شمارهٔ ۲۱۸
آنرا که دماغ و عقل باهش باشد با بزم تو از بهشت خامش باشد گر خلد برین باید و باغ ارمت آن بزم که میر او سیاوش باشد

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
آنرا که دماغ و عقل باهش باشد با بزم تو از بهشت خامش باشد گر خلد برین باید و باغ ارمت آن بزم که میر او سیاوش باشد
مرا در سر همیگردد که سر در پایت افشانم نثار چون تو دلداری نشاید کمتر از جانم خیال زلف مشکینت بسی در خواب می بینم ندانم تا چه پیش آید پس از خواب پریشانم ز چوگان سر زلفت شدم چون گوی ...
اسباب سعادات مرا مجتمع اند گفتار مرا اهل خرد مستمع اند آهم نه گواهست بر استحقاقم ارباب هنر از که و مه مطلع اند
اگر معشوق سیم اندام اهلست کشیدن از رقیبان جور سهلست نخواهم جز که با جانان گذارم اگر یکساعتم از عمر مهلست مرا این نکته ز اهل علم یاد است که عاشق زنده بیمعشوق جهلست نهم ناگاه سر بر پ...
برخیز اگر دسترسی هست ترا میدان بیقین که نیست پیوست ترا در یاب و مده فرصت امکان از دست شاید که دگر می نرسد دست ترا
من دوش بیخود یکنفس در کوی جانان آمدم بی زحمت تن ساعتی در عالم جان آمدم هرچ آن حجاب راه بود از پیش دور انداختم ز آن پس مجرد همچو جان در پیش جانان آمدم ترسم که نبود پاسبان از حال من ...
آنها که چو شانه بر سران میتازند چون شانه بدستبوس تو مینازند گر خصم کند با تو چو شانه دو سری تن چون سر شانه شاخ شاخش سازند
من از هوای تو ایسرور راستین چکنم من از جفای تو ایجان نازنین چکنم مرا چو چین سر زلف تو بدام آورد نظر بدانه خال بتان چین چکنم من از هوای تو بیخواب و بی خورم شب و روز بگو مسیح بما تا ...
آن سبزه که گرد لعل کانی گردد پیوسته برای دلستانی گردد خضریست نشسته بر لب چشمه نوش تا شارب آب زندگانی گردد
من عاشق و رند و می پرستم سر مست صبوحی الستم ای غره بهوشیاری خویش بگذار نصیحتم که مستم از بند جهان بگشتم آزاد از منت این و آن برستم دل از سر نام و ننگ برخاست تا من بمراد دل نشستم بس...
آن دل که بر او مهر تو تابان باشد میسوزد و شمعوار خندان باشد تو جان منی و تا ابد خواهد بود از تو نبرم تا ببرم جان باشد
نگارینا بهار آمد بیا تا جام می گیریم طرب را طالع ثابت ز جرم طبع وی گیریم قبای رندی و مستی کجا بر قد ما زیبد اگر خشت سر خم را کم از دیهیم کی گیریم ز دستت کی دهم ایجان چنان یاد آر هم...
اسبی که مرا میر شرفشه بخشید هرگز نه جوانش دید و پیری بشنید جز باره گاو گوش اشتر دل او کس لاشه خری بصورت اسب ندید
ای روی دلربای تو باغ و بهار حسن وی خط مشکبار تو نقش و نگار حسن در باغ حسن تا گل خود روی تو شکفت از دل برون نمیرودم خار خار حسن در کارگاه صنع که تعیین کارها کردند و شد حواله بروی تو...
اجرام فلک دور بکام تو کنند فهرست سعادات بنام تو کنند شاهان جهان از دل و جان همچو رهی آیند و غلامی غلام تو کنند
ای قاعده زلفت آشوب جهان بودن وی رسم لب لعلت آسایش جان بودن در باغ چو بخرامی جانم بهوس خواهد در پای سهی سروت چون آب روان بودن از بهر شکار لد گشتست ترا آیین از غمزه و از ابرو با تیرو...
از بهر جهان غم مخور ای نادان مرد کانکس که نخورد غم جهان آسان کرد عاقل ز در گران فروشان متاع برگشت و بنا خریدنش ارزان کرد
ایدل ره عاشقی طلب کن اندیشه یار نوش لب کن با خار نخست آشنا شو پس قصد ربودن رطب کن امشب که وصال اوست تا روز می نوش و بکام دل طرب کن از طره او بگیر شاخی پیوند دراز نای شب کن جان در ت...
الچی ز من ار نرد پیاپی ببرد عیبم مکنید کان نه الچی ببرد چون بر طرف بساط باشد پسرش داند هممه کس که نرد راوی ببرد
ای رخ زیبای تو رشک سمن بنده بالای تو سرو چمن طره مشکین تو عنبر فشان پسته شیرین تو شکر شکن بر رخ زیبای تو خال سیاه نقطه عنبر زده بر نسترن طیره شد از گیسو و بالای تو طره شمشاد و قد ن...
آنرا که زر و سیم بد ار زیز نماند سهلست دلا گر بتو هم چیز نماند نا آمده نامدست و رفته بگذشت هان یکدمه را باش که این نیز نماند
ایصنم گلعذار ای بت سیمین ذقن ای شه خوبان چین ای مه هر انجمن غمزه تو جان شکار طره تو دل شکن فتنه ملکی و دین آفت جانی و تن حسن تو رشک بهار قد تو سرو چمن خال خوشت عنبرین زلف تو مشکین ...
ایدل چه کنی طرب که فانی باشد با غم بنشین که جاودانی باشد اسرار غمش پیش کسی باز مگوی هش دار که این سخن نشانی باشد
ای عارض گلگونت عکسی زده بر گردون خورشید شده پیدا ز آن عکس رخ گلگون چون لعل تو سلک در در خنده کند پیدا با لطف وی از جز عم افتد گهر موزون بیرون نرود یکدم مهرت ز دل تنگم صد سال اگر با...