شمارهٔ ١
ای کرمت نظم داده کار جهانرا والی اقلیم جسم ساخته جانرا داده شتاب و درنگ از ره حکمت قدرت تو هیأت زمین و زمانرا کرده گهر پاش و درفشان بطبیعت از کرم ابر بهار و باد خزانرا بهر شکار خرد...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
ای کرمت نظم داده کار جهانرا والی اقلیم جسم ساخته جانرا داده شتاب و درنگ از ره حکمت قدرت تو هیأت زمین و زمانرا کرده گهر پاش و درفشان بطبیعت از کرم ابر بهار و باد خزانرا بهر شکار خرد...
ای نسیم صبحدم بگذر بخاک درگهی کز غبارش چشم جان گشتست نورانی مرا درگه آنکس که تصدیقش کند قاضی عقل گر کند دعوی که میزیبد جهانبانی مرا آصف ثانی علاء ملک و دین کز احتشام یاد داد ایامش ...
کالصبح أتانی رسولک فانجلی لیل الهموم و ذاک فال ناطق فعلمت انک لا محاله زایری أبدء رسول الشمس صبح صادق
باز فراش چمن یعنی نسیم نوبهار بر چمن گسترده فرشی از پرند هفتکار بر زمین گویی که عکس آسمان افتاد باز شد زمین چون آسمان در کسوت گوهر نگار ز امتزاج خاک یابی باد را مشکین نفس در مزاج ل...
نسیم صبح جانم تازه کردی رسیدی لطف بی اندازه کردی رسانیدی پیام از دلستانم از آن درد دل و درمان جانم از اینجا نیز یک شبگیر در ده وزان منت بسی بر جان من نه اگر چه سخت سست و ناتوانی مک...
بر کاتبان خویشتن املای بد مکن چون سر زدند از پی تحریر خامه را املا نگر که بر چه نویسندگان کنی و ایشان بحضرت که نویسند نامه را
فرخنده باد مقدم دستور کامیاب بر روزگار دولت شاه فلک جناب سلطان مشرقین که از اوج سروری رأیش فکند سایه رفعت بر آفتاب آن کز صریر خامه او گوش سایلان پیش از سؤال یافته نیکوترین جواب یحی...
بدوستی که نیاید امیدها همه راست نه هر چه نیز بترسند از آن شود واقع چو در میانه مرد و بلا شبی باشد چه داند او که چه سازد بصبحدم صانع
طلب تا محرم اسرار کردی بآن مطلوب یار غار کردی طلب کن تا خبر از دوست یابی وجود دوست را بی پوست یابی طلب کن تا خبر از گنج یابی تو کی این گنج را بی رنج یابی طلب چون رخت هستی میرهاند ط...
با جمع بتان صحبت سنگین چه خوش آید در گلشن زیبا در کاسه زر باده رنگین چه خوش آید همچون گل رعنا گر یار ز رخ پرده بر انداخته باشد از غایت لطفش جان باختن از عاشق مسکین چه خوش آید در وق...
جمعی اقاربم طمع خام بسته اند در ملک ریزه یی که بدانم تعیش است زینگونه ناپسند کجا مرتکب شود هرگز کسی که با خرد و رای وباهش است اندوهناک و خشمگن است از طمع مدام هر یک ازین گروه که گو...
چیست آن گوهر که هست از لعل تاجی برسرش وز پرند آل دایم گرته یی اندر برش هست سرخی باد سار و تنگ چشم و سخت دل وز لباس آل عباس است اکثر بسترش همچو بیماریست مزمن لیک گر میلش بود جستن آس...
جمعی که رباعی ز غزل باز ندانند گفتار چنانهاست که شایسته و زیباست اینست هنرشان که بیان کردم و آنگاه اسباب معاش همه از شعر مهیاست وانکو بهنر همچو صدف زیور دل بست خاموش چو ماهی ز چنان...
گردش گردون بکامم گر نباشد گو مباش ورز مهرش بر سرم افسر نباشد گومباش گر هنرمند از کسی یاری نیابد گو میاب چون هنر یارست اگر یاور نباشد گو مباش پرتو نور تجلی چون ز شب ظلمت زدود بر سپه...
چنان سزد که ز کار جهان نفور بود کسیکه پیرو گفتار مردم داناست ز بیوفایی گیتی اگر نیی آگاه بقصر خواجه نگه کن که اندرو پیداست درین سرا و درین صفه و درین مسند بسی امیر نشست و وزیر ازو ...
چگویم ازین روزگار مخادع چه آمد رهی را بروی از وقایع بصد قرن یک شمه نتوان بیان کرد که از دور گردون چها گشت واقع چنان کوکب سعد من گشت غارب که گفتی نخواهد شدن نیز طالع گشاده شد و بسته...
چیزیکه رفت رفت مکن یاد ازو دگر زیرا که تازه کردن غم کار عقل نیست تا نقد روزگار تو را کم زیان شود بگذر از آن متاع که دربار عقل نیست خار عقال عقل بیفکن زبار دل غم یار آن کسی است که ا...
گر شود در عشق جانان جان شیرینم تلف هر زمان افزون بود دل را بمهر او شعف چشم من گر رسته دندانش را بیند بخواب از خیال روی او گوهر شود همچون صدف همچو چنگ از پیش بر نارم سر اندر بندگیش ...
چیست آن برگی که شاخ دانش از وی بی برست مهره عقل از وجودش دایم اندر ششدرست کیمیا خوانندش آنها کز خرد بیگانه اند راست میگویند ز آنکه چهره هاشان چون زرست قاصد خون دل است و ناقض نور بص...
ندانم آن رخ حورست یا جمال ملک که رشک میبرد از حسنش آفتاب فلک بسان دایره کارم شدست بی سر و پای ز عشق آن دهن همچو نقطه کوچک زهی جمال تو بر هم شکسته رونق حور خهی ز شرم تو اندر حجاب رف...
حالت مال و علم اگر خواهی تا بدانی که هر یکی چونست مال دارد چو بدر روی به کاست علم چون ماه نو در افزونست رفع را بین که حق ادریس است کسر را بین که مال قارونست طلب مال بهر علم بود هر ...
از افق ماه نو عید بفیروز فال چهره بنمود و جهان کرد منور به جمال تا ابد طلعت میمونش مبارک بادا بر سر افراز نکو سیرت پاکیزه خصال خسرو روی زمین داور و دارای زمان تاج شاهان جهان سرور ب...
خدایی که بنیاد هستیت را بروز ازل اندر افکند خشت گل پیکرت را چهل بامداد بدست خود از راه حکمت سرشت قلم را بفرمود تا بر سرت همه بودنیها یکایک نوشت نزیبد که گوید ترا روز حشر که این کار...
چو از نشیمن قدسی بیمن طالع و فال گشاد باز سفیده سفیده دم پر و بال بتی بچهره چو آتش بلب چو آب حیات درآمد از در من با هزار غنج و دلال شکار مرغ دلم را فراز خرمن گل کشیده دام ز زلف و ن...