شمارهٔ ١١۴
دیدم آنکس را که باز همتش گاه صید باز سیمین طبل ساخت کمترین بندگان درگهش در تماشاگاه او اصطبل ساخت

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
دیدم آنکس را که باز همتش گاه صید باز سیمین طبل ساخت کمترین بندگان درگهش در تماشاگاه او اصطبل ساخت
این منم باز که در باغ بهشت افتادم وز سفر کآن بحقیقت سقرست آزادم این نه خوابیست که می بینم اگر پنداری کز پس آنهمه اندوه چنین دلشادم گر چه بیداد فلک بود ولی شکربرآنک داد لطف و کرم وا...
در جهان هیچ به از عزلت و تنهایی نیست وین سعادت ز در مردم هرجایی نیست اینچنین دولت فرخنده کسی یابد و بس که وی امروز در اندیشه فردایی نیست گوشه خلوت و در وی سخن اهل هنر گر بود در نظر...
پیشتر زین چند گاهی دل پریشان داشتم خود چه میگویم ز دل صد رنج بر جان داشتم یوسف مصر کرم را از تکسر شکوه یی بود و من یعقوب وش دل بیت احزان داشتم آن علی نام حسن سیرت علاءالدین حسین کز...
در بهشت است هر که در وطنش نعمتی هست و جیق و واقی نیست کنج عزلت گزید و در عالم در پی طارم و رواقی نیست هر دم از ناگوار ناجنسیش همنشینی و هم وثاقی نیست هر که جفت چنین مراد بود همچو ا...
حبذا آرامگاهی خوشتر از دار النعیم وز پری رویان صدف کردار پر در یتیم همچو چشم و چون دل عاشق پر آب و آتش است لیک با حر جحیمش هست هم روح و نسیم معتدل در وی هوا و متسع در وی فضا محدثست...
خداوندم مرا در علم منقول زبان و دیده گویا کرد و بینا بمعقولات نیزم دسترس هست اگر چه نیستم چون ابن سینا ترا گر مال بسیارست شاید رضینا قسمه الجبار فینا
منت ایزد را که دیگر باره بی هیچ انقلاب بر سر اهل خراسان سایه گسترد آفتاب تا ابد نتوان ادای شکر این کردن که باز مسند عزت مشرف شد بشاه کامیاب خسرو آفاق تاج ملک و دین کز رأی او ذره نا...
در بذل طعام کوش و افشای سلام شبها بنماز کوش و الناس ینام با خویش گشاده کن ره وصلت خویش پس رو بسلامت بسوی دار سلام
ایدوستان ز صبر قبایی ببر کنید دنیا پلیست از سر این پل گذر کنید از تنگنای حبس طریق نجات نیست یکره بسوی عالم باقی سفر کنید پرواز در ریاض جنانتان گر آرزوست از حلم و علم بال بسازید و پ...
رسد ایدل بتو روزی تو بیسعی ولیک از گدا طبعی خویشت هوس خواستن است چه نشینی بهوس مار صفت بر سر گنج از سر جمله سرانجام چو برخاستن است رو قناعت کن و در تربیت حرص مکوش که مغیلان نه چو س...
که برد رونق کان و که داد خجلت قلزم به جز طغایتمور خان جم دوم به تعظم شهی که پای بر اورنگ خسروی چو رسیدش سپهر افسر منت نهاد بر سر مردم ز فرط حکمت و رفعت چو آصف است و سلیمان به وقت ک...
روز بازار فضل کاسد شد وین ز جور سپهر طیاش است از جفای سپهر در قفس است هر که طوطی صفت شکر پاش است کار اهل صلاح یافت فساد روزگار رنود و اوباش است
هر گه که نام مجلس مولی همی برم قدر سخن بپایه اعلی همی برم مولی ملوک مملکه الفضل و العلی کاندر ثناش شعر بشعری همی برم ای رکن حصن شرع مشید برای تو در مدحتت چو دست با نشی همی برم حقا ...
رسید نامه نامی ببنده ابن یمین بتازگی جگر مرده زو حیاتی یافت دلم که بود گرفتار غم اشاراتش چو کشف گشت حقایق بر او نجاتی یافت
ای چشم مست دلربای تو مست از شراب حسن وی لعل جانفزای تو سیراب از آب حسن خرم دمی که بر رخت از شعله های می بینم عرق نشسته چو بر گل گلاب حسن چون لب بخنده گشایی گمان برم کآب حیات هست رو...
ز یاری در خماری باده جستم گمانم بود کاورا بنگ نیکست میم کم داد لیکن بد نباشد ز چشم کور اشک لنگ نیکست
ای داور زمانه و فرمانده زمین سلطان نظام ملت و دین شاه راستین هستی تو تاج سرور شاهان روزگار و اورنگ خسروی ز تو شد باز شه نشین هر بامداد بهر شرف بنده وش نهند برخاک در گهت شه سیارگان ...
سر اکابر عالم علاء دولت و دین توییکه رأی تو بر آفتاب طعنه زن است ز عکس مشعله رأی عالم آرایت هزار تاب درین شمع نیلگون لگن است حکایتیست مرا بر تو عرضه خواهم داشت چگونه عرضه ندارم چه ...
ساقی بیار باده که چون خلد شد چمن شد باغ روشن از گهر ابر تیره تن آهوی سرو نافه بیفکند وزین قبل باد صبا گرفت دم نافه ختن زد بر نوای بلبل شیدا چنار دست وز ذوق آن به رقص دراستاد نارون ...
سود دنیا و دین اگر خواهی مایه هر دوشان نکو کاریست راحت بندگان حق جستن عین تقوی و زهد و دینداریست گر در خلد را کلیدی هست بیش بخشیدن و کم آزاریست
مرا دولت بشارت داد و گفت آمد زمان آن که از دوران شوی بارد گر خرم دل و شادان صفای صبح پیروزی بفال سعد شد پیدا ظلام شام نکبت گشت زیر نور او پنهان چه خوش زین مژده ناگه بگوش هوش من آمد...
شاعرانی که پیش ازین بودند گر ز منشان بجاه برتری است این نه تنها ز شعر دان که مرا با یکایک درین برابری است اینزمان نیز شاعران هستند که تو گویی که هر یک انوری است لیک پیوسته با هنرمن...
منت خدای را که علی غفله الزمان پیرانه سر بقوت اقبال نوجوان بزدود سرمه وار مرا تیرگی ز چشم خاک جناب حضرت سلطان کامران دارای دین طغایتمورخان که عدل او سازد ز گرگ پرورش بره را شبان شا...