شمارهٔ ٨۴۶
سپهرا من از گردشت فارغم مرا کی توانی که غمگین کنی نه نایم که بر بسته باشم کمر بدان تا مرا کام شیرین کنی نه نرگس که سر پیشت آرم فرود گرم افسر و تاج زرین کنی گرفتم که ایوان قصر مرا ز...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
سپهرا من از گردشت فارغم مرا کی توانی که غمگین کنی نه نایم که بر بسته باشم کمر بدان تا مرا کام شیرین کنی نه نرگس که سر پیشت آرم فرود گرم افسر و تاج زرین کنی گرفتم که ایوان قصر مرا ز...
بروز نکبت اگر برج قلعه فلکت چو شاه کوکبه چرخ منزل و مأواست یقین بدان و برو ظن مبر بهیچ طریق که برج و باروی او همچو دامن صحراست ولی چو لشکر دولت رخ آورد بمصاف سواد دامن صحرا چو قلعه...
عید آمد ای نگار بده جام خوشگوار کز جام خوشگوار شود کار چون نگار بگذشت ماه روزه غنیمت شمار عید زیرا که هست نوبت این نیز برگذار برخیز و عزم میکده کن ز آنکه بعد ازین نبود هوای صومعه ب...
عمری بغفلت ایدل نادان گذاشتی بر عقل خود وساوس شیطان گماشتی مغرور خود مباش که من فرض کرده ام کایوان و قصر خویش بکیوان فراشتی آخر نه روزکی دو سه چون بگذرد برین رفتی و کار خویش بیاران...
عزیزی مرا گفت بر گو چه حالست که تنها بسر میبری روزگاری نه روزت بمجلس در آید حریفی نه شب در شبستان بود غمگساری بدو گفتم ای نازنین یار مشفق ازین ره منه بر دل خویش باری مصاحب نباید مگ...
عاقل نکند بهیچ رویی بیمنفعتی زیارت حی نزدیک خرد پسند ناید هر قول که فعل نیست با وی هر کو نشود بوصل تو شاد گر گویم ازو ببر مگو کی
عماد الدین محمد را بگویید ز من رمزی بآیین عتابی که باشد هفته یی یا بیش یا کم که تصدیعت نمودم در خطابی نیامد تا باکنون از جنابت به نیک و بد بر چاکر جوابی بلی آنرا که نان در حلق کیرد...
قطب سپهر مکرمت ای یافته دلم از جود تو چو ذره ز خور تاب زندگی بر من که مرده بودم از احداث روزگار مهرت گشاد بار دگر باب زندگی در خشکسال مکرمت ابر سخات زد بر تاب آتش جگرم آب زندگی باز...
کاشکی با اینهمه محنت که من دارم ز غم روز آخر خود نکردی با من این بد گوهری محنت دوران و رنجوری و درد بیکسی فرقت احباب و تنهایی و غربت بر سری
کریما وعده ای دادی چنانم که خادم گشت از آن مخدوم راضی تقاضا میکنم هر چند دانم که بر رأی تو نسیان نیست قاضی ولی محتاج باشد تیغ بران به تحریک ار چه باشد سخت ماضی
فیلسوف زمانه قطب الدین کرده کاری عجب چه نادانی بر لب شیخ زاده بسطام از طمع تیز کرده دندانی خواست تا گاو لیس بر دهدش خورد گوساله بازگردانی
فرزند هنرمند من ای نور دو چشمم حقا که مرا بیتو ز جان هست ملالی در هجر تو خون شد دل از اندیشه آنم کایا بودم با تو دگر باره وصالی روزیکه بصد حسرت و محنت بشب آید بی روی چو ماه تو مرا ...
فیلسوفی گفتم اندر خطه هندوستان حکمتی دیدم نوشته بر در بتخانه ای گفتمش برگو چه حکمت هست گفتا آنکه بود آدمی چون بار شیشه چرخ چون دیوانه ای
پادشاهی نزد اهل معرفت آزادگیست هر که بند آرزو بگشاد از دل پادشاست گرد و خاک آستان کلبه آزادگی گر خرد دارد کسی چشم خرد را توتیاست ره بمعنی بر که در صورت بهم ماند دونی از یکی خیزد شک...
فصل بهارست خیز ای صنم گلعذار کوکبه گل رسید باده گلگون بیار حیف نباشد که چون سوی چمن بگذری نرگس رعنا بود مست و تو اندر خمار غرقه بحر غمم زود ترک ساقیا کشتی می کن روان تا کنم از وی گ...
کسیکه سفله و ادنای خلق بوده بود اگر بگیرد امروز ماه تا ماهی چنان بود که کدو همسر چنار بود ولیک ناید ازو مسند شهنشاهی مریز آب رخ از بهر نان تو ایدرویش که خاک بر سر این خواجگان ناگاه...
گر کسی با تو بد کند زنهار جز بنیکی جزای آن نکنی از بدی گر کسی کند سودی از نکویی تو هم زیان نکنی
گر ستم میرسد از غیر ترا باک مدار که مرا تجربه افتاد درین کار بسی او نماند ابدا ظالم و تو مظلومش که بد و نیک بیک حال ندیدست کسی چون بد و نیک سر انجام فنا خواهد شد جز نکویی مکن ار هس...
گر تمتع ترا ز نقره و زر اینقدر بس که قابض آنی یک سخن بیغرض ز من بشنو غم خود خور که سخت نادانی چه نهی سیم و زر بدشواری تا خورد دشمنت بآسانی گر مراد از زرت وجود زرست فرض کردم که سر ب...
مکافات بدی کردن حلالست چو بی جرم از کسی بد دیده باشی بدی با او بجای خویش باشد نکویی کن که نیکو کرده باشی
منم آنکه در مدحتت طبع من سپهر ازرقی گشت و مهر انوری عطارد شود نکته های مرا ببازار دانش بجان مشتری بهر سو که روی آورم اهل فضل گذارند با من سخن گستری ز ناسازگاری گردون دون بگردن در آ...
من شنیدم که از ره شفقت پدر پیر گفت با پسری که ترا ناگه ار بدست فتد ز اقتضای زمانه سیم و زری بشنو از طوطی شکر گفتار روح را در مذاق چون شکری هم بخور هم بدوستان بخوران از نهال سعادتت ...
گر تو بر سهل و ممتنع خواهی خویشتن را که مطلع یابی شعر ابن یمین بدست آور کان همه سهل و ممتنع یابی از لطایف هر آنچه نام بری در مطاویش مجتمع یابی لفظها موجز و معانی را عرصه یی نیک متس...
گذر کن از ره لطف ای نسیم باد شمال بخاک درگه نویین شهنشان کرتای امیر عالم عادل که غیر او نرسید ز خسروان جهان کس درین سپنج سرای به بی نظیری عنقا و همت شهباز بدلفریبی طاوس و فرخی همای...