شمارهٔ ٣٣٠
گر ز من اقران بثروت فایق اند گو همی باشید و بادا بر زیاد من هنر میجستم ایشان سیم و زر شکر ایزد داد هر یک را مراد من گرفتم سر بسر کان زراند پیش من هستند همچون کان جماد نیست با ایشان...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
گر ز من اقران بثروت فایق اند گو همی باشید و بادا بر زیاد من هنر میجستم ایشان سیم و زر شکر ایزد داد هر یک را مراد من گرفتم سر بسر کان زراند پیش من هستند همچون کان جماد نیست با ایشان...
گروهی جوانان نوخاسته در کینه کهنه ای می زنند چو یأجوج در سد اسکندری به دستان بسد رخنه ای می زنند بر انشا چون من مسیحا دمی ز کون خری طعنه ای می زنند همانه نیند آگه از بس غرور که پا ...
گردون دون بتهمت فضل و هنر مرا هر لحظه بیگناه عذابی دگر کند گاهم چو عود پوست کند بازوگه چو عود سوزد مرا و گاه چو عودم همی زند هر شاخ شادیم که بود در زمین دل آنرا بباد حادثه از بیخ ب...
گر چه دور فلک سفله نوازم همه عمر بگمان هنر و فضل مشوش دارد وز کمان ستم چرخ اگر سوی دلم ناوک غم گذرد بیلک آرش دارد ور بدان قصد که قربان کندم ترک فلک گاه و بیگاه میان بسته بترکش دارد...
کنجی که در او گنجش اغیار نباشد کس از تو و بر تو ز کس آزار نباشد رودی و سرودی و حریفی دو سه یکدل باید که عدد بیشتر از چار نباشد نردی و کتابی و شرابی و ربابی شرطست که ساقی بجز از یار...
گفتند که صحبت بزرگان از رنج نیاز وا رهاند روزی دو بخدمت ایستادن عمری بمراد دل رساند سرمایه عمر میدهد نقد پس وعده نسیه میستاند اول همه زحمتست باری تا چون بود آخرش که داند چون نیک و ...
گر پرسدت کسی که بر آتش چه افکنند از بهر چشم زخم بهر جا بگو سپند ور پرسدت کسیکه چه خوشتر که بشنوند از لفظ دوستان به اندیش گو سه پند گر پرسدت کسیکه چه بهتر که بر نهند بر دست و پای و ...
گر سیم و زری بقرض یابی بستان منگر گرانی سود زیرا که چو دین حال گردد حال از دو برون نخواهدت بود گر هست ترا حیات باقی ایزد در بسته بس که بگشود ور تاج بقا قضای مبرم از تارک هستی تو بر...
گرم بدست فتد ساقی سمن ساقی که بر لطافت طبعش وثوق من باشد ز شام تا بسحر می خورم که خود زرخش نماز شام زمان شروق من باشد صبوح کان نبود پیشتر ز بانگ نماز بجان دختر رز کان غبوق من باشد ...
کسیکه اهل خرد باشد آن سزد از وی که همچو روغن از آب از شراب بگریزد ور اتفاق فتد ساعتیش با احباب که بی حجاب به بنت العنب در آویزد اگر ضعیف شرابست اندکی نوشد و گر نه مزج کند ورنه زود ...
چو دونان درین خاکدان دنی مباش از برای دو نان مضطرب یقین دان که روزی دهنده قویست مدار از طمع طبع را منقلب و من یتق الله یجعل له و یرزقه من حیث لا یحتسب
اذا غدا ملک فی اللهو مشتغلا فاحکم علی ملکه بالویل و الخرب اما تری الشمس فی المیزان هابطه لما غدا برج نجم اللهو و الطرب
آنرا که پیشوای دو عالم علی بود نزد خدای منزلتی بس علی بود اقبال دارد آنکه زند دم ز دوستیش بل بندگی قنبرش از مقبلی بود امروز هر دلی که تهی باشد از ولاش روز جزا ز نار سقر ممتلی بود ب...
وزیر کشور چارم غیاث دولت و دین تویی که رای تو صد ملک را بیاراید بهر چه بخت جوان تو حکم جزم کند سپهر پیر بر آن نکته یی نیفزاید فضایل تو گر از خود نهان کند حاسد چنان بود که بگل آفتاب...
هر که در اصل بد نهاد افتاد هیچ نیکی ازو مدار امید ز آنکه هرگز بجهد نتوان کرد از کلاغ سیاه باز سفید دون پرستی مکن که می نشود در صفا هیچ ذره چون خورشید هر کرا دور چرخ جامی داد بابصار...
هر که انبای جنس را خواهد که سر و سرور خودش دانند در فتوت گرش بود قدمی همه تاج سر خودش دانند گر نباشد ز کهتران بهتر پس چرا مهتر خودش دانند
هر بلا کز قضای بد باشد ببزرگان روزگار رسد می نبینی که صرصر ار بورزد چون بر اطراف جویبار رسد سروهای کهن ز جا بکند کی ازو سبزه را غبار رسد
هنر بباید و رادی و مردمی و خرد بزرگزاده نه آنست کو درم دارد ز مال و جاه ندارد تمتعی هرگز کسیکه بازوی ظلم و سر ستم دارد خوشا کسیکه ازو بد بهیچکس نرسد غلام همت آنم که این قدم دارد
هیچ رنجی بتر ز غربت نیست گرچه کامل شود به غربت مرد خاصه آن ساعتی که بر سر راه دوستانرا وداع باید کرد
هر که از بهر خود نگفت سخن بهر غیرش سخن بجان شنوند اهل عالم همه کشاورزند هر چ کارند هم چنان دروند
هر کرا با خود مصاحب میکنی بنگرش تا خویشتن چون میزید گر بقدر حال سامانیش هست میل او کن کو بقانون میزید ور نباشد رونقی در کار او ز آنکه حد-اوست افزون میزید سالها گر تربیت خواهیش کرد ...
هر که را داد نعمتی ایزد و او از و نی چشاند و نه چشد ملک الموت را بقا بادا تا ز قهرش بیک نفس بکشد و آنگه آنرا بسان جان از وی بستاند بدیگری بخشد
هر آن کش خرد رهنمایست و رهبر بگیتی ره و رسم صحبت نورزد که صحبت نفاقیست یا اتفاقی وزین دو دل مرد دانا نلرزد اگر خود نفاقیست جانرا بکاهد وگر اتفاقیست هجران نیرزد
دو مشفق اند ادیب و طبیب بر سر تو نگاه دار بعزت دل ادیب و طبیب ز درد خسته شوی گر بنالد از تو طبیب بجهل بسته شوی گر برنجد از تو ادیب