شمارهٔ ۱۰۷
تا ز پیشم نازنین دلدار شد بی رخش نور و نوام از کار شد پوستم بر استخوان مانند چنگ چنگ گشتم ناله زیر و زار شد تا هوای چشم و زلف پر خمش در دماغ این دل افکار شد خسته آنغمزه غماز گشت بس...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
تا ز پیشم نازنین دلدار شد بی رخش نور و نوام از کار شد پوستم بر استخوان مانند چنگ چنگ گشتم ناله زیر و زار شد تا هوای چشم و زلف پر خمش در دماغ این دل افکار شد خسته آنغمزه غماز گشت بس...
بگذشت حیات آنکه دلشاد بزیست و آن نیز بخاک رفت کز باد بزیست چون میگذرد عمر بشادی و بغم من بنده آنک از غم آزاد بزیست
جز زلف یار غالیه بر روی مه که کرد یا سایبان مهر ز شعر سیه که کرد گر می مدد ز لب لعل او نیافت بر عقل کار دانش نگویی که شه که کرد خوبان صفا ز پرتو روی تو میبرند جز آفتاب تصفیه روی مه...
باشه که بخوبی رخش افزون ز مهست گر نرد ندیمانه نبازیم بهست با شاه نیارم بگرو برد از آنک هر چیز که هست بنده را زان شهست
جز رخ یار من بهار که دید چون قدش سرو جویبار که دید چشمه آب خضر جز دهنش معدن در شاهوار که دید طرب افزای تر ز یاقوتش باده لعل خوشگوار که دید غیر دردانه بر بناگوشش ماهرا زهره گوشوار ک...
بر چشم و دلم زغم نمی نیست که نیست بر جان ز حوادث المی نیست که نیست خوش باش و مده فرصت شادی از دست کز دور فلک هیچ غمی نیست که نیست
زلف مشکین تو سرمایه سوداست مرا لعل شیرین تو شور دل شیداست مرا بی تو با خود نیم ای دوست ولیکن چه کنم هست دشمن ز پس و پیش و چپ و راست مرا دست من کوته و بالای تو سرویست بلند کی رسد دس...
خوش نیست دل خسته ریش از تو جدا هستیم نه بر مراد خویش از تو جدا زین پس اگرم بخت رساند بر تو دیگر نشوم بتیغ و نیش از تو جدا
پرسم لغزی ای شده فاش از تو هنر فکری کن و جهدی کن و بیرون آور آنچیست که چون بر شمری مجموعش نصفش نبود ز عشر او افزونتر
به سال هفتصد و سی و هشت از هجرت به روز جمعه گه چاشت از صفر شده بیست گذشت سرور آفاق عز دولت و دین محمد آنکه فلک در عزاش خون بگریست
جانا ز لبت ما را گر کام نخواهد بود از ما بجهان باقی جز نام نخواهد بود شادی وصالت را اغیار نمی بیند گویی غم هجرانرا انجام نخواهد بود با طوطی جان گفتم گرد شکرش کم گرد کان سلسله مشکین...
تا از چمن آن سرو خرامان بگذشت درد دل آزرده ز درمان بگذشت چون ابر بهار از آنسبب گریانم کز گلشن ملک آن بت خندان بگذشت
چون نبات از شکر میگونش سر بر میزند عقل پندارد که طوطی بر شکر پر میزند چون رقم پیدا شود از مشک بر کافور او شام پنداری سر از حبیب سحر بر میزند عارض او زیر خوی از تاب می گویی مگر قطره...
تا سقف سپهر نیل پیکر بر پاست از جمله شهان اگر همیپرسی راست شاهی بکرم چو ناصر ملت و دین دارای جهان امیر ابوبکر نخاست
چو روی آن پری پیکر گلی بیخارکی باشد چو قدش سر و سیم اندام خوش رفتار کی باشد کجا یاقوت رمانی بمیگون لعل او ماند و گر ماند بلعل او چنان دربار کی باشد دهانش از لب کوثر بسی خوشتر که از...
تا یار بحج رفت ز ما ببریدست جرمی چو نکردیم چرا ببریدست از مروه و مروت اینقدر آوردست کز صحبت اخوان صفا ببریدست
چون پسته خندان توأم در نظر آید در دیده غمدیده عقیق و گهر آید چون بر گذری بهر تماشای جمالت از حجره دلگیر تنم روح بر آید گر قصه پر غصه خود باز نمایم هر گوش که باشد بوی این دردسر آید ...
تا بر مه تابانش ز عنبر قوس است ما را چو سپاهیان نظر برقوس است وقتی که بتم کمان کشد تا بن قوس بینی که مه چهارده در قوس است
خطش از ریحان طرازی بر گل سوری کشید نرگس از مستی چشمش رنج مخموری کشید از می عشقش برندی و بقلاشی فتاد هر که روزی در جهان نامی بمستوری کشید بر سر سرو سهی تا گل ببار آمد ترا غنچه دلها ...
تن در غمش از هلال باریکترست و آنماه شب چارده ز من بیخبرست او خنده زنان چون گل و چون ابر مرا با گریه بهم ناله و سوز جگرست
دل دیوانه سار من چو از زلفش در آویزد ز طاق ابرویش خود را بزنجیر اندر آویزد کسی در کوی عشق او بپایان میبرد پیمان که چون پا در نهد اول بدست خود سر آویزد بیاد رسته دندان همچون در شهوا...
تا دیده من دید زهر خوبترت بیخوابم از اندیشه روی چو خورت اقبال بر آتش دلم آب زند گر باد قبول آید از خاک درت
در خواب اگر خیال تو بر من گذر کند دلرا ز ذوق مملکت جان خبر کند باد سحر گهی ز توأم میدهد خبر یا رب چه لطفهاست که باد سحر کند بر طرف غنچه سبزه سیراب خط تو مانند طوطی ایست که قصد شکر ...
تا آبله رخ بر رخ دلدار ز دست بر حسن هزار مهر پرگار ز دست گویی که مگر بلبل شیدا بصبوح بر گل ز سر نشاط منقار ز دست