غزل شمارهٔ ۱۶۶
ابن حسام خوسفیکالبدر محیاک من الحسن تلآلآ
الله معک زادک حسنا و جمالا
هرکس به جهان در پی حالی و خیالی ست
ماییم و خیال رخ زیبای تو حالا
مشتاق تو را حال چو زلف تو پریشان
عشاق تو را کار چو بالای تو بالا
آزادی قد تو کند سرو خرامان
ای سرو سهی بنده ی آن قامت و بالا
لعل لب دلجوی تو درجی ست گهرپوش
یا حقه ی یاقوت پر از لؤلؤ لالا
خاک قدم از دیده ی اغیار نگه دار
شرط است که ندهند ره دزد به کالا
بر خاک درت ابن حسام از چه نشسته ست
قد کان له منک تمنی و مآلا
