شمارهٔ ٨٣
بزرگان عراقی را بگویید که چاکر بس که اینجا بینوا زیست از اینجا رجعتش سوی خراسان درین ده روزه باشد غایتش بیست گر اصحاب خراسانش بپرسند که در ملک عراق اهل کرم کیست چو اینجا از کرم نشن...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
بزرگان عراقی را بگویید که چاکر بس که اینجا بینوا زیست از اینجا رجعتش سوی خراسان درین ده روزه باشد غایتش بیست گر اصحاب خراسانش بپرسند که در ملک عراق اهل کرم کیست چو اینجا از کرم نشن...
زهی خجسته شبی کز درم نسیم سحر بفرخی و سعادت بمن رسید خبر که تاج دولت و دین سرور زمان و زمین که بر زمین و زمان باد تا ابد سرور خدایگان جهان آنکه با جلالت و قدر نزاد مثل وی از مادر ز...
خداوندا همیشه بود ما را کتان و صوف و کمخاو عتابی زر و اجناس و غله اسب و استر ز پالانی و زینی و رکابی کنون از جور چرخ ناسزاگار چنان گشتست حالم از خرابی اگر سالی بجویی در سرایم بجز غ...
خسروا قدرت آن بینمت از لطف خدای که بکتان مدد از پرتو مهتاب دهی بدل دشمن اگر خود بود از آهن و روی چون بهیبت نگری لرزش سیماب دهی مده از دست کنون فرصت امکان چو ترا دست آن هست که داد د...
خداوندا بر این عالیجنابت کزو دارد فلک صد شرمساری فراوان رنج بی راحت کشیدم کنون سیر آمدم زین هرزه کاری نخواهم کرد ازین پس عمر ضایع کرم باشد گرم معذور داری بحمدالله ندارم مال و جاهی ...
خداوندا بحق آن کرامت که ما را در ازل کردی گرامی بنزدیک ملایک نفس ما شد بتعلیم اسامی از تو سامی ز ما نادیده استحقاق احسان لقد اعطیتها فوق المرامی مرا کافتاد عقد صحت ذات ز دستان فلک ...
دلا پاس این یکسخن گوش دار که دارد خواص دم عیسوی چو دانی که انجام دولت بچیست بآغازش ار عاقلی نگروی که از تو بکوه ار رسد نطق خوش جواب از صدا جز همان نشنوی اگر بد کنی چشم نیکی مدار که...
دست اگر در دهان شیر کنی وز پی قوت لقمه برداری نزد ابن یمین ستوده ترست زانکه حاجت بسفلگان آری
ز بهر خوشدلی خویش درون دنیا را نگاه کن که چه کفت از طریق استادی نسب چه میطلبی صورت تو بس باشد دلیل انکه بدانند کآدمی زادی فریب خلق مخور زانکه از لیام الناس نیاید انکه کریمان کنند ا...
دیده ام اکثر ممالک را به ندیدم ز ملک تنهایی سایه همسایه گیر اگر خواهی تا چو ابن یمین برآسایی
دلا تفرج فردوس اگر همی طلبی بیا و نزهت فردوس بین در این طنبی ببین زپر تو جام پر از عجایب او بچرخ آنیه گون بر هزار بوالعجبی چو گفتمش طنبی عقل رهنمایم گفت که عاقلان شمرند اینسخن ز بی...
در قصه شنیدیم کزین پیش بزرگی یک بدره زر داد بیک بیت فلانی ما هم بطمع پیش بزرگان زمانه بستیم میانی و گشادیم زبانی بردیم بسی رنج و نشد حاصل از اینکار جز خوردن خونی و بجز کندن جانی گر...
بهر روزی بهر دری چه روی ای ز ضعف دل اعتقاد تو سست چه بری آبروی چون نانی نخورد کس از آنچه روزی تست گر نیوشی و گر نه من گفتم گفتنی ها تمام راست و درست
فرخنده باد مقدم عید خجسته فر بر روزگار دولت دارای بحر و بر فرمانده بسیط زمین سرور زمان سلطان وجیه دولت و دین شاه دادگر آن صفدر زمانه که در شأن رایتش نازل شد از سپهر برین آیت ظفر تا...
منم آنکس که در اشعار عذبم نیابد هیچ طاعن جای طعنی اگر ممدوح یابم مدح گویم سزای آفرین از لفظ و معنی همانا داستان باستانست که وقتی حاتمی بودست و معنی درین ایام باری این بزرگان نیند ا...
من اندر کسب اسباب فضایل نکردم هیچ تقصیر و توانی هنر پروده ام زینسان که بینی بیا انکار کن گر میتوانی سخنهایی بنظم آرم روانبخش که گوید روح قدسش از روانی که تو آب روانی از سلاست ندانم...
من و نفس نفیس و فقر و فاقه نمیخواهم غنی گشتن بخواری بود جان دادنم در آب خوشتر از آن کز غوک خواهم جست یاری بمیرد گرسنه شهباز از آن به که جغد او را کند سیر از شکاری
مرا گفتند جمعی مهربانان چو دیدندم ز غم در اضطرابی که خوش میباش کز دوران گیتی عمارت باز یابد هر خرابی کشیدم از جگر آهی و گفتم بدان صاحبدلان نیکو جوابی چه سود آنگه که ماهی مرده باشد ...
مربی چو محمود باشد گرم چه سنجد بمیزان من عنصری چو سنجر هنر پروری کو مرا که تا بشکنم رونق انوری بزرگی این هر دو شاعر ز چیست ز اکرام محمودی و سنجری و گر نه نه اینست ابن یمین چه دارند...
ندیده نان تو اندر جهان کسی هرگز بسان خاک چنین خوار از پی آنی چو آدمی نخورد نان فرشته را ماند تو قلتبان نخوری نان و دیو را مانی
نگار ما هر خم چون گره زند بر موی دل هزار در آرد بعقده هر موی ز روی لطف چو نیلوفرست بر سر آب فراز عارض آنسرو یاسمنبر موی بغیر زلف و رخ همچو سنبل و گل او بر آفتاب که دیدست سایه گستر ...
مزن دم در آنچت گزیرست ازان که حمل افتد این شیوه بر بیهشی گر ایدون بمقدار گویی سخن ز خوی خوش خویش در رامشی ور از حد برون میبری گفت را بتیغ زبان خویش را میکشی ز گفتن پشیمان بسی دیده ...
مرا مبشر فرخنده فال خوش خبری بگوش هوش رسانید موسم سحری چه گفت گفت که پیدا شد از سپهر کرم طلوع کوکب صبح نجاح را اثری بیمن طالع میمون و فال سعد رسید وزیر شاهنشانرا ز لطف حق پسری پسر ...
مرا ز خدمت عالیجناب آصف عهد علاء دولت و دین هندوی مبارک رای ملامت آن نفس افزود و نفرت آندم خاست که عزم ثابت او را برفت پای از جای نشاند بیهنرانرا بجای اهل هنر ندید هیچ تفاوت ز کوف ...