شمارهٔ ٣١٢
طالعی بس عجبست ابن یمین را که مدام با وی اولاد زمان بی سببی بد باشند گاو در خرمنم از کون خری گر چه کنند هر چه گویند چو تحقیق کنی خود باشند فی المثل در همه کس گر چو فرشته نگرند چون ...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
طالعی بس عجبست ابن یمین را که مدام با وی اولاد زمان بی سببی بد باشند گاو در خرمنم از کون خری گر چه کنند هر چه گویند چو تحقیق کنی خود باشند فی المثل در همه کس گر چو فرشته نگرند چون ...
طمع مدار که راه صلاح گیرد پیش هر آنکه عادت بد با گلش سرشته شود مرا زنا کس و بد اصل نیست چشم وفا چگونه دیو لعین پاک چون فرشته شود
عید نو کایینه دلها ز زنگ غم زدود بر وزیر شهنشان فرخنده و پیروز باد چون برات و قدر بادا هر شب از شبهای او روزهاش از خرمی چون عید و چون نوروز باد
هر که را داد نعمتی ایزد او ازو نی چشاند و نه چشد ملک الموت را بقا بادا تا ز قهرش بیکنفس باشد وانکه آنرا بسان جان دارد بستاند بدیگری بخشد
کریم زاده چو مفلس شود در او پیوند که شاخ گل چو تهی گشت بارور گردد لییم زاده چو منعم شود ازو بگریز که مستراح چو پر گشت گنده تر گردد
ظالمی را خانه غارت کرد روزی کافری خلق را دیدم که مالش را بغارت میبرند گفتم ایظالم چه حال افتاده است اکنون ترا گفت آنچ از غارت آوردم بغارت میبرند
عقل گویدم از عالم وحدت مگذر که بسی دوست نما دشمن بد خواه بود گوشه یی گیر و کناری ز همه خلق جهان تا میان تو و غیری نبود داد و ستد زانکه با هر که ترا داد و ستد پیدا شد گفته آید همه ن...
عوانرا آشنا مشمر تو روزی بتخصیصی ز تو بیگانه گردد اگر در مهر او چون موی گردی ز بهر کندنت چون شانه گردد عوانرا سگ نشاید گفت زیراک که گر سگ بشنود دیوانه گردد سگی را گر دهی نانی تو گا...
یکی گفت با من که خورشید تافت ترا سر پر از خواب مستی چرا بدو گفتم ای مهربان یار من ترا چیست با من در این ماجرا بسی بی من و تو درین مرغزار غزاله کند چون غزالان چرا
پیش ازین گر دوستی رفتی بپیش دوستی بهر آن رفتی که تا از زندگانی بر خورند وینزمان نزدیک یکدیگر برای آن روند تا دمی با هم غم ایام دون پرور خورند
نوری که هست مطلع آن هل اتی علیست خلوت نشین صومعه اصطفا علیست مهر سپهر حکمت و جان و جهان فضل فهرست کارنامه اهل صفا علیست آنکس که بت پرستی و میخوارگی نکرد سلطان اولیاء و شه اصفیا علی...
غیاث دولت و دین آنکه طوطی جانرا ز شکر سخن خوش اداش چینه بود جهان فضل که پیر خرد به نسبت او تهی ز جمله فضایل چو طفل دینه بود نهال مهر و یم در میان جان همه عمر بسان دانه دل در صمیم س...
غلام همت آنم که همچو باد سحر ز بار معصیت خود چو بید میلرزد بگوی زاهد مغرور را که مدت عمر برسم اهل ریا طاعتی همی ورزد که بیش رنجه مدار و مرنج بهر جنان که دیده یی پس مردن ز خاک سر بر...
غم فرزند خوردن از جهل است که خدا این و آنش می ندهد کردگاری که آفرید او را میتواند که جانش می ندهد از کمال و کرم چو جانش داد نکند آنکه نانش می ندهد
فلک آنست که یکروز بپایان نبرد تا دلم را ببلای چو شبی نسپارد روز روشن ز شب تیره سیه تر گردد گر ز حالم رقمی عقل بر او بنگارد کرده روزم چو شب تیره ولی صبح دلم گر همه خود شب یلداست برو...
کسی کو خموش است و پشمینه پوش میان خلایق سروشی کند نبینی که از جمله میوه ها به است آنکه پشمینه پوشی کند از آن سوسن آزادگی یافتست که باده زبان در خموشی کند بر این هر دو گر نرم خویی چ...
کار چون سخت گشت بر بنده فضل حق زود دستگیر شود چون ببرد طمع ز نصرت خلق ایزدش بیگمان نصیر شود چون کمان گر چه کج نماید کار هم ز لطف خدا چو تیر شود هر که گردد اسیر گو خوش باش عاقبت همچ...
کی تواند بود بی وجه معاش هر که اندر عالم هستی بود لیکن از ساقی می افزون خواستن نزد هشیاران ز بد مستی بود با کفاف روزگار ایدل بساز کز خوشی گر بگذری کستی بود کفه میزان تهی باشد بلند ...
فریاد از اینجهان که خردمند را ازو بهره بجز نوایب و حرمان نمیرسد دانا بمانده در غم تدبیر روزیش یکذره غم بخاطر نادان نمیرسد جاهل بمسند اندرو عالم برون در جوید کلید و راه بدربان نمیرس...
قصه پر غصه بر درگاه خاتون جهان عرضه دارم گر ز راه مکرمت اصغا کند میکند گردون دون با من ستم بیموجبی عدلت آخر چون روا دارد که او اینها کند هر زمان آرد محصل نسخه یی کابن یمین مبلغی چن...
که داند که در وحدت و انزوا چه آسایش جان بمن میرسد گشاد است بر من ریاضی کز آن خرد را نسیم سمن میرسد دمادم لطیفی دگر نزد من ز آزادگان ز من میرسد رسد هر زمانم بدل دلبری چو سروی که سوی...
ای جوانبختی که در خلوتسرای کاینات رأی پیرت میگشاید پرده از ابکار غیب در جهان عدلت چو موسی تا ید بیضا نمود گوسفند از گرگ بیند مهربانی شعیب تا نشستی چون محمد بر سریر سروری من بپا است...
لین عشت و الایام اعطنی المنی لقد خطت ذیلا شقه البین و الهجر و ان مت فاعذرنی فیارب منیه تراها ترابا لیس یذکرها الدهر
هر که را توفیق ایزد یار و دولت یاورست خاکپای آسمانسای تواش تاج سرست این منم یارب که از بیدای حیرت چون کلیم سوی طور عزتم نور تجلی رهبرست سر بشاهی گر برارم عقل را ناید شگفت زآنکه خاک...