شمارهٔ ۱۹۹
ایجان و جهان بیتو سر خویش ندارم جز وصل تو درمان دل ریش ندارم تا غمزه و ابروی تو چون تیر و کمانست قربان تو گر نیست دلم کیش ندارم دادم دل و دین را بهوای لب لعلت و زنوش لبت بهره بجز ن...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
ایجان و جهان بیتو سر خویش ندارم جز وصل تو درمان دل ریش ندارم تا غمزه و ابروی تو چون تیر و کمانست قربان تو گر نیست دلم کیش ندارم دادم دل و دین را بهوای لب لعلت و زنوش لبت بهره بجز ن...
قدت ز صنوبری که برخاست بهست وز سرو که دهقانش بپیراست بهست دایم سخن از قد چو سروت گویم آری سخن راست بهر وقت بهست
ای تو از حسن در جهان سمرا دور باد از تو چشم بد پسرا بر بنا گوش و زلف مشکینت رقمی دان ز شام تا سحرا عمر مایی ولی نمیپایی چون کنم عمر هست بر گذرا ز آن لب لعل و خط مینا فام شد بر آن گ...
ای تازه تر از برگ سمن روی ترا صد عاشق شیداست بهر کوی ترا مویت بمیان میرسد و طرفه تر آنک هرگز نرسد میان بیک سر موی ترا
سه عیار قهار غارتگر اند کند میلشان هر کجا زیرکی است سر و کارشان شش و پنج و چار پس آنگه سه و پس دو و پس یکیست
بسال هفتصد و سه ز هجرت از شوال بروز یازدهم وقت عصر از شنبه شد از نواحی غزنین شه جهان غازان بسوی خلد که باد انجهان ازینش به
گر چه با ترکانه چشم مست او دارم عتاب هست بیحاصل چو خط هندویی بر سطح آب در خم چوگان زلف او دل سرگشته را همچو گوی افتاده بینم دایم اندر تاب تاب با وجود عقل اگر پیدا بود عشقش رواست کی...
دلدار همیگفت من محزون را کآخر چه دواکنی دل پرخون را از وی چو شنیدم اینسخن بگشادم قفل از سر درج گوهر موزون را
دهم شب از مه ذوالحجه بود اول شام گذشته هفتصد و پنجاه و چهار ز سال که نامدار جهان پهلوان علی خواجه نهاد روی بدرگاه ایزد متعال
این منم باز که روی چو مهت می بینم هر دم از پسته شور تو شکر می چینم این که باز از تو رسیدم من دل خسته به کام گر نه خوابیست ز هی بخت که من می بینم در شکر خنده چو آن رسته دندان ترا بی...
خطی که ز رویت ای پریوش برخاست دودیست کز آتش ترت خوش برخاست چون عارض خوبت آتشی سیرابست نشگفت اگر دود ز اتش برخاست
ای خم زلف تو چون حلقه جیم دهن تنگ تو چون حلقه میم جیم زلف آمده بر حسن تو دال دل شده نفطه آن حلقه جیم شکل ابروی تو نو نیست ز مشک حرف دندان تو سینی است ز سیم من و تو هر دو چو لام و ا...
گفتم که چرا از شکرت رست نبات واندر ظلمات چون شد آن آبحیات خندید و بلطف گفت کای ابن یمین نی آب حیات باشد اندر ظلمات
ای روی دلربای تو خورشید انورم پیوسته باد سایه سرو تو بر سرم بادی که صبحدم بمن آید ز کوی تو همچون دم مسیح بدو روح پرورم تا می بیاد چشم و لبت نوش میکنم نقلی مرتبست ز بادام و شکرم تر ...
زلف تو که بس تعبیه ساز افتادست هندوست و لیک ترکتاز افتادست تا بر دل دیوانه من بند نهاد آسوده و خوش نیست بآز افتادست
باز منزل بسر کوی نگار آوردیم بهر خاک درش از دیده نثار آوردیم شکر کردیم چو دیدیم گل عارض او که زمستان غمش را ببهار آوردیم برکنارست ز ما آن بت و ما خود دل زار در میان با غمش از بهر ک...
من کز سر جان بسوی تو خواهم خاست کی از سر تو چو موی بر خواهم خاست تا دست بدامنت زنم روز جزا چون گرد ز کوی بر خواهم خاست
تا فتادست نظر بر رخ رخشان توام بر تو آشفته تر از زلف پریشان توام صفت حسن تو آیینه کند با تو بیان نه دل خسته که من واله و حیران توام گر مرا جان و جهان در سر سودات شود از تو تاوان نت...
نی دیده به از تو هیچ یاری دیدست نی همچو رخت تازه بهاری دیدست دل دست بزنجیر سر زلف تو زد دیوانه در انچ کرد کاری دیدست
تا من زبان چو بلبل خوشگو گشوده ام گلزار فضل را بصد الحان ستوده ام در کسب هر هنر که ز مردی و مردمیست کوشیده ام چو منقلب آن شنوده ام هر نیمشب بآه دل سوزناک خویش زنگ هوا ز آینه دل زدو...
خطی که ز روی آن سمنبر برخاست گفتی که ز گل بنفشه تر برخاست چشمم چو بر اوفتاد از غایت لطف گفتم که ز آب موج عنبر برخاست
خیال روی تو هر شب بخواب میجویم خیال بین که بشب آفتاب میجویم فروغ روی تو جستم در آب دیده خویش چه بیخودیست که آتش در آب میجویم ز تاب زلف تو جانم فتاد در تب و تاب هنوز در سر زلف تو تا...
کس همچو من ار گهر توانستی سفت بر اوج فلک زناز میبودی جفت گر حرمت مصطفی نبودی مانع گفتار مرا وحی توانستی گفت
خوش بهاریست بیا تا طرب از سر گیریم جای در سایه شمشاد و صنوبر گیریم چون نسیم سحری هر نفسی از سر لطف طره سنبل و هم جیب سمنبر گیریم دست در گردن سیمین صراحی آریم وز سر ذوق بدندان لب سا...