رباعی شمارهٔ ۵۲
با نغمه داوود کمانچه نزنید زر وزن کنید و بر کپانچه نزنید گفتم به جواب تو درآیم لیکن شرطیست که بر کوه طپانچه نزنید
۱۰۰ شعر از ابن حسام خوسفی
با نغمه داوود کمانچه نزنید زر وزن کنید و بر کپانچه نزنید گفتم به جواب تو درآیم لیکن شرطیست که بر کوه طپانچه نزنید
ای دست نشان قلمت لؤلؤ تر منشی فلک عبارتت را چاکر بر بام فلک ز ماه می سازند از بهر قلمدان تو ما شوره زر
ای دست امید ما به لطف تو دراز بنواز مرا به لطف ای بنده نواز هرچند تو بی نیازی از ما ما هم بر خاک در تو روی بر خاک نیاز
گر پیر شدم دلم جوانست هنوز سودا و خیال ما همانست هنوز چون ابروی دوست گرچه پشتم خم شد دل مایل آن سرو روانست هنوز
ای باد نشان کوی دلدار بپرس از ماش دعا رسان و بسیار بپرس صد بار اگر زیار بر دل بیش است او را تو بجان او که صد بار بپرس