شمارهٔ ۲۲۹
آنکس که همای همتش پر دارد هر روز هوای جای دیگر دارد چون بر در خانه ها مقیم است خروس بنگر که همیشه اره بر سر دارد

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
آنکس که همای همتش پر دارد هر روز هوای جای دیگر دارد چون بر در خانه ها مقیم است خروس بنگر که همیشه اره بر سر دارد
ای ترک بده باده گلفام که عیدست وز دست مده جام غم انجام که عیدست از رنج مه روزه چو جستی بسلامت بزم طرب آرای بهنگام که عیدست اعلام طرب عاقل اگر می نفرازد او را ز سر علم کن اعلام که ع...
در فتنه این و آن میفکن خود را در بیم و بلای جان میفکن خود را کاریکه در آن بسعی تو حاجت نیست ز نهار در آن میان میفکن خود را
ایام گل ار بی مل خواهی بسر آوردن رسمی بود این محدث از خود بدر آوردن آیین چمن زین پس دانی چه بود هر روز صد بوی بر افشاندن صد رنگ بر آوردن در موسم گل توبه از جمله بدعتهاست می ده که ن...
ایدل ز کست گرچه نوایی نرسید لیکن اگر آنکس که ترا کرد پدید سر بر خط او نهی همچو قلم با برهنگی ملک توانی بخشید
ای نرگس مست تو برده دل هشیاران با عقل خود اغیارند از عشق رخت یاران زلف تو کند پیدا احوال پریشانم چشم تو برد دل را با خانه بیماران گر نیست ترا رحمت بر حالت من شاید خفته چه خبر دارد ...
آن بت که بحسن بیمثالش گفتند وز غایت لطف آب زلالش گفتند عکسی ز سواد دیده ابن یمین بر عارض او فتاده خالش گفتند
بر بیاض مه سواد خط عنبر ساش بین برگل سوری طراز سنبل رعناش بین خسرو ملک ملاحت آن بت شیرین لبست بر سر منشور حسن ابروی چون طغراش بین کج نظر گر نیستی بگشای چشم دور بین کسوت لطف الهی را...
آنها که درین رباط بی بنیادند در رهگذری بیکدیگر افتادند دارند دل و دیده پر از آتش و آب وز مرکز خاکی گذران چون بادند
تا دلم شد در خم آن طره مشکین نهان گشت شادی از دل غمگین این مسکین نهان بر بنا گوش چو صبحش زلف همچون شام من گوییا کافور دارد زیر مشک چین نهان کفر زلف اوست دینم هر که خواهی گو بدان کف...
از سبزه چو گل خورد گکی چند نمود بلبل بهزار صوت و الحانش ستود زان پس که بباد رفت و برگیش نبود کس نام گل از زبان بلبل نشنود
تا بود در شکن طره جانان دل من همچو گویی بود اندر خم چوکان دل من ای کمان خم ابروی تو پیوسته بزه شد ز تیر غم تو ترکش و قربان دل من دل خیال سر زلفین تو دیدست بخواب تا چها بیند ازین خو...
آورد خط آن نگار تا بنماید ما را که شب و روز بهم می شاید با عارضش آفتاب ماننده بود گر وقت کسوف نور او بفزاید
تا بر کنار حسن نشست ابرویت چو نون دارم چو واو غرقه دلی در میان خون خون دلم ز دیده برون شد ز آرزوت آری ز دیده هرچه شد از دل شود برون با مشکبار سلسله زلف پر خمت عقلی ندارد آنکه نگیرد...
ایخواجه علی تویی جهان همه جود نامد بدلیری تو هرگز بوجود کو رستم زابلی و کو حاتم طی تا پیش دل و دست تو آرند سجود
تا شدم آگاه از آن زنجیر زلف قیرگون از هوای او دلم افتاد در راه جنون گر تویی ماه دو هفته پس نمیگویی چرا همچو ماه نو بود حسن تو هر ساعت فزون گنج حسنت را که مار مشک پیکر بر سرست چون ب...
از دست تو گر زهر خورم نوش شود افیون ز کفت مایه ده هوش شود شاه فلکم غاشیه بر دوش کشد گر با تو مرا دست درآغوش شود
جانا بچشم رحمت بنگر به بینوایان سلطان حسن آخر بخشای بر گدایان بیگانه ایم با خود تا با تو آشناییم بیگانه وار مگذر بر کوی آشنایان با هر که عهد بستی چون زلف خود شکستی معلوم شد که هستی...
ایدل اگرت کار موافق نبود میدان که جهان بکام عاشق نبود صدق آر فرا پیش که نوری ندهد چون صبح دوم دلی که صادق نبود
چنان بخون دلم در زد آن پسر ناخن که هست سرخی آنش هنوز بر ناخن مرا گشاد و کشید آنصنم بصد دستان هزار ناخنه در چشم و در جگر ناخن قمر کبود رخ از بهر آن بود که زد است بدست حسن بتم در رح ...
ایدل فلکت گرچه زبون میدارد وز غصه او چشم تو خون میبارد با این همه خوش باش که هر لحظه فلک نقشی دگر از پرده برون میآرد
زلف و رخسار تو دانی بچه مانند بخون بشنو از ابن یمین تا دهدت شرح که چون این چو خونست ولی ناشده در نافه هنوز و آن چو خونست ولی آمده از نافه برون دل دیوانه من تا ز رخ و طره او دید بر ...
بر آتش غم بکام دل روزی چند خواهیم زد آب با دل افروزی چند زان پیش که بر باد دهد دست اجل گرد از سر خاک ما جگر سوزی چند
ای قبله صاحبنظران روی چو ماهت وی فتنه دوران قمر چشم سیاهت صد خار نهد حسن تو خورشید فلک را چون از گل سیراب دمد مهر گیاهت ترسم که نشان بر رخ زیبات بماند از غایت لطف ار کنم از دور نگا...