شمارهٔ ۱۱۷
روز و شب از دو چشم من گر همه سیل خون شود نیست گمان من کزو نقش رخت برون شود در هوس خیال تو بنده خواب گشته ام لیک دو چشم پر غمم بیتو بخواب چون شود میدمدم لبت دمی تا بنشاند آتشم آتش غ...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
روز و شب از دو چشم من گر همه سیل خون شود نیست گمان من کزو نقش رخت برون شود در هوس خیال تو بنده خواب گشته ام لیک دو چشم پر غمم بیتو بخواب چون شود میدمدم لبت دمی تا بنشاند آتشم آتش غ...
تا چند کشم صد ضرر از چشم خوشت هرگز نشوم بر حذر از چشم خوشت چون نرگس و زر کنم من از دیده برون تا دل بخرد یک شرر از چشم خوشت
روزگاریکه بهجران توأم میگذرد فلک آنروز مبادا که ز عمرم شمرد هر چه بر خاطر من بگذرد از شرح نیاز مردم چشم من از اشک بنم میسترد من همانروز که دیدم رخ زیبای ترا گفتم اینست که دل از غم ...
تا رست بگرد شکرت شاخ نبات عشاق تو کردند صفتهاش اثبات گفتند که دود لاله در غنچه رسید یا آبحیات شد نهان در ظلمات
زلفت از سنبل تر گرد سمن پرچین کرد گل رخ از پرتو خورشید رخت پرچین کرد آمد از کوی تو باد سحری مشک افشان مگر از شام دو زلفت گذری بر چین کرد با سر کوی تو صاحبنظرش نتوان گفت هر که رغبت ...
تا روی ترا بدیدم ایعشوه پرست در دیده من نقش خیال تو نشست جز مردم دیده ستمدیده من بر آب روان کس دگر نقش نبست
شمع رخسار تو شیرین پسرا سوخت مرا جرم ناکرده چو پروانه چرا سوخت مرا دل خرید از لب شیرینت بجانی شکری شاکرم گر چه درین بیع و شرا سوخت مرا با تو گفتم ز تف عشق بنرمی سخنی سخت گفتی که کر...
گل را بسحر نظر ربا کرد صبا واراست و سوی چمن آورد صبا گل هست عروس پاکدامن کو را اندر تتق چمن بپرورد صبا
ز هجرت هفتصد بود و چل و دو سه بر عشرین فزوده ماه شعبان بروز چار شنبه در گه چاشت ز بد فعلی این گردون گردان علاء الدین و الدنیا محمد وزیر شه نشان ملک ایران ز سر بیشه سوی جنت روان شد ...
چیست آن دریا که دارد بر سر آتش قرار آتش اندر زیر و آبش تیز تاب و شعله وار موج دریاها ز آب و موج او از آتش است آب او چون آب دریاها نباشد خاکسار آب او جوشان و در وی ماهیان بوالعجب جو...
ز آنروی طره بر رخ دلدار کج نهند که اهل خرد طریقه طرار کج نهند گیرد مناسبت به رخ و زلف یار من گر شاخ سنبل از بر گلنار کج نهند حقا که لاف راستی از سرو بوستان در پیش قامتش گه رفتار کج...
تا بسته نگردد بکل ابواب حیات وز تن نشود منقطع اسباب حیات امید توان داشت که آید بصفا از تیرگی محنت و غم آبحیات
ز تاب می چو خوی از روی دلستان بچکد مرا ز نرگس تر آب ارغوان بچکد ز غنچه لب یاقوت رنگ او چه عجب که خون شود دل لعل از عروق کان بچکد زرنگ و بوی ندانم گلاب یا عرق است خویی که از رخ آنما...
برخیز سحرگه ای صبا چابک و چست با خواجه شهاب دین بگورست و درست کز ابن یمین شفقت خود باز مگیر کو از دل دیده بنده مخلص تست
زمانه رونق کارم بکام می نکند ره مراد مرا زیر گام می نکند کرشمه یی نکند دلبرم بسحر حلال که صبر بر دل عاشق حرام می نکند نظام رشته دندان ز لعل بنماید که کار خسته دلان بی نظام می نکند ...
چون آکهیی نبینم از توحیدت سودی نکند بکثرت و تفریدت هر چیز که آن بنزد ما ایمانست کفرست بنزدیک تو از تقلیدت
سنبل زلف تو چون از گل تر بردارند برقع شام ز رخسار سحر بردارند آفتاب رخ تو چون کند از جیب طلوع عاشقان دیده ز دیدار قمر بردارند با کله گوشه حسن تو روا باشد اگر افسر خسرو سیاره ز سر ب...
چون تعبیه جهانیان بسیارست احوال کسی شناختن دشوارست جامست که اندرون صافی دارد و آن نیز چو نیک بنگری خونخوارست
سنبل غالیه گون بر گل تر میشکند ظلمت شام بر انوار سحر میشکند هر زمان پسته شیرینش که شور شهر است خنده یی میزند و نرخ شکر میشکند هر دمی حسن جهانگیر وی از ابرو و چشم ساخته تیر و کمان ق...
پیوسته نشان عاشقان بد نامیست کام دل این شیفتگان ناکامیست گر سوختگانرا طمع وصل تو خاست چون در نگری بنای آن بر خامیست
شادباش ای دل که حالت پیش جانان گفته اند ماجرای درد تو یکیک بدرمان گفته اند شوق بلبل پیش گل یکسر حکایت کرده اند حالت پروانه را با شمع رخشان گفته اند این چه دولت بود یارب کز چنین مور...
در روضه توحید اگر بارت نیست بر شاخ مراد خویشتن بارت نیست با خود غم دل گوی مگو با کس از آنک بیرون ز تو کس محرم اسرارت نیست
شراب عشق چون در جام کردند خرد را مست و بی آرام کردند چه با لذت میی بود آنکه گویی ز میگون لعل جانان وام کردند چو نام دلبر از مطرب شنیدند بکلی ترک ننگ و نام کردند ز عشقش دست بر دنیا ...
گر دور فلک تابع فرمان تو نیست جز صبر درینواقعه درمان تو نیست گر ملک جهان از تو ستاند دشمن غمگین مشو ایدوست که آن آن تو نیست