شمارهٔ ۱۶۷
روی تو و ماه آسمان هر دو یکیست قد تو و سرو بوستان هر دو یکیست دل برده و جان میبری ایدوست مگر بازار تو را قلب و روان هر دو یکیست

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
روی تو و ماه آسمان هر دو یکیست قد تو و سرو بوستان هر دو یکیست دل برده و جان میبری ایدوست مگر بازار تو را قلب و روان هر دو یکیست
از توأم آرزوی بوس و کنارست هنوز که گلستان تو بی زحمت خارست هنوز بسرشک آب زنم خاک سر کوی ترا بر دل نازکت از بنده غبارست هنوز در خزان غمت افتاد دل اما چشمم در هوای گل تو ابر بهارست ه...
عشق لب و دندان چو لعل و گهرت کر دست مرا معتکف خاک درت من شهره بشیرین سخنی چون نشوم کاندر دهنم بود لب چون شکرت
ای خم ابروی تو قبله اصحاب نیاز جز ترا می نبرند اهل دل از صدق نماز عشق و خوبی بمن و تست سزا کز من و تو نوشد از عهد کهن قصه محمود و ایاز مه ز بس حسرت حسنت بمنازل نرسد بر رخش گر نبود ...
گر کار تو نیکست بتدبیر تو نیست ور نیز بدست هم بتقصیر تو نیست تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی چون نیک و بد قضا بتقدیر تو نیست
بر گل سیراب او بین سنبلی پر پیچ و تاب شام اگر هرگز ندیدی صبح صادق را نقاب گرد مشک سوده بر کافور می بیزد بلطف تا بیکجا می نماید سایه را با آفتاب سبزه خطش بگرد پسته شکر فشان همچو عکس...
گفتم صنما غم رهی نیست ترا وز درد درونم آگهی نیست ترا هرگز نکنی دوا بسیب ز نخم گفتا که کنون به از بهی نیست ترا
در دیار کرم افسوس که دیار نماند نرهد دل ز غم امبار چو غمخوار نماند صرصر حادثه بر گلشن افضال گذشت سرو آزاده شکست و گل بیخار نماند سخن اهل هنر جمله دریغست برانک مظهر مرحمت و رأفت داد...
نرگس مست تو دارد هوس خواب هنوز سنبل زلف ترا هست سر تاب هنوز ساخت اکسیر غم عشق تو ز راز رخ من هست چشم من از آنچشمه سیماب هنوز سوخت از مهر رخت همچو قصب زار تنم بر من از روی تو ناتافت...
چون چشم خوشت نرگس اگر رنجورست داند همه کس که این ازان بس دورست بیماری چشم تو و نرگس هیهات نرگس یرقان دارد و او مخمورست
ساقیا خیز که گل عزم چمن دارد باز گوهر کام دل اندر صدف جان انداز مرغ جانرا بده از می پر و بالی که کند در هوای گل سیراب چو بلبل پرواز صبحدم نعره بلبل شنو از طرف چمن بتماشای گلت میدهد...
لعلت صدفی پر گهر مخزونست زلفین تو زنجیر دل محزونست گر عکس خم ابروی تو نیست هلال خوبی وی از بهر چه روز افزونست
صبر دل آورد روی از عشق جانان در گریز جان هم از تن دارد از بیداد او سر در گریز ای دل دیوانه افتادی به بند زلف او صد رهت گفت از آن آشوب و شور و شر گریز هر کرا با خصم بالا دست کاری او...
در باغ جمالت ای بت عشوه پرست سیب ز نخ ساده و شفتالو هست گر زانک بسیب زنخت دست بریم میدان که نهاده ایم جان بر کف دست
خلیلم گو نقاب از رخ برانداز شکستی بر بتان آذر انداز بسنبل شورها در عالم افکن بنرگس فتنه ها در کشور انداز ز زلف عنبرین بگشای بندی گره بر کار مشکین اذفر انداز از آن مشکین رسن یعنی که...
جانا لب میگون تو روح ما نیست دارم نظری با تو ولی تنها نیست تو یوسف حسنی و چهی در زنخت دیدم که هزار جان در او زندانیست
دل بزنجیر سر زلف تو در بستم باز من دیوانه و از بند خرد رستم باز مطلب هوش زمن کز می عشقت قدحی بهوس خوردم و چون چشم خوشت مستم باز مستی و عاشقی من همه امروزی نیست من درین کوی بسی بوده...
راحت ز طبیعت جهان مهجورست ره سوی مراد عاقلان بس دورست خوشتر ز عسل مخواه و شیرینتر از او او نیز چو بنگری قی زنبورست
تا سپهر حسن را رخسار تو ماهست و بس هر سحر در عشق تو کار دلم آهست و بس بیتو زارم آنچنان کز زندگیم اصحاب را هیچ اگر هست آگهی ز آه سحر گاهست و بس چشم مخمورت ز بیماری من دارد خبر وز پر...
هر کس که ره و رسم جهان نیک شناخت از بهر اقامت اندرو خانه نساخت این کهنه رباط را عمارت چه کنی آخر چو بدیگرانش باید پرداخت
منم از محنت ایام بدانسان که مپرس و آن بدل میرسدم ز آفت دوران که مپرس وان که از شست قضا زد ز کمان چرخم بیگمان تیر بلا بر هدف جان که مپرس من نیم یوسف و از مکر زلیخای جهان تا بحدی شده...
جانرا بزر ارنگه توانستی داشت قارونش بزر نگه توانستی داشت ور تیر اجل کسی توانستی دید خود را بسپر نگه توانستی داشت
آمد آنسرو سهی بر گل نشان سنبلش شد دلم آشفته تر از سنبل او بر گلش روز روشن بود گویی همنشین تیره شب بر فراز تخته کافور مشکین کاکلش گر نه شوریدست و سودایی چرا میافکند همچو نیلوفر سپر ...
کس تیغ چو پهلوان ایران نزدست خنجر به ازو رستم دستان نزدست زخمی که سپهبد جهان حیدر زد حقا که ابو لولویه به زان نزدست