نخستین بدین نامه دلگشای
سخن نقش بستم به نام خدای
خداوند هوش و خداوند جان
خداوند بخشنده مهربان
یگانه خداوند بالا و پست
گوا بوده بر هستی اش هرچه هست
سپهر و زمین و زمان آفرین
دل و دانش و عقل و جان آفرین
خرد بخش اندیشه تیزگام
گشاینده ذهن چابک خرام
فروزنده شمع گیتی فروز
فروزنده پرده سبز روز
نگارنده خال مشکین به شام
برآرنده صبح از ایوان بام
رصد بند طاق و رواق سپهر
فروزنده انجم و ماه و مهر
برآرنده خیمه بی ستون
به هر نیک و بد ستر او پرده دار
شب اندر شبستان این هفت باغ
برافروزد از ماه انجم چراغ
نشاند در این قصر کشور فروز
برآرد بر این تخت پیروزه رنگ
گهی عارض صبح و گه زلف شام
به صنعت بر این گلشن دلفریب
به قدرت شب و روز کرد استوار
به هر قلعه بر کوتوالی نشاند
چو ایوان هفتم به کیوان سپرد
ششم خانه مر مشتری را شمرد
به پنجم درون جای بهرام کرد
که بر شیر شمشیر او دام کرد
کمر بسته جوزا به فرمان او
همه ثابتند ار صد ار صدهزار
نگه کن ز ماهی چنین تا به ماه
چه می گویم از راز چرخ بلند
نگه کن بر این تیره خاک نژند
بگسترد هامون برافراشت کوه
ز یک آدم انگیخت چندین گروه
چه گرم و چه سرد و چه خشک و چه تر
بخنداند این خاک تن مرده را
چو مریم شود خاک از آبستنی
چو در باغ مینو بر اطراف راغ
چو بر شاخ سبز آتش از کوه طور
کله دار از او لاله بر طرف راغ
کمربند از او غنچه در صحن باغ
به رقص آورد در چمن باد را
کند جلوه گر سرو و شمشاد را
یکی را که در هر دو کون از دویی
منزه توان گفتن او را تویی
تویی آن که آزادی از یار و جفت
ز آسایش و راحت و خواب و خفت
به ذات تو قایم تو قایم به ذات
به قدرت چو صنع آشکارا کنی
گل از خار و گلبن ز خارا کنی
زبان را بدان کرد سوسن دراز
که دایم ثنای تو گوید به راز
چه پیدا و پنهان چه بالا و پست
فلک را به گردش تو دادی مدار
زمین را ز جنبش تو دادی قرار
تو را یار و همتا و همباز نیست
از این برتر اندیشه را راز نیست
نه و هفت و هشت و شش و پنج و چار
به دو حرف یک امر توست آشکار
اگر رعد و برق است و خورشید و ماه
به درگاه فضل تو جویند راه
تو را خواند از راه آهستگی
سری را که در سر هوای سری است
چو بی یاد توست آن سری سرسری است
هر آن سر که او با تو سرکش فتاد
فروشد به آب و در آتش فتاد
همان سر که بی مغزی اندیشه کرد
ز مغزش برآوردی از پشه گرد
هر آن کاو نسازد ز خاک تو خشت
چو شداد بازش زنند از بهشت
سری کان به نام تو گردد بلند
یکی را دهی نیم نانی به رنج
چه گویم که هرگز نیاید به بن
بجز تو که داند به مقدار تو
خرد را در این بارگه بار نیست
زبان هر چه گوید سزاوار نیست
به طیران درآمد بیفگند بال
زبانش به لا أحصی اقرار داشت
چو این رشته را سر پدیدار نیست
از این بیشتر جای گفتار نیست
خرد مست و هشیار دیوانه گشت
هنر عیب و اندیشه بیگانه گشت
چو پرگار سرگشته در راه اوست
شعر | ناهید