شمارهٔ ١٠۴
چرخ دولابست دور آسمان زانکه هرکس را که اندروی گریخت برکشیده کوزه دولاب وار سرنگونش کرد و آب وی بریخت

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
چرخ دولابست دور آسمان زانکه هرکس را که اندروی گریخت برکشیده کوزه دولاب وار سرنگونش کرد و آب وی بریخت
حبذا دارالحدیثی کز معالی و شرف زیبد ار دارد بمهر و مه شرف بسکه در شاهوار از بحر طبع مصطفی جمع شد دروی ز گوهر پر بر آمد چون صدف چون امام جمله اصحابش حدیثی پی فکند شد ز لطف طبع گوهرب...
چون سفیهی زبان دراز کند که فلانکس بفسق ممتازست فسق او زین بیان یقین نشود واین باقرار خویش غمازست
زهی صدر وزارت را ز رأی روشنت رونق کمینه منظر قدرت رواق طارم ازرق عمود صبح را از شب ببندد آسمان پرچم ز بهر آنکه تا باشد به پیش موکبت بیرق سماک رامح ار نیزه نه برخصمت کشد دایم ببرد ت...
چشم مهر از فلک سفله چه داری چو ازو جز جفا و ستم و حیله عیانست که نیست از جفا کاری و بد مهری و بد کرداری چرخ بد عهد دنی را چه نشانست که نیست نیک مردان جهانرا بقضایای امور از جفای فل...
تا شه نهاد پای بر اوج سریر ملک دولت ز بهر نصرت او شد نصیر ملک شاه جهان طغایتمورخان که فر اوست درحادثات دور فلک دستگیر ملک هرگز مشام جان نشنیدست در جهان خوشتر ز بوی روضه خلقش عبیر م...
چشم پدر از هجر تو پوشیده چو گردید فرزند دل افروز من ای بدر منیرا پیراهن خود تحفه فرست ای پسر و گوی القره علی وجه ابی یات بصیرا
أیها الناس أفشیو السلام و أطعموا الطعام و صلوا الأرحام و صلوا باللیل و الناس ینام یدخل الجنه دار السلام
تا چند عمر خود بجوانان بسر کنیم من بعد ما ز عشق مجازی حذر کنیم در سینه هر چه هست ز غیرش بدر کنیم ایدل بیا ز دنیی و عقبی گذر کنیم با یاد دوست از همه قطع نظر کنیم آن قادریکه خیل ملک ...
دوش این سیمرغ زرین بال یعنی آفتاب گشت در مغرب نهان حتی توارت بالحجاب از شفق شد چرخ مینا گون عقیق افشان چنانک خنجر کیخسرو از خون دل افراسیاب ارغوان در روضه نیلوفری آمد ببار چون فرو ...
در جهان هر چه میکنند عوام نزد خاصان رسوم و عاداتست انقطاع از رسوم این حضرات اتصال همه سعاداتست راه تقلید محض را بستن افتتاح در مراداتست
خجسته صبحدمی کان نگار مهر گسل بفال سعد نماید ز حبیب ماه چگل ز طرف جاه ذقن خال عنبرینش بسحر کند حکایت هاروت در چه بابل ز عشق سلسله زلف مشک پیکر او خرد بجانب دیوانگی شود مایل دلم بسل...
دانی بزرگمهر حکیم جهان چه گفت بشنو که بشنود سخن هر که عاقل است گر مرگ در پی است املت ابلهی بود ور حق بود قضا و قدر سعی باطل است ور مکر سیرت است که در نفس آدمی است کآنرا شناختن به ی...
صبحدم بر خاک کویش بگذاری باد شمال بیتو گو هستم در آتش ای بلطف آب زلال جان مهجور از تن رنجور دور از روی تو کرد خواهد تا جوار حضرت حق انتقال میکند بر چشم عشاق تو خواب خوش حرام غمزه ج...
دی شنیدم که ابلهی میگفت پدر من وزیر خان بودست با وجودیکه نیست معلومم خود گرفتم که آنچنان بودست هیچکس دیده یی که گه خورده است کاین بعهد قدیم نان بودست
این منم یا رب که در دل شادمانی یافتم و آنچه جستم از قضای آسمانی یافتم با من این الطاف چرخ کینه ورزان میکند کز خدیو ملک دانش مهربانی یافتم اوحد الدنیا حکیم الدین که نپسندد خرد گر فل...
دی مرا گفت محترم یاری که دلم هیچ راز ازو ننهفت که بگلزار طبع وقادت در بهار سخن چه غنچه شکفت نوک الماس فکر ثاقب تو گوهر نظم در مدیح که سفت گفتم اکنون بمدح و هجو کسی نشود فکر با ضمیر...
ای پیک پی خجسته نسیم سپیده دم وی چون مسیح و خضر مبارک دم و قدم از راه لطف عرضه کن اخلاص بنده وار جایی که همچو کعبه منیع است و محترم یعنی جناب آنکه فلک بهر بندگی قامت زداست بر در او...
دی گفت دوستی که مرا موی رو سفید بس زود گشت گر چه که آنهم تباه نیست لیکن هنوز موسم آن نیستت برو مور اخضاب کن که بشرع این گناه نیست دادم جواب و گفتمش ای آنکه در جهان از دوستان یکی چو...
خراسان بار دیگر شد بهشت آسا خوش و خرم ز فر خسرو عادل خدیو خطه عالم سر گردنکشان شاهی که رأی عالم آرایش نموداری بود خرم خلایق را ز جام جم نظام ملک و دین یحیی که او را میتوان گفتن سلی...
در زبان فارسی فرقی میان دال و ذال یاد گیر از من که این نزد افاضل مبهم است پیش ازو در لفظ مفرد گر صحیحی ساکن است دال خوان آن را و باقی که ذال معجم است
روز جشن عربست ای مه خوبان عجم وقت شادیست مباش از غم ایام دژم می خور اندوه و غم گیتی بد عهد مخور که کرا می نکند گیتی بد عهد بغم بعد ازین رایت عیش و طرب افراخته دار کز افق ماه نو عید...
رزق مقسوم و وقت معلومست ساعتی بیش و لحظه یی پس نیست هر یکی را مقررست که چیست چه توان کرد اگر ترا بس نیست وانکه جفت مراد خود باشد زیر طاق سپهر اطلس نیست گر قناعت کنی بخانه تنگ کمتر ...
زهی جمال تو خورشید آسمان کرم وجود پاک تو سر خیل دودمان کرم علاء دولت و ملت تویی که یافت خرد خجسته حضرت والات را مکان کرم دعای دولت تو ورد خویشتن کردی گر اقتدا بسخن داشتی زبان کرم ب...