دربست میان به چاره سازی
نگرفت دمی قرار و آرام
شد سوی دیار آن دلارام
عزم سر کوی آن صنم کرد
آهنگ حریم آن حرم کرد
چون بود ز محرمان آن ماه
دادند درون پرده اش راه
چون شد بر آن نگار مهوش
بگذارد پیام آن بلاکش
در حال که آن بت پری رخ
زان پیک خجسته فال فرخ
بشنید پیام و نامه اش دید
چون نامه سر از وفا بپیچید
چون طرۀ خود به هم برآمد
شد تند و به سرکشی درآمد
صد گونه خطاب کرد بنیاد
وز روی عتاب گفت با باد
کای گمره هرزه گرد زنهار
دم درکش و این حدیث بگزار
گر بی خردی حکایتی گفت
آن را نتوان روی پذیرفت
آن بیهده گوی را مبر نام
وز ماش نه نامه بر نه پیغام
بنشین و مگو دگر ز هر در
زین گونه پیامها میاور
ور زانک گذر فتد به سویش
گر زنده بود ز من بگویش
