شمارهٔ ۱۵۷
باد بهاری وزید از طرف جویبار بر سر میخوارگان کرد بدامن نثار از بن شاخ سمن بیضه کافور ناب وز سر سرو سهی نافه مشک تتار بهر صبوحی زنان قمری مقری صفت کرد ندا صبحدم بر سر بید و چنار کای...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
باد بهاری وزید از طرف جویبار بر سر میخوارگان کرد بدامن نثار از بن شاخ سمن بیضه کافور ناب وز سر سرو سهی نافه مشک تتار بهر صبوحی زنان قمری مقری صفت کرد ندا صبحدم بر سر بید و چنار کای...
در روضه جان تاره نباتی خضرست شیرین پسری خوش حرکاتی خضرست گو خضر مجو آب حیات از ظلمات در مطلع نور آبحیاتی خضرست
تعالی الله چه رویست آن که دارد ترک سیمین بر ندیده چون خیال او بتی هرگز بخواب اندر تماشاگاه جانها را بباغ حسن او صانع بگرد چشمه حیوان نبات انگیخت چون شکر پی مور است بر شکر خطش یا دو...
دی ابن یمین صبحدمی جام بدست با سر و قدی بر سر گلزار نشست او خورد می و غنچه لبان گلگون کرد وینطرفه که نرگس بچمن آمد مست
حبذا نزهت ایام بهار که برد ز اهل خرد صبر و قرار سجع گویان شده از ذوق و طرب قمری و فاخته بر سرو و چنار وقت آنست که از خانه کنند بتماشا سوی گلزار گذار دشت از سبزه چو دریا در موج ریخت...
دل شاد بروی دلستان خضرست جان زنده بلعل در فشان خضرست گو خضر مرو بسختی آب حیات چون آبحیات در دهان خضرست
بیاض غمزه روی و سواد طره شب ز روی و موی نمود آن نگار شیرین لب رخش سایه زلف اندرون بدان ماند که آفتاب درخشان شود میانه شب کنم تحمل جور رقیبش از پی آنک ز مار مهره بدست آید و ز خار رط...
نایی که جمال دلستانست او را لبها چو عقیق در فشانست او را در چنگ وی ار ناله کند نای رواست دم در دهدش ناله از آنست او را
هفتصد از سال هجرت رفته و پنجاه ویک وز رجب نه بر دو ده افزوده دور آسمان صبحگاه روز یکشنبه ز علیا باد کرد طاهر بن اسحق بن یحیی سوی جنت سفر
دل بدست غم جانان دهم و جان بر سر گر چه زین کار فتد رنج فراوان بر سر روی او شاهد حالست که در بردن دل آمد آن طره طرار پریشان بر سر دستگیر ار نشود زلف چو مشکین رسنش کی دلم آید از آنچا...
زلف تو که سرگشته بکردار منست آشفته تر از حال من و کار منست سودای وی از دماغ بیرون نکنم هر چند کزو شکست بازار منست
دلبرا سلسله غالیه گونست مگر بر رخ نازک تو یا شکن آب شمر گر شب تیره به نیلوفر تر بر گذری آفتابت شمرد سر کند از آب بدر نیست رنگی ز توام لیک بمن بوی خوشت دوش باد سحر آورد خنک وقت سحر ...
رفتی و شکیب از دل عشاق برفت نقش هنر از صفحه آفاق برفت فضل وکرم از زمانه رفتند برون آن روز که طاهر بن اسحاق برفت
روی زیبای ترا نیست در آفاق نظیر چشم بد دور ز رخسار تو ای بدر منیر از غم عارض چون شیر و لب چون شکرت در گدازست تنم همچو شکر اندر شیر ناوک غمزه خونریز مزن بر دل من نیست محتاج کمان گوش...
هر حادثه یی که آمد از نرم و درشت از ابن یمین ندید در معرکه پشت با جمله بقدر وسع کوشید ولیک اکنون غم طاهر بن اسحاقش کشت
کوکبه گل رسید ای صنم گلعذار جام طرب وقت گل بی می گلگون مدار عیش صبوح آرزو میکندم مدتیست با چو تو شیرین لبی خاصه بوقت بهار چون ز می حسن تو مست خرابند خلق از چه سبب نرگست می نرهد از ...
یک غم نبود کز تو نصیب ما نیست وز حسن خودت بحال ما پروا نیست من واله لبهای توام لیک چه سود سامان سخن گفتن از آن لبها نیست
گل بصد ناز در آمد بچمن بار دگر مست شد بلبل شوریده چو من بار دگر پیش ازین گر چمن از برگ و نوا هیچ نداشت درم افشاند برو شاخ سمن بار دگر از سر سرو سهی نافه بیفتاد مگر کز چمن خاست دم م...
عشاق ترا امید بهر وزی نیست جز درد دل از حسن رخت روزی نیست بس کس که چو زلفین تو آشفته تست چون ابن یمین یکی بدلسوزی نیست
گر کسی چشم و لبی خواست چو بادام و شکر گو ببین چشم و لبش راست چو بادام و شکر نه لب و چشم همه شکر و بادام بود چشم و لب دلبر ما راست چو بادام و شکر بهر چشم و لبش ار جان بدهم شاید از آ...
نیلوفر تر بر سر آبت چه خوشست یعنی رخ و زلف پر بتابت چه خوشست مانند سیه دانه سویدای دلم تابنده ز قرص آفتابت چه خوشست
صنما حال زار من بنگر با غمت کارزار من بنگر در غم لعل گوهر افشانت جزع یاقوتبار من بنگر برگ من در غم تو بار دلست برگ من بین و بار من بنگر در هوای گلت چو بلبل مست ناله زیر و زار من بن...
گل کز زرسا و خرده یی چند اندوخت در ملک چمن بخسروی رخ افروخت زر را چو به پیکان دو سر جمع آورد زان بر سر دست خود بمسمارش دوخت
صبحدم باد صبا آمد و آورد خبر که بصد ناز رسد آن مه تابان ز سفر چون صبا مژده رسانید که دلدار رسید مرده بودم ز غمش زنده شدم بار دگر در جهان عشق من و حسن بتم پیدا شد هیچ پیدا نبود بر د...