شمارهٔ ٧٠٠
وزیر شاه نشان حالم ار بدانستی براستی که نیم کج طریق چون فرزین بپای پیل حوادث سرم نگشتی پست زیادتی نرسیدیم از سپهر برین ز بهر یکدو سه من می که آنجوان خوردست بر اسب کینش سواری نمیرسد...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
وزیر شاه نشان حالم ار بدانستی براستی که نیم کج طریق چون فرزین بپای پیل حوادث سرم نگشتی پست زیادتی نرسیدیم از سپهر برین ز بهر یکدو سه من می که آنجوان خوردست بر اسب کینش سواری نمیرسد...
هر چند روزگار کند پست مرد را از همت بلند نشاید بکاستن رزقت چو از خزانه خالق مقدرست دون همتی بود ز در خلق خواستن بنشین بعزت از پی کاریکه کار تست تا پیش کس بپای نباید بخاستن
هر کسی را چنانکه هست بدان پس بدانقدر دوستی میکن با وفا باش و وصل و فصل مکن بهر یاران نو ز یار کهن در عمل کوش و ترک قول بگو کارکرده نمیشود بسخن
هدهد ار افسر به سر بر می نهد پای زشت او و گنداییش بین ور بود شهباز را بر پای بند آن مبین چستی و زیباییش بین ور شدست ابن یمین در کار سست در هنر زور و تواناییش بین
هر که او را تواضعی کردی قدر آن گر شناخت افزون کن وانکه قدرش ز نا کسی نشناخت چون سگش از سرای بیرون کن تا از آن دیو بد سیر برهی انگژه از هجاش در کون کن
هست کار سعادت دنیا راست همچون مناره برفین آفتاب تموز حادثه ها برگشاده برو- ز تاب کمین در تزلزل بنای ارکانش دل برو کی نهند اهل یقین ناگهانی ز هم فرو ریزد که امید ثبات دارد ازین هر ک...
هر که نه بر دین تست کالعدمش فرض کن وانکه زید با تو کم کم ز کمش فرض کن وانکه درم دارد و وز درم او بکس می نرسد بهره یی بی درمش فرض کن وانکه ز لوح دلش نقش کرم کس نخواند تیره رخ از سرز...
هر کرا یاد بنده میآید بکرم بندگی من برسان زان بمفرد نمیدهم زحمت که همی ترسم از ملالتشان
هیچ دانی که مردمی چه بود روز قوت فروتنی کردن سیم و زر بیقیاس بخشیدن گاه قدرت غضب فرو خوردن
هر که آزردی بکینش زو مدار امید مهر مار را چون دم زدی هم بایدش سر کوفتن از خرد دورست فرصت با عدو دادن ز دست بعد از آن از راه حسرت دست بر سر کوفتن پای را از دست نتوان دادن آنگه پی زد...
ایصاحبی که همت بی منتهای تو آیین جود می ندهد یکزمان ز دست بگشاد کار خلق جهان کلک لاغرت ز آندم که بر مصالح خلقان میان ببست رأی منیرت آب رخ آفتاب ریخت دست و دل تو رونق دریا و کان شکس...
یارب این خرم نسیم از عالم جان می رسد یا ز بستان ارم یا باغ رضوان می رسد یا دم پیراهن یوسف شده همراه او از برای نور چشم پیر کنعان می رسد یا مشام جان پاک مصطفی را از یمن همدم آه اویس...
قد اشرقت القلوب بالانوار اذ نورت الریاض بالانوار بلبل به صبوح از سر مستی می گفت در موسم گل حرام شد هشیاری
یکچند شد که بر هدف دل کمان چرخ تیر از کمین گشاد و فروبست کار من وز دور نا موافق و ایام مختلف آشفته شد چو زلف بتان روزگار من وز اختلاف گردش گردون دون نواز اغیار من شدند کنون یار غار...
یک نصیحت بشنو از من کاندران نبود غرض چون کنی رای مهمی تجربت از پیش کن طاعت فرمان ایزد شفقتی بر خلق او در همه حال این دو معنی را شعار خویش کن کارت ار دایم تواضع بود با خورد و بزرگ م...
یکروز بپرسید منوچهر ز سالار کاندر همه عالم چه به ای سام نریمان او داد جوابش که درینعالم فانی گفتار حکیمان به و رفتار فهیمان
مرا گفتند ابوبکر و عمر را اگر یاری دهی مانند عثمان به محشر چون خلایق جمع گردند بود آرامگاهت باغ رضوان همی گویم از آن دم کان شنودم که بادا آفرین بی حد بر ایشان
ایدل صبور باش بر احداث روزگار نیکو شود بصبر سرانجام کار تو با هیچکس ز خلق خدا دشمنی مکن تا بر مراد دوست بود روزگار تو با حلم و با تواضع اگر همنشین شوی اغیار تو شود بصفا یار غار تو ...
بر فلک دل منه ار بوی خرد یافته ای که نبینی به وجود آمده ناحق تر از او عاقل امروز کسی را نهد این دون پرور که نباشد به جهان هیچکس احمق تر از او لاجرم هرکه بود رونق عقلش کمتر هیچکس را...
پدری با پسر بشفقت گفت که پسندیده دار عادت و خو راحت نفس اگر همیخواهی بیشتر از نصیب خویش مجو تا نپرسند دم مزن بسخن و آنچه گویی بجز صواب مگو کر رسیدن بمقصدت هوس است راه کان مستقیم نی...
ای شهنشاهی که هر جا در جهان آزاده ایست از میان جان و دل شد بنده احسان تو بسکه با خلقان عالم همتت اکرام کرد گشت تاریخ مکارم در جهان دوران تو عرضه دارد کمترین بندگان ابن یمین یک سخن ...
ای شهنشاهی که ترک آسمان بندد کمر از برای بندگی کمترین هندوی تو بر مثال استره سر در شکم پنهان کند روزگار آنرا که جوید نقص یکتا موی تو کمترین بندگان ابن یمین کز اعتقاد هست و خواهد بو...
آصف ایام تاج ملک و دین عبدالکریم ای برونق کار دین از رای ملک آرای تو عقل باور دارد ار جان مصور خوانمت زانکه همچون جان همه لطف است سر تا پای تو در ازل خیاط صنع لایزالی دوختست کسوت ل...
ای روزگاز از تو بوجه معاش خویش قانع شدیم ترک بگیر این مضایقت یا رب چه موجبست که با عاقلی اگر نانی طلب کند نکند کس موافقت کون خری گر از پی آب خضر شود با او کند دو اسبه سعادت مرافقت ...