شمارهٔ ۱۳۷
لب و دندان تو با لعل و گهر می ماند زلف و رخسار تو با شام و سحر می ماند حسن رخسار قمر گر نبدی عاریتی گفتمی پرتو رویت به قمر می ماند جزع در بار من از آرزوی لعل لبت روز و شب با صدفی پ...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
لب و دندان تو با لعل و گهر می ماند زلف و رخسار تو با شام و سحر می ماند حسن رخسار قمر گر نبدی عاریتی گفتمی پرتو رویت به قمر می ماند جزع در بار من از آرزوی لعل لبت روز و شب با صدفی پ...
گر هر چه کند بنده بتقدیر خداست گفتن که بداست کار میخواره خطاست گیرم که برآنچه کرد مأجور نگشت باری چو مطیع بود مأخوذ چراست
ماهروی من اگر پرده ز رخ بگشاید فلک از عکس ویم ماه دگر بنماید گر ببیند رخ چون آتش رخشنده در آب دل خود را چو دل خلق جهان برباید چون رقم بر بقم از نیل صبوحیش زنند دیده بر نیل رخم آب ب...
در راه یقین مرد درنگی هیچست در عالم توحید دورنگی هیچست تو لعبتکی بیش نیی ای سره مرد با اهل نظر شوخی و شنگی هیچست
مرا بمجلس انس تو بار چون نبود دل شکسته من زیر بار چون نبود چنین کز آتش دل شعله میرود بسرم چو شمع دیده من اشکبار چون نبود مرا که رفته بود آنچنان نگار از دست رخم بخون دل آخر نگار چون...
ماییم و می ناب و بتی خوب سرشت نه بیم ز دوزخ و نه امید بهشت گر دوست بدستست فراغت دارم از کعبه و بتخانه و محراب و کنشت
ای گشته از صفای رخت شرمسار آب از تشنگان لعل لبت وا مدار آب جانم میان آتش هجران بباد رفت گر چه ز دیده هست مرا در کنار آب لعل تو آتشیست که چون شعله برکشد بگشایدم ز دیده یاقوتبار آب ا...
یا رب ز خرد مدار محروم مرا میدار بنام نیک موسوم مرا پیرایه تو داده یی مرا گوهر نظم عاطل مکن از گوهر منظوم مرا
چیست آنجنس کو بجنبش طبع از بلندی کشش کند بمغاک جسم دیگر چو ضم شود با او سالم از نقص و از معایب پاک هر دو با یکدگر روان گردند پای بر داشته ز مرکز خاک همچو شعر بلند ابن یمین از زمین ...
چون فلک هفتصد ز سال شمرد پس چل و هشت بر شمار افزود نوزدهم از جمادی الاولی روز شنبه نماز پیشین بود بر رخ عز ملک و دین ناگاه دست رضوان در بهشت گشود
مرا ز عشق تو گر شادیی به جان نرسد تو شاد باش که جز غم به عاشقان نرسد روا مدار که بیمار لعل چون شکرت ز پا در آید و دستش بناردان نرسد بیان طره تو کردمی و لیک دلم ز بس بشول که دارد بک...
هر کو دهنت ای بت جانی دیدست سر چشمه آب زندگانی دیدست زنگار گرفت و خون دل بسته ز غم تا از دهنت شکر فشانی دیدست
مردم چشمم که در غرقاب بازی میکند گر نشد آبی چرا در آب بازی میکند چون نهد انگشت بر لب ماه من یعنی خموش قند میبینی که با عناب بازی میکند چشم پر خوابش ببازی بازی از من دل ببرد بنگر آن...
حاصل چه از این که صورت خواجه نکوست چون مغز نبیندش خرد در خور پوست گفتند رسیدی بر او گفتم نی لاخل و لاخمر خرد هر که خور اوست
نرگس مست تو گر دست بدستان نبرد دل چنین از من سودا زده آسان نبرد راه عشقت نه بپای دل ما بود و لیک چکنم با دل سر گشته چو فرمان نبرد نزند بیغم جانان نفسی شاد دلم گر چه داند که ز دست غ...
می از شر و شور و عربده خالی نیست خوشتر ز خوشیش ذوقکی حالی نیست من بر سر این ذوقم و با جمله صفا با کس غرضیم جاهی و مالی نیست
نرگس مست تو این فتنه که بنیاد نهاد دل و دین را همه بر آتش و بر باد نهاد حبذا باد بهاری که ز روی و مویت بر گل تازه و تر طره شمشاد نهاد بنده قد تو شد سرو سهی از دل پاک گر چه ز آغاز ج...
سید پسرا روی تو ماه ختن است بالات براستی چو سرو چمن است گر پسته شیرین تو خندان نشدی معلوم کجا شدی که هیچت دهن است
نگار ماه رخم چون نقاب بگشاید ز خجلتش عرق از آفتاب بگشاید شوم بنفشه وش از فرق تا قدم همه گوش گهی که غنچه ز بهر خطاب بگشاید رخش ببینم و اشکم شود روان آری ز دیده پرتو خورشید آب بگشاید...
دیوانه دلم که میل طبعش بهواست در کوی بتان کارگهی میآراست بر کار چنان شیفته سودایی زنجیر سر زلف کژت آمد راست
هست وقت عیش ساغر در دهید آتشین آبی معطر در دهید ساقیان گلعذار غنچه لب آب لعل از ساغر زر در دهید ای حریف مجلس آزادگان ساقیانرا گو که ساغر در دهید مطربان زهره آسارا بخوان گو نوای نیک...
چون باد صبا غنچه گلرا بشکافت وز نکهتش آفاق دم غالیه یافت خرم دل آنکه از پی عیش صبوح چون بلبل مست سوی گلزار شتافت
هر که ما را در هوای او ملامت میکند راستی خود را سزاوار غرامت می کند شرم ناید سرو و گل را پیش بالا و رخش کین همی لافد بقد او یاد قامت می کند گر دلم شد بسته زنجیر زلفش باک نیست دل خو...
در خاطرم این لطیف مصراع گذشت کاحوال جهان بسکه بانواع گذشت ای بس شه با تیغ که بر اسب غرور چون باد بدست ماند و اتباع گذشت