شمارهٔ ٧٨۴
آخر کری کند که ز بهر دو روزه عمر مغرور جاه و نعمت دنیا شود کسی یا از برای یک شکم نان نیم سیر گردد غریق منت احسان هر خسی آزاد باش و قانع و راضی بحکم حق دل در خدای بند و مبر آرزو بسی...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
آخر کری کند که ز بهر دو روزه عمر مغرور جاه و نعمت دنیا شود کسی یا از برای یک شکم نان نیم سیر گردد غریق منت احسان هر خسی آزاد باش و قانع و راضی بحکم حق دل در خدای بند و مبر آرزو بسی...
ای خردمند اگر همی خواهی که شوی شهره در نکو کاری جهد کن تا غلام و خدمتکار بیش از ابناء جنس خود داری زانکه روزی یک بیک ایزد میدهد در کمی و بسیاری نان ز دیوان غیرشان مجراست وز تو مشهو...
اگر خاطرت میل کاری کند کزان کار داری امید بهی ازین پیشتر عاقلان گفته اند فارسل حکیما و لا توصهی
ای خرده شناسان که بانواع فضایل ارباب شرف را چو شما راهبری نیست حیف است که با این هنر و فضل شما را از حال دل مردم دانا خبری نیست سرمایه سودش چه کنی محنت و رنج است گنجی که از او دولت...
الا ان فعل المرء فی کل حاله یدل مدی الدنیا علی حال أصله فان تک من عرق کریم نجاده فبا در الی نیل الامانی بوصله و ان کان من أهل لییم فلم ترم من الله الا أن نفوز بفضله
دوش بی هیچ خبر کوکبه باد سحر بر در حجره من کرد بصدلطف گذر حلقه بر در زد و چون باز گشادند درش اندر آمد ز در و غم ز دلم رفت بدر دم بر افتاده و سر تا قدمش گرد آلود مست و بیچاره ز سختی...
از من که می برد سوی دستور خافقین رمزی در آن شکایت ایام منطوی والا علاء دولت و ملت محمد آنک لطفش شکست رونق اعجاز عیسوی خورشید چون به سایه رای وی اندر است دارند اخترانش مسلم به خسروی...
اوستاد شعر ابن یمینست امروز که بشاگردی او گشته عطارد راضی حال را همچوویی نیست بشیرین سخنی به ازو نیز نبودست بعهد ماضی صدق دعویش چه محتاج گواهست آخر از خرد پرس کزو به نبود کس قاضی
انقدر از متاع دنیاوی که کفاف تو باشد ار طلبی هم بفتوای عقل معذوری هم بقول محمد عربی زین فزون گر طلب کنی چه بود روسبی خواهری و زن جلبی
اگر چه ابر بلای سپهر زنگاری فشاند بر گل زردم سرشک گلناری هنوز همت ما سر بدان فرو نارد کزو برم بر کس قصه ستمکاری دلا نصیحت ابن یمین بجان بپذیر که تا چو عقل شوی شهره در نکو کاری چو ز...
ایدل ار چشم عقل بگشایی و آنچه نیکست و آنچه بد بینی شودت روشن آنکه هر که کند مایه عمر نقد خود بینی همچو حمال برف با همه رنج حاصلش آب در سبد بینی
ایدل نصیحتی کنم ار زانکه بشنوی نا داده آب کشت سعادات ندروی ز نهار در نهان نکنی آن معاملت کانگه که آشکار شود زان خجل شوی
اگر به جستن کار شگرف می خواهی که قاصدی بفرستی و حال بنمایی بجوی همنفسی کار ساز و راد و درست بدو فرست که تا بند بسته بگشایی
آسمان زیر پای خود آرد هر کرا هست همت عالی وانکه باشد خسیس طبع و لییم سر فرو آورد بحمالی
آنکس که بود بعلم و حکمت عالی بر گفته او نقیض آرم حالی گوید که خلاء نزد خرد هست محال کندوله من هست زگندم خالی
اگر بروی ترش کار فقر راست شدی کدوی سرکه بدی با یزید بسطامی و گر بخرقه ازرق تمام گشتی کار تغار نیل بدی شیخ احمد جامی و گر برقص کسی شهره و علم بودی امام شهر شدی خرس در نکو نامی
احرام بستم از پی عالیجناب شاه کز کاینات قبله بگزیده منست گفتم که خاک درگه او در کشم بچشم کان توتیای روشنی دیده منست نوشم شراب تربیت از جام لطف او کان اصل شادی دل غمدیده منست دربان ...
آتیک یا مولای بالامس زایرا فما انت مطلوبی و قد انا خایبا رجعت و قلبی یعلم الله ضیق ترکت هناک الروح عنی نایبا
بعزم سفر شاه جمشید فر بر افراخت رایت بخورشید بر بهر سو که روی آورد رایتش قوی پشت باد او بفتح و ظفر شنیدم ز گفتار کار آگهی که فرمود شاهنشه بحر و بر که ابن یمین نیز اقبال وار درین ره...
ای صبا از بخت نیک ار اتفاق افتد ترا چونکه یابی راه سوی شهریار دین پناه آنکه باشد لطف و عنفش از طریق خاصیت دوستانرا جانفزای و دشمنانرا عمر کاه خسرو عادل نظام ملک و دین کز عدل او بر ...
ای فلکقدری که دایم بر بساط حضرتت خسروان عهد را چون بندگان ساید جباه باد زیر پای پیل حادثات افکنده سر هر که طبعش با تو کژ دارد چو فرزین رسم و راه بنده را در وجه خرجی اسب و استر صرف ...
ای تو هر نقش که با خویش مصور کرده نقشبند قدرش صورت دیگر کرده دی تو در مدرسه آز بر استاد امل درسها خوانده و دانسته و از بر کرده مگسی کرده قی آنرا تو لقب کرده عسل وز تنعم خورشی زان خ...
ای نسیم سپیده دم بگذر از سر لطف بامداد پگاه بجناب رفیع افضل دهر قطب اقطاب شیخ فضل الله آنکه درشان او بود منزل آیت رفعت و جلالت جاه وانگه باشد بخدمتش بر در پشت گردون بسان حلقه دو تا...
بحر دانش عماد دولت و دین ای همه کار هات شایسته غرقه بحر غم شدم بفرست یک سفینه که هست بایسته